گفتوگو با روزبه نعمتي شريف درباره نمايشگاه «رقص بسمل»
حركتي كه در نگاه بيننده امتداد مييابد
اين مجموعه شامل ۳۵ مجسمه و ۳۲ كلاژ اين روزها در گالري وست تهران برپاست
مريم آموسا
عنوان نمايشگاه از تصويري فرهنگي وام گرفته شده است؛ تصويري از واپسين حركتِ بدن پيش از سكونِ مطلق؛ اما در اين پروژه، اين تصوير نه موضوعِ روايت است و نه بازسازي تاريخ. «رقص بسمل» به استعارهاي فرمال تبديل ميشود؛ لحظهاي كه فرم از قطعيت خود فاصله ميگيرد و وارد وضعيت دگرگوني پيوسته ميشود. در اينجا رقص، حركتِ بدن نيست؛ ريتمي است كه از طريق آن، فرم خود را از نو سازمان ميدهد. هر پيچش، جابهجايي، تراكم، گريز از تعادل يا تعليق، بخشي از دستورِ زبانِ پلاستيك اثر است؛ زباني كه «شدن» را نه روايت، بلكه محسوس ميكند. اين آثار در پي دستيابي به فرمِ كامل نيستند. آنها عامدانه گشوده باقي ميمانند؛ نه از آن رو كه ناتمامند، زيرا رهايي را در پايان نميبينند، بلكه در ظرفيت بيوقفه فرم براي دگرگون شدن جستوجو ميكنند. آنچه براي من اهميت دارد، نه بازنمايي بدن، بلكه آفرينشِ وضعيتي زيباييشناختي است كه در آن، فرم پيوسته خود را از قطعيتِ خويش رها ميكند. روزبه نعمتي شريف سال ۱۳۵۹در تهران متولد شد. او كارشناس ارشد پژوهش هنر و كارشناس طراحي صنعتي است و تاكنون آثارش را در بيش از ۱۰ نمايشگاه گروهي و چندين نمايشگاه انفرادي به نمايش گذاشته است. با او به مناسبت برپايي نمايشگاهش در گالري وست گفتوگو كرديم.
نمايشگاه رقص بسمل چگونه شكل گرفت؟
نمايشگاههاي قبلي من يك تم فكري داشتند، نخستين نمايشگاه عنوانش «پايان ناميرا» در مورد خشونت بود. دومين نمايشگاه كه عنوانش «سياه بازي» بود، در واقع در مورد مبارزه با اين خشونت بود و سوميش نمايشگاه «خراش بر ابرها» در امتداد آن نمايشگاه شكل گرفت و فضاي فكريش در مورد رهايي بود، زماني كه داشتم روي اين پروژه، فكر و كار ميكردم رسيدم به اينكه؛ اگر بخواهيم رهايي را در مجسمه نشان بدهيم بايد چه شكلي باشد؟ به اين نتيجه رسيدم كه رقص فرم رهايي دارد، از اين رو رفتم سراغ يك سري فرمهاي كه تم رقص داشته باشند.
تعدادي مجسمه كه ساختم متوجه شدم كه به مرور مجسمهها دارند از فرم رقص به معناي رقصي كه در آن شادي و مسرت وجود داره يا فرم آناتوميك بدن دور ميشوند، انگار فرم رقص زماني كه به سرشان ميرسيد، سرشان بريده ميشد و از حركت باز ميماند.
همان زمان اتفاقي متني در مورد رقص بسمل خواندم؛ بسمل يعني ذبح كردن به عربي و رقص بسمل در فرهنگ عامه داستاني دارد اما سند تاريخي ندارد؛ مغولها زماني كه ايرانيها را اسير ميكردند، سرشان را ميبريدند و روي سرشان روغن داغ ميريختند و روغن داغ باعث ميشود خون از بدن بيرون نرود و بدن شروع ميكند به حركتي شبيه رقص. در فرهنگ عاميانه به ذبح كردن حيوان ميگويند؛ بسمل كردن. درادبيات بارها از اين عبارت استفاده شده. اين مجموعه آرام آرام پيش رفت و مجسمهها شخصيت زيباييشناسانه پيدا كردند.
ميان ماهيت رقص و رهايي با رقص بسمل آيا پاردوكسي وجود دارد؟
بيش از آنكه پارادوكس باشد، تفسير ديگري از رهايي است. زماني كه از رهايي صحبت ميكنيم نخستين چيزي كه به ذهن آدم خطور ميكند؛ رقص و حركت است و حركت در اين مجسمهها ميرسند به سكون و در نهايت قطع ميشود. زماني كه حركت و سكون قطع ميشود توليد ريتم ميكند. در ريتم با همين حركت و سكونها ساخته ميشود. در واقع رهايي براي من در اين پروژه حركت صرف نبوده و تبديل ميشود به ريتم و ريتميك بودن اگر به مجسمهها نگاه كنيد ميبينيد اين حركت را در آنها ميبينيد و در جايي هم از ريتم خارج ميشوند. يعني نتها حركتشان به تكامل نميرسد تمام نميشود. اگر به مجسمهها نگاه كنيد متوجه دگرگوني دروني آنها ميشويد و اين حركت و سكون فضايي را براي شما به وجود ميآورد و گويي در اين مجسمهها من اين لحظه بين سكون و حركت را ساختهام و همواره اين دگرگوني و جابهجايي درون اين مجسمهها وجود دارد؛ ضمن اينكه تمام نميشود، كامل نيز نميشود. چيزي بين نقصان و ثبات و اين مهمترين ويژگي فرميك اين كاراست.
اگر اين فرمها را ادامه بدهيد، به نظرتان در ناتمامي خود ميمانند يا به تكامل خواهند رسيد؟
در اين مجسمهها شكل منطقي حركت وجود دارد شما ناگهاني نميتواني آن منطق را بهم بزني. به نظرم اين كارها از فرمشان خارج نميشوند بلكه ابعادشان بزرگتر ميشود. اما حركت از نظر حسي با تخيل بيننده امتداد پيدا ميكند و تمام نميشود.
فرم از نظر شما چه اهميتي دارد؟
براي من، مجسمهسازي ساختنِ يك شيء نيست؛ سازماندهي نيروها در قالبِ فرم است. فرم را نه پايانِ ماده ميدانم و نه بازنمايي بدن. فرم، وضعيتي پوياست؛ تعادلي ناپايدار كه در آن جرم، ريتم، كشش، جاذبه و مقاومت ماده پيوسته در حال بازتعريف نسبتهاي خود هستند. آنچه در اثر پديدار ميشود، يك تصوير نيست، بلكه رخداد «شدن» است.
در اين مجموعه، مجسمهها و كلاژهاي پارچهاي دو رسانه مستقل نيستند، بلكه دو وضعيت از يك زبانِ فرمال واحدند. مجسمهها اين زبان را از طريق حجم، تراكم، پيچش، تعادلِ متقابل و رابطه متغيرِ جرم و خلأ آشكار ميكنند. كلاژهاي پارچهاي همين منطق را بر سطح ادامه ميدهند؛ جايي كه لايههاي پارچه، چسب، رسوبِ رنگ، تراكمِ كروماتيك و انباشتِ ماده، ميدان ديگري از دگرگوني فرمال را شكل ميدهند. هيچيك ترجمان ديگري نيست؛ هر دو آستانههايي متفاوت از يك ريختشناسي واحد را آشكار ميكنند.
بينندهدرمواجهه با آثارشما به خوانشهاي متعددي ميتواند برسد آيا تعمدي در اين كار داشتيد؟
شما هر چيزي را كه ميبيني، ميتواني برايش يك ما به ازي بيرون بسازي مثلا كسي ميتواند خاطرات دوران كودكياش را در اين آثار ببيند، كسي ابزار كار پدربزرگش را و افرادي هم شايد كارها را اروتيك ببينند. در واقع بايد قبول كنيم كه فردي با تجربه زيستهاش هنگام مواجه با اثر ويژگي جديدي به اثر اضافه ميكند اما در نهايت ميتواند هيچ كدام از آنها نباشد. من در اين مجموعه نميخواهم به چيزي تأكيد كنم.
پروسه شكلگيري اين مجموعه به چه شكل بوده است؟
من اول فرمها را ساختم و بعد كلاژهاي پارچهاي را ساختم. اين كلاژها موجب ميشوند تا بيننده بعد سوم يك اثر را نيز ببيند. در كلاژها نيز شما شاهد ويژگي مجسمهها هستيد و ميتوانيد لايه لايه بودن فرم مجسمهها را در آنها بببينيد. وقتي مجسمهها و كلاژها را كنار هم ميگذاريد المانهاي مشترك و حسهاي مشتركي ميان آنها ميبينيد و ميتوانيد زبان مشتركي ميان آنها پيدا كنيد.
مجسمههاي اين مجموعه چند نسخه دارند؟
من هميشه مجسمههايم را تكنسخه ميسازم؛ اگرچه توليد اثر هنري ميتواند موجب دموكراتيزه شدنش شود يعني مردم عادي هم ميتوانند اثر هنري بخرند؛ اما وقتي نگاه ميكنيد ميبينيد كه اين آثار تبديل به ابزار فروش ميشود يعني دموكراتيزه شدن اثر هنري موجب نميشود كه در دسترس عموم مردم قرار گيرد بلكه تبديل به توليد پول و ثروت براي جامعه سرمايهداري ميشود و با بودجه كمي كه مردم دارند به خانههاي مردم نميتواند راه يابد.
دو كلاژي كه تصوير لباسي است كه رقص سماع را به ياد ميآورند، آيا ناظر برارتباطي ميان رقص سماع و رقص بسملاند؟
اين لباس از نظر فرمي شبيه لباسي است كه در رقص سماع ميپوشند؛ اما رقص سماع رويكرد و ماهيتي عرفاني دارد و كار من هيچ ربطي به عرفان ندارد.
چرا براي ساخت كلاژهايتان از نمد استفاده كرديد؟ آيا در ساخت اين مجموعه به كاربرد و ريشه تاريخي نمد در صنايع دستي ايران توجه داشتيد؟
اساسا كارهاي من هيچ ربطي به بازآفريني و ارجاع كارهاي گذشته ندارد. هنر معاصر يعني اينكه شما درعصر خودت با تكنولوژي و توان و فهمت از جهان، هنر امروز را بيافريني. به نظرم بازآفريني اين برخورد خيلي اگزوتيك است يعني شما مدام ميخواهيد چيزي را زنده كنيد كه تاريخش گذشته است. نمدي كه من در كارم استفاده كردم صنعتي است و با تنوع رنگي بالايي كه دارد با كار من همخواني دارد.
آتليه و آثار شما در جريان جنگ ۱۲روزه آسيب ديدند. از آن مجموعه آيا آثاري به اين نمايشگاه راه يافتهاند؟
در آن روزها مشغول مجموعه جديدم بودم كه تا پيش از جنگ چند اثر از اين مجموعه ساخته بودم كه ناگهان ديدم دو مجسمهاي كه در اين مدت ساختهام ناخودآگاه پا دارند و گويي تصويري بودند از آدمهايي كه ناچار به فرار از شهرشان شدهاند. بله. چند اثر از آن مجموعه به اين نمايشگاه راه پيدا كرده است. در جريان جنگ چند اثر اين مجموعه در آتليه و انبارم آسيب ديدند و من دوباره آن آثار را بازسازي كردم و در اين نمايشگاه به نمايش گذاشتم اگر به اين آثار نگاه كنيد دقيقا اثرات باقي مانده از جنگ را بر پيكرآنها خواهيد ديد.
شما از جمله معدود هنرمنداني هستيد كه آثارتان را به دلار قيمتگذاري ميكنيد. چرا؟
چون هر سال ارزش پول ما پايينتر ميرود و من نميتوانم هر چند وقت يكبار قيمت كارهايم را عوض كنم؛ وقتي با دلار قيمتگذاري ميكنم؛ قيمت آثار مثل هر كالاي ديگر همسو با تغيير و تحول دلار قيمتش بالا و پايين ميشود. اميدوارم روزي دلار ۲ هزار تومان شود و قيمت آثارم هم متناسب با دلار همچون ساير كالاها پايين بيايد!
آيا در جريان برپايي چند نمايشگاهي كه برگزار كرديد، آثارتان به نمايشگاهها و موزههاي خارجي راه پيدا كردند؟
بله؛ در جريان برپايي دو نمايشگاه نخستم، اين اتفاق افتاد. چون اوضاع ايران و منطقه آرامتر بود، اما الان مردم براي تهيه كالاهاي اساسي و اوليه زندگيشان ماندهاند و امكان واردات به ايران يا صادرات از ايران به حداقل رسيده و در چنين شرايطي اساسا ارتباط ما با جهان قطع شده و اساسا در ساز و كار هنري كشور ما برنامه براي دعوت از مديران و كارشناسان موزههاي بينالمللي يا مجموعهداران خارجي وجود ندارد و همين امر موجب ميشود كه هنرتجسمي ايران در بنبست بماند. حتي اگر يك هنرمند به صورت مستقل بخواهد آثارش را نمايشگاههاي خارجي به نمايش بگذارد بايد بودجه هنگفتي داشته باشد كه خودش همه هزينهها را تأمين كند و اين كار از عهده كمتر هنرمندي برميآيد. اساسا چنين كاري بر عهده دولت است و از توان هنرمند خارج است.
آثار شما در دوران جنگ ساخته شدهاند و متأثر از جنگ آسيب ديدهاند و اتفاقا در روزگاري كه آتش جنگ به ويژه در جنوب ايران بالاست به نمايش درآمدهاند. با اين حال، اين آثار از نظر رنگي و بصري حس و حال خوبي به مخاطب ميدهند. بازخورد نمايشگاه از ديد بازديدكنندگان چگونه است؟
نخستين مواجهه افراد با اين نمايشگاه مواجهه رنگي است و از بازديدكنندگان بازخوردهاي متفاوت و خوبي گرفتهام مثلا روز افتتاحيه رضا كيانيان به بازديد نمايشگاهم آمد و به من گفت اين روزها هر چه فيلم در سينما و تئاتر ميبينم سياه است و قلبم ميگيرد. خيلي دلم ميخواهد از سالن بيایم بيرون. چون همه من را ميشناسند اگر وسط نمايش يا فيلم بيایم بيرون بازخورد خواهد گرفت. مجبورم سه ساعت بشينم فيلم نگاه كنم فقط زجربكشم اما وقتي آمدم اين نمايشگاه خيالم راحت شد و حس پيدا كردم.
اين رنگي بودن باز هم دو وجه در كار من دارد. يكياش همين «آخي» است كه بازديدكنندگان پس از تماشاي كارم ميگويند، و شادي كه پس از تماشاي آن احساس ميكنند. اما وجه ديگر، زماني است كه وارد اثر ميشويد؛ من به هيچوجه از رنگ به عنوان نماد استفاده نميكنم. آثار اين مجموعه در حال و هواي روزگار پر از اضطرابي شكل گرفته كه در آن به سر ميبريم. اگربه فرمها نگاه بكنيد در وجود هر اثر دنيايي از اضطراب به چشم ميآيد. حتي رنگ گذاشتن، انگاري يك نوع مبارزه و يك نوع مقابله زندگي است. انگار با رنگ ، لايهاي روي اضطرابي در فرم گذاشتهام. افراد در نگاه نخست در مواجهه با اين نمايشگاه انگار قدم در دنياي آليس در سرزمين عجايب گذاشتهاند. من اين رويكرد آثار را دوست دارم، بعد كه بيشتر به آثار مجموعه دقيق شود تازه وارد اثر ميشود دنيايي كه اتفاقا با دنياي رنگي اثر فاصله دارد.
مجسمههاي اين مجموعه در چه فضاهايي بايد جانمايي شوند؟
اين مجسمهها قابليت جانمايي در فضاهاي داخلي را دارند و تاكنون به من از سوي نهادي مسوول، هيچ پيشنهادي براي ساخت مجسمه شهري داده نشده است و مجسمههاي شهري هم كه در شهر داريم در بدترين شرايط ممكن رها شدهاند.