ادامه از صفحه اول
راز جاودانگي ايران از درفش كاوياني تا اخلاق ملي
منش پهلواني و كنش خردمندانه رستم دستان است. رستم، بيش از آنكه با نيروي بازو شناخته شود، با خرد، آزادگي، وفاداري، مسووليتپذيري، جوانمردي و ايراندوستي در يادها مانده است. شاهنامه به ما ميآموزد كه بقاي ايران، نه محصول شمشير و قدرت سخت، بلكه حاصل اخلاق پهلواني است؛ همان انديشهاي كه بر سهگانه جاودانه پندار نيك، گفتار نيك و كردار نيك استوار است. شايد به همين دليل است كه قرنها بعد، مولانا جلالالدين بلخي، در يك بيت كوتاه، پلي ميان گذشته و آينده ايران ميزند و آرمان خود را چنين بيان ميكند: «شير خدا و رستم دستانم آرزوست». اين بيت، صرفا يك آرزوي شاعرانه نيست، بياني از هويت تاريخي ايران است. مولوي، امام علي (ع) را نماد عدالت، حقيقت و جوانمردي ميبيند و رستم را نماد خرد، دلاوري و پاسداري از ايران. او اين دو سنت بزرگ، يعني ايران فرهنگي و اسلام اخلاقي را در كنار يكديگر مينشاند و نشان ميدهد كه آينده اين سرزمين نه در گسستن از گذشته، بلكه در پيوند اين دو سرچشمه بزرگ معنوي شكل ميگيرد. از همين منظر، پرچم ايران نيز تنها پارچهاي سهرنگ نيست، روايت هزاران سال تداوم يك ملت است، روايتي كه از درفش كاوياني آغاز ميشود، در شاهنامه فردوسي تفسير ميشود، در زبان مولوي ژرفاي معنوي مييابد و امروز به امانتي در دست همه ايرانيان فارغ از قوميت، مذهب، زيستگاه و گرايش سياسي تبديل شده است. در كنار پرچم، زبان فارسي نيز مهمترين رشته پيوند ايرانيان بوده است. فارسي، زبان حافظه تاريخي و گفتوگوي ملي ماست؛ زباني كه در كنار زبانها و گويشهاي ارزشمند اقوام ايراني، توانسته است طي قرنها انسجام فرهنگي اين سرزمين را حفظ كند. از همين رو، پاسداشت پرچم، پاسداشت زبان فارسي نيز هست؛ همانگونه كه احترام به زبانهاي محلي و قومي نيز بخشي از احترام به هويت متكثر ايران است. تجربه يكسال گذشته نيز درس بزرگي براي همه ما داشت. در روزهاي تهديد و بحران، آنچه ايرانيان را در كنار يكديگر نگه داشت، بيش از هر چيز، احساس تعلق به ايران بود. پرچم بار ديگر به نماد «خانه مشترك ايراني» تبديل شد؛ خانهاي كه همه ايرانيان، با همه تفاوتهاي فكري، قومي و مذهبي، خود را در آن شريك ميدانند. اين سرمايه اجتماعي، بزرگترين دارايي ايران است و بايد با تدبير، عدالت، گفتوگو و اعتماد از آن پاسداري كرد. اما ايران آينده تنها با نمادها ساخته نخواهد شد. اگر درفش كاوياني نماد مبارزه با بيداد بود، امروز ايران بيش از هر زمان ديگري به اخلاق ملي نياز دارد؛ اخلاقي كه بتواند اعتماد عمومي را بازسازي و سرمايه اجتماعي را تقويت كند. اگر بخواهم تصويري از «جمهوري سوم» ترسيم كنم، آن را نه صرفا يك تحول سياسي، بلكه مرحلهاي نو در بلوغ فرهنگي و اخلاقي ايران ميدانم؛ مرحلهاي كه بر شش ستون استوار است: مهرباني، گفتوگو، خردمندي، راستگويي و امانتداري، احترام به فرهنگ و احترام به طبيعت و ميراث فرهنگي. اينها صرفا فضيلتهاي فردي نيستند، بنيانهاي حكمراني خوب، توسعه پايدار و انسجام ملياند. جامعهاي كه مهربانتر باشد، كمتر دچار خشونت ميشود؛ جامعهاي كه گفتوگو را جايگزين حذف كند، سرمايه اجتماعي بيشتري خواهد داشت؛ جامعهاي كه خرد را بر هيجان ترجيح دهد، آيندهاي مطمئنتر خواهد ساخت و جامعهاي كه به فرهنگ، محيط زيست و ميراث خود احترام بگذارد، حق نسلهاي آينده را نيز پاس داشته است. ايران بيش از آنكه با شمشير مانده باشد، با فرهنگ مانده است؛ بيش از آنكه با قدرت نظامي پايدار شده باشد، با زبان، حافظه تاريخي، اخلاق و همزيستي دوام يافته است. راز جاودانگي ايران، نه در يك پرچم، نه در يك دوره تاريخي و نه در يك نسل خلاصه ميشود، بلكه در توانايي اين سرزمين براي پيوند گذشته با آينده است. از درفش كاوياني تا شاهنامه فردوسي، از رستم دستان تا مولوي، از زبان فارسي تا پرچم امروز ايران، يك پيام مشترك به گوش ميرسد: ايران زماني جاودانه خواهد ماند كه اخلاق ملي، همبستگي اجتماعي و مسووليتپذيري شهروندان، در كنار تاريخ و فرهنگ اين سرزمين، به اهتزاز درآيد. شايد راز جاودانگي ايران، همين باشد؛ پرچمي كه تنها بر فراز ساختمانها برافراشته نميشود، بلكه در دل مردماني زنده است كه مهرباني را بر كينه، گفتوگو را بر تقابل، خرد را بر تعصب و ايران را بر هر اختلافي مقدم ميشمارند.استاد روابط بينالملل
دفاع از انسجام ساختاري تا تابآوري اجتماعي
پيرامون رييسجمهوري كه نگاه جامعه به او دوخته شده است، ابهامآفرینی کرده و حتی به طور باور نکردنی و عجیب، صدای منتخب ملت را در صدا و سیما سانسور کردند. اين جريان در سهمخواهي و تخريب چنان بيمحابا پيش ميرود كه از يكسو متجاوزان را دلخوش كرده و از سوي ديگر، رويافروشان وطنفروش را كه سوداي شورش در سر دارند، اميدوار ساخته. از طرفي ديگر، جريان اصلي رسانهاي در كشور، شخصيتهاي مرجع و اجتماعي را كه ميتوانند نقش ميانجي را ميان حاكميت و بخشي از جامعه ايفا كنند، با اتهاماتي زشت و ناروا به حاشيه ميراند، گاهي من ترديد ميكنم كه براي كدام جامعه و با چه شرايطي دارند برنامهسازي ومهندسي ميكنند. گويي به هر بهانهاي، عرصه بر شادي، تفريح و نشاط اجتماعي تنگتر شده و بستنهاي سليقهاي و تحديدهاي بيضابطه اعمال ميشود. آنچه امروز بيش از هر چيز انسجام ملي ما را خدشهدار ميسازد، همين تصوير و قابي است كه از ساحت سياسي ايران به نمايش گذاشته ميشود؛ تصويري سرشار از شكاف و ناكارآمدي كه كاركردي جز بيتاب كردن جامعه، ايجاد ناآراميهاي ذهني رواني آن ندارد. به اعتقاد من دو شيوه اقدام پيش گفته ملاك و معياري است براي هركس كه ادعايي براي عبور به سلامت ايران از اين دوران پر مخاطره دارد.