يادداشتي بر نمايشگاه گروهي «خاكستر»
كوچك، كوچكتر حتي از گلوگاه يكي پرنده٭
فرشيد اماميپنا
جنگ هميشه با صداي انفجار وارد زندگي نميشود. گاهي با سكوت ميآيد؛ با خيره ماندن به پنجره، با نگراني براي گربههايي كه نميشود تنهايشان گذاشت، با سنگي در آنجا و مدادي روي ميز كه شايد آخرين راه بازگشت به اكنون باشد. پسِ آن سيلي كه خوردهاي گاهي شايد در هيئت خيالي كوتاه پديدار شود؛ روياي ساحلي دور، آغوشي امن يا منظرهاي كه تنها چند دقيقه دوام ميآورد و بعد زير هجوم اخبار و صداهاي انفجار له ميشود. «خاكستر» درست از اينجا عزيمت ميكند؛ از جايي كه جنگ ديگر صرفا رويدادي سياسي و نظامي نيست، بلكه به رسوبي در زندگي روزمره بدل شده است. آنچه در اين نمايشگاه اهميت دارد نه بازنمايي مستقيم ويراني، بلكه توجه به آن چيزي است كه حين و پسِ آتش باقي ميماند؛ اضطراب، دلتنگي، وسواس، مراقبت، فرسودگي و در عين حال ميل سرسخت آدمي به ادامه دادن، به بقا. عنوان نمايشگاه انتخاب هوشمندانهاي است. خاكستر نه خود آتش است و نه تصوير ويراني. خاكستر چيزي است كه از سوختن باقي ميماند؛ حتي پس از خاموشي شعلهها در حافظه، بدن و روابط انساني حضور دارد. بسياري از آثار نمايشگاه نيز دقيقا در پي ثبت همين باقيماندههاست.
ميتوان از اثر ترانه صادقيان نام برد كه در آن زن، گربهها و قاب پنجره سه ضلع يك وضعيتند. خانه ديگر صرفا جايي براي سكونت نيست؛ پناهگاهي است كه همزمان احساس امنيت و ترس را در خود دارد. شايد نگراني براي حيوانات خانگي به نظر موضوعي كوچك است، اما همين جزييات است كه تجربه جنگ را از شعار به سطح زيست روزمره بالا ميكشاند. آدمها هميشه به دلايل بزرگ نميمانند؛ گاهي ماندن به خاطر موجودي است كه نميتوان رهايش كرد. در آن چند روز بمب و موشك كه شهر خالي شد پيرزني در يكي از همين محلههاي تهران ميگفت: «من بروم، تو بروي، چه كسي به گربههاي خيابان غذا بدهد؟» يا ميتوان تجربه ثميلا اميرابراهيمي را ديد در آن صبحِ دهشت دودآلود سوختن انبارهاي نفت. صبحِ يكشنبه 17 اسفند ساكنان تهران فقط دوده نديدند كه شهر را گرفته بود؛ درك آنان از شهر دگرگون شد، چشمان آنان به جور ديگر ديدن واداشته شد. نگاه هم پيش و پس از جنگ تغيير ميكند. آسمان دودهگرفته و متلاطم بر فراز شهر، بيش از آنكه گزارشي از يك منظره باشد، نشانه اختلال در ادراك است. شهر همان شهر است، اما ديگر به همان شكل ديده نميشود. شايد شخصيترين روايت از آنِ امير شلماني باشد. او از هجوم اخبار، شايعات، دورافتادگي و اضطراب ميگويد، اما نقطه كانوني اثرش ترس نيست؛ خيال است. آغوشي خيالين شكل ميگيرد و لحظهاي آرامش ممكن ميشود، اما اين خيال كوتاه است و دوباره ترس است كه حكومت ميكند. اثر به روشني نشان ميدهد كه آدمي علاوه بر استقامت، محتاج خيال است. خيال، بقا را ممكن ميكند. در مقابل نعش پرندگان اميد شلماني محدوديت همين ميل به بقا را يادآوري ميكند. گنجشكگان بيجان او ديگر نه نماد آزادياند و نه استعارهاي شاعرانه؛ آنها جسدهاي خاموشاند. اينجا مرگ در كوچكترين مقياس خود ظاهر ميشود. بدن بيجان پرندهاي كه معمولا آنقدر عادي است كه ديده نميشود در كارِ هنرمند يادآورد اين نكته دلخراش است: جنگ عليه زندگي است. تنش ميان بقا و نابودي، ميان مراقبت و فقدان، ميان خيال و مرگ به نمايشگاه «خاكستر» جان ميدهد. در بهترين آثار مجموعه، جنگ نه به عنوان يك واقعه سياسي، بلكه به عنوان كيفيتي از زيستن ظاهر ميشود؛ كيفيتي كه در جزييات كوچك خانه، بدن، حافظه و روابط انساني رسوب كرده است. هر زمان كه هنرمندان به جزييات وفادار ميمانند، به همان چيزهاي كوچك و ظاهرا ناچيز، نمايشگاه قدرت ميگيرد و هر گاه به استعارههاي كلي سوگ و حماسه پناه ميبرند از ايده اصلي «خاكستر» دور ميشوند. پرسش واضح آثارِ «خاكستر» اين است: وقتي آن بيرون را جنگ معنا ميكند، چه چيز تو را به زندگي متصل ميكند؟ پاسخ آثار يكدست نيست. بعضي از آنها از مراقبت، بعضي از دوام آوردن و بعضي از خيال سخن ميگويند. بايد نجات يافت هرچند جنگ، مرگ را ممكنتر كرده است. شايد دقيقا همين آگاهي تلخ است كه زندگي را ارزشمندتر ميكند؛ اينكه در ميان خاكستر، هنوز خردهچيزهايي براي حفظ كردن باقي مانده است.
٭عنوان مطلب سطری از یک شعر احمد شاملو است.