جنگ، حافظه و انسان، روايت روزي كه زندگي تغيير كرد
عظيم شهبخش
آغاز اين جنگ، تنها يك رويداد نظامي نبود، پيش از آنكه صداي انفجارها شهرها را فراگيرد، جامعه زخمي عميق از خشونت و فقدان را تجربه كرده بود؛ زخمي كه از جانباختن انسانهايي بيگناه بر پيكر حافظه جمعي باقي ميماند. در چنين لحظاتي، بيش از هر چيز، ارزش جان انسان و ضرورت پرهيز از خشونت آشكار ميشود. تاريخ به ما آموخته است كه هيچ جامعهاي با حذف صداها به آرامش پايدار نميرسد؛ امنيت واقعي زماني شكل ميگيرد كه كرامت انسان و حق زندگي، فراتر از تفاوتهاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي، محترم شمرده شود. بعضي روزها، تاريخ نه با صداي بلند، بلكه آرام و بيخبر وارد زندگي انسان ميشود؛ نه با اعلاميهاي رسمي و نه با هياهوي ميدانهاي نبرد، بلكه گاهي با زنگ خوردن يك تلفن همراه، در ميانه يك روز كاملا معمولي. صبح ۹ اسفند ۱۴۰۴ براي من يكي از همان روزها بود؛ روزي كه آغازش مانند بسياري از روزهاي ديگر با دغدغههاي علمي و دانشگاهي شروع شد، اما پيش از پايان روز، دريافتيم كه وارد دورهاي شدهايم كه ديگر هيچ چيز در آن مانند گذشته نخواهد بود. ساعت ۹ صبح، در جلسه دفاع پاياننامه يكي از دانشجويان كارشناسي ارشد، در كنار همكاران عزيزم، دكتر سليمانزاده، دكتر صالحي و دكتر چوپانيان نشسته بوديم. فضاي دانشگاه، همان فضاي آشناي هميشگي بود؛ گفتوگوي علمي، پرسش، نقد و انديشه. دانشجو از پژوهش خود دفاع ميكرد و ما در جهان آرام كتابها و مفاهيم علمي زندگي ميكرديم؛ جهاني كه گاه انسان را چنان در خود غرق ميكند كه فراموش ميكنيم بيرون از اين ديوارها، تاريخ همچنان در حال ساخته شدن است. اما آن روز، تاريخ از راهروي دانشگاه گذشت.
پس از پايان جلسه، در مسير كتابخانه گروه بوديم كه حدود ساعت يازده و نيم، تلفن همراه دكتر سليمانزاده به صدا درآمد. همسر ايشان خبر آغاز حملات را داد. هنوز هيچ كس تصوير روشني از ابعاد حادثه نداشت. خبرها پراكنده بود، پرسشها بيشتر از پاسخها و نگراني آرامآرام جاي خود را به آرامش صبحگاهي ميداد. همان لحظه احساس كرديم چيزي در زندگي جمعي ما تغيير كرده است؛ گويي مرزي نامرئي ميان «پيش از جنگ» و «پس از آن» كشيده شده بود. جنگ پيش از آنكه شهرها را ويران كند، ذهنها را درگير ميكند. نخستين قرباني جنگ شايد همان احساس امنيتي باشد كه انسان در زندگي روزمره به آن تكيه دارد. ناگهان فردا نامعلوم ميشود؛ كلاسها، سفرها، فعاليتهاي كاري، برنامههاي اقتصادي و حتي سادهترين تصميمهاي روزمره در وضعيتي از انتظار و اضطراب قرار ميگيرند. انسان ميان گذشتهاي كه ديگر بازنميگردد و آيندهاي كه هنوز شكل نگرفته است، معلق ميماند.
جنگ تنها يك رخداد نظامي نيست، پديدهاي اجتماعي است كه همه لايههاي زندگي را تحت تاثير قرار ميدهد. اقتصاد خانوادهها، ارتباطات انساني، آموزش، كسبوكارهاي كوچك و روابط اجتماعي، همگي با منطقي تازه روبهرو ميشوند؛ منطقي كه در آن اطمينان جاي خود را به انتظار و برنامهريزي جاي خود را به نگراني ميدهد.
دانشگاهها و مدارس تعطيل شدند و جنوب استان سيستان و بلوچستان نيز از سايه جنگ دور نماند. چابهار، كنارك و ايرانشهر هدف حملات قرار گرفتند. در ايرانشهر، دو سرباز جوان جان خود را از دست دادند و در كنارك و چابهار، خانوادههاي بسياري روزهاي دشواري را تجربه كردند.
من نيز به بمپور، زادگاهم بازگشتم. آنجا جنگ ديگر يك خبر دوردست نبود؛ چهره داشت، نام داشت و اشك داشت. بسياري از نيروهاي مستقر در پايگاههاي هوايي و دريايي كنارك شهيد يا مجروح شده بودند. خانوادههايي را ميديدي كه با اضطراب، در جستوجوي راهي براي رسيدن به امنيت بودند؛ انسانهايي كه نه در پي انتخابي سياسي، بلكه در جستوجوي ابتداييترين حق انساني خود بودند: حفظ جان و آرامش خانواده.
بحرانها هميشه دو چهره جامعه را آشكار ميكنند. در يك سو، كساني هستند كه اضطراب مردم را فرصتي براي سودجويي ميبينند؛ افزايش غيرمتعارف كرايهها و بهرهبرداري اقتصادي از شرايط بحراني، بخشي از واقعيت تلخ بسياري از جنگهاست. اما در سوي ديگر، چهرهاي انساني وجود دارد كه بسيار عميقتر و ماندگارتر است: همبستگي اجتماعي.
آنچه بيش از همه در حافظه من باقي مانده، رفتار مردمي است كه خود نيز روزهاي آساني نداشتند، اما رنج ديگري را رنج خود ميدانستند. خانههايشان را به روي خانوادههاي گرفتار گشودند، خودروهاي خود را براي جابهجايي در اختيار ديگران گذاشتند، غذا و امكانات فراهم كردند و غريبهها را همچون خويشاوند پذيرفتند.
دوستي نقل ميكرد كه در نيكشهر، خانوادههاي نظاميان كنارك در خانههاي مردم جاي گرفته و مورد پذيرايي قرار گرفته بودند. در آن روزها، مرز ميان «من» و «ديگري» كمرنگ شده بود. جامعهاي كه شايد در روزهاي عادي، افراد آن زندگيهاي جداگانهاي دارند، در لحظه بحران به شبكهاي از ياري و اعتماد تبديل ميشود.
در همين لحظههاست كه ميتوان معناي عميق سخن بنديكت اندرسون درباره ملت را بهتر درك كرد. او ملت را «جماعتي خيالي» ميدانست؛ انسانهايي كه همه يكديگر را نميشناسند، اما خود را در سرنوشتي مشترك سهيم ميدانند. شايد در روزهاي آرام، ملت مفهومي انتزاعي باشد، اما در روزهاي بحران، اين مفهوم به تجربهاي زنده تبديل ميشود؛ در دستي كه براي كمك دراز ميشود، در خانهاي كه به روي آوارهاي گشوده ميشود و در انساني كه درد ديگري را درد خود ميبيند.
اميل دوركيم از همبستگي اجتماعي به عنوان نيروي پنهاني سخن ميگفت كه جامعه را در كنار هم نگه ميدارد. جنگ، با همه ويرانيهايش، گاهي همين پيوندهاي پنهان را آشكار ميكند. آنچه در جنوب سيستان و بلوچستان ديده شد، نمونهاي از همين سرمايه اجتماعي بود؛ سرمايهاي كه نه در منابع اقتصادي، بلكه در اعتماد، فرهنگ همياري و روابط انساني ذخيره شده است.
ويكتور ترنر نيز از لحظههاي «استانهاي» سخن ميگويد؛ زمانهايي كه نظم معمول زندگي شكسته ميشود و انسانها در فاصله ميان گذشته و آينده قرار ميگيرند. جنگ يكي از همين لحظههاست؛ دورهاي دشوار كه در كنار ترس و ناامني ميتواند زمينه ظهور شكل تازهاي از پيوندهاي انساني را نيز فراهم كند. قطعي اينترنت و كمبود سوخت نيز بخشي از تجربه آن روزها بود. در جهان امروز، اينترنت تنها يك ابزار ارتباطي نيست؛ بخشي از امنيت رواني و اجتماعي انسان است. وقتي خانوادهاي نميتواند از عزيزانش خبر بگيرد، بيخبري خود به زخمي تازه تبديل ميشود. كمبود سوخت نيز نشان داد كه جنگ چگونه حتي سادهترين امور زندگي روزمره را تحت تاثير قرار ميدهد و اقتصاد عادي جامعه را وارد مرحلهاي از اضطراب و بيثباتي ميكند.
نسل ما با جنگ ايران و عراق بيگانه نبود؛ بخشي از آن مستقيما درگير آتش جنگ بود و بخشي ديگر، هر چند در خطوط مقدم حضور نداشت، از طريق اضطراب خانوادهها، خاطرات پدران و مادران، صداي آژيرها، كوچهاي ناخواسته، تصاوير تلويزيوني و روايتهاي بازماندگان، سايه سنگين آن را تجربه كرد. با اين حال، بسياري از ما جنگ را بيشتر به عنوان بخشي از حافظه تاريخي و روايتي از گذشته ميشناختيم؛ روايتي كه در كتابها، خاطرات و تصاوير باقي مانده بود. اما آن روزها بار ديگر به ما يادآوري كرد كه جنگ تنها يك فصل در كتاب تاريخ نيست؛ تجربهاي زنده و انساني است كه با ترس، انتظار، بيخبري، مهاجرت، همدلي و اميد در تار و پود زندگي مردم تنيده ميشود. شايد تاريخ، جنگها را با نام سلاحها، عملياتها و فرماندهان ثبت كند، اما حافظه مردم، آنها را با چهره انسانهايي به ياد ميآورد كه در روزهاي دشوار، انسان باقي ماندند. از آن روزها، آنچه بيش از صداي انفجار در ذهن من باقي مانده، تصوير مردمي است كه در ميان آشوب، چراغ همدلي را روشن نگه داشتند. شايد ملت، همانگونه كه اندرسون ميگويد، در آغاز يك تصور باشد؛ اما در لحظههاي دشوار، اين تصور به واقعيترين بخش زندگي انسان تبديل ميشود.
عضو هيات علمي گروه تاريخ
دانشگاه سيستان و بلوچستان، زاهدان