مردم از مديريت و نگهداري شهر حذف شدهاند
مرجان يشايايي
بيش از يك قرن است كه بشر از روستانشيني به شهرنشيني روي آورده و در اين تجربه نسبتا كوتاه، ناگهان جمعيت شهرنشين افزايش تصاعدي يافته و همزمان، مشكلات شهر هم خود را نشان دادهاند. از مسائل زيستمحيطي، اقتصادي و مسكن و تامين معيشت كه بگذريم، از بعد اجتماعي تعلق خاطر و ارتباط جمعي و افقي بين مردم به خصوص مردمي كه در يك محدوده فيزيكي مانند محله يا محل كار زندگي ميكنند، حلقه مفقوده زندگي در شهرها به خصوص شهرهاي بزرگ است. محلهها واحدهاي اجتماعي مهم زندگي در شهرند. مردم در محله است كه يكديگر را ميشناسند و احساس تعلق خاطر دارند. در همان محله و در همسايگيها اعتماد شكل ميگيرد و روابطي برقرار ميشود كه ميتوان به حمايت آدمهاي ديگر دلگرم بود. اين روابط محلهاي خودبهخود شكل نميگيرند. بايد آنها را طراحي و مراقبت كرد و افقي براي آينده آنها در نظر داشت. محلهها با توجه به اينكه فضاي فيزيكي محدودي هستند، هر يك مسائل خاص خود را دارند. از پاركها و محل بازي كودكان و امكانات براي مادران و سالمندان گرفته تا محل تخليه پسماند يا محل مناسب براي رفت و آمد دانشآموزان و خدمات درماني و تفريحي از محلهاي به محله ديگر متفاوت است و بيشك برنامههاي كلانشهري و شهرداريها نميتوانند تمام اين جزييات مهم را مديريت كنند. اين جزييات حتي ميتوانند در مقياسهاي خانوار هم سنجيده شوند. فلان مادري كه به تازگي وضع حمل كرده و نياز به نگهداري يا برخي لوازم نوزاد دارد يا سالمندي كه هفتهاي دو بار بايد به او سر بزنند و برايش خريد كنند يا ايرادي كوچك در پيادهرو يا محل بازي كودكان كه مردم آن را بايد گزارش كنند يا پيگيري ايجاد زمينهاي ورزشي و پيادهروهاي ايمن يا شناسايي افراد داراي معلوليت در محله و كمك كردن به آنها يا حتي در محله ما كه توانير باشد، خانمهاي محل سطلهاي كوچكي را بر شاخه درختان آويزان كردند تا رانندگان تاكسي در ايستگاههاي مخصوص خود تهسيگار را به جاي روي زمين در آن سطلها بيندازند و به همه اين اقدامات ميتوان فهرست بلندبالايي اضافه كرد كه از جمله مهمترين آن تامين امنيت محله در كنار نهادهاي رسمي و انتظامي است. تجربه و تحقيقات نشان دادهاند، در محلات با مديريت محلهاي كه مردم در آن نقش اصلي را دارند، امنيت بيش از محلاتي كه فقط محل رفت و آمد ساكنان است، تامين ميشود.
در مفهوم توسعه پايدار، مردم و نهادهاي مردمنهاد نقشي كليدي در مديريت محلات دارند. يعني در واقع سياستهاي كلان و نهادهاي بالادستي بايد طوري طراحي شوند كه انعطاف داشته باشند و نقش نهادهاي پاييندستي و مردمنهاد غيروابسته به دولت مركزي در آنها پيشبيني شده باشد. سياستهاي كلان اگر نتوانند در مديريتهاي خُرد و مردممحور جاري شوند در برخورد با سد مردم كارايي مطلوب خود را از دست ميدهند و همان ميشود كه امروز در شهرهاي بزرگ كشورمان شاهد آن هستيم. شهرهايي با مساحت گسترده كه مردم آن را از آن خود نميدانند، جايي براي رفت و آمد و پول درآوردن، نه زندگي كردن و لذت بردن. در دو، سه دهه قبل، شهرداريها تلاش كردند با برپا كردن شوراياريها، خانههاي سلامت محلات و سراهاي محله، خلأ نهادها و مديريت مردممحور را جبران كنند و جرياني بسازند تا شهروندان بتوانند در نگهداري و مديريت شهر خود سهيم باشند. اين اقدامات هر چند ايرادات فراواني داشت، اما دستكم شروعي بود؛ شروعي كه با بسته شدن شوراياريها و حذف مردم از مديريت محلات، عملا ناكام ماند.