تينا جلالي
چند وقت پيش يكي از منتقدين سينما در يكي از گروههاي سينمايي نوشته بود «سينماي ايران ديگر جذابيت گذشته را ندارد.» منتقد ديگري در پاسخ نوشت كه «افت كيفي تنها مربوط به سينماي ايران نيست و سينماي جهان هم ديگر جذابيت زيادي ندارد.» البته بحث افت كيفي فيلمهاي سينماي ايران در چند سال گذشته به كرات مطرح شده و مهمترين دليل هم دوري فيلمها از جامعه و دغدغههاي مردم عنوان ميشود، ما اما از منظري ديگر به دنبال پاسخي روشن براي اينكه چرا سينماي ايران «وجاهت» گذشته را ندارد با دكتر مصطفي جلالي فخر، منتقد قديمي سينماي ايران گفتوگو كرديم.
آقاي دكتر! اگر موافق باشيد بحث را كمي متفاوتتر آغاز كنيم، از دو دنيايي كه تجربه ميكنيد برايمان صحبت كنيد، شما هم پزشك متخصص هستيد و هم سينما را حرفهاي تحليل و آناليز ميكنيد. از ابتدا چگونه اين دو جاده و مسير متفاوت را كنار هم قرار داديد ؟
هيچ وقت سينما و طبابت دو مقوله قالببندي جداگانه در برابر يا دور از هم نبود. همه انسانها ممكن است سليقههاي متفاوتي داشته باشند و امكان اينكه گرايشهاي متنوعي را دنبال كنند وجود دارد. عشق من به سينما در كودكي آغازشد، زماني كه پنجم دبستان بودم. آن زمان ويديو ممنوع بود و ما هم نداشتيم و اساسا قوانين سختگيرانهاي در خانه ما حاكم بود. من هم اصلا نميدانستم به غير از تلويزيون جور ديگري هم ميشود فيلم ديد. شاگرد اول كلاس بودم و گاهي به بعضي بچههاي كلاس كه ضعيف بودند، درس ميدادم. روزي به منزل همكلاسيام رفتم و در ميان درس خواندن، دوستم پيشنهاد داد براي رفع خستگي فيلم ببينيم. اول فكر كردم منظورش فيلم تلويزيون است، بعد متوجه شدم در ويديو است و براي من اولين تجربه اينچنيني بود.
اسم فيلم چه بود؟
اسمش خاطرم نيست. فقط ميدانم دختري جوان و زيبا در فيلم بود كه حركات موزون جذابي داشت. گرفتار آدمبدهاي بيرحم شده بود و كسي نميتوانست نجاتش دهد. همانجا بود كه تصميم گرفتم بروم هند و هنرپيشه شوم و دختر را نجات دهم (ميخندد) علاقه به سينما از آنجا و اينجوري در من شكل گرفت. راديوي فارسي هند را هم پيدا كردم و شبها يواشكي گوش ميكردم، ميخواستم ببينم چه راهي دارد كه به هند بروم و هنرپيشه شوم. خاطرم هست يكبار مجري دربرنامهاي گفت «بگذاريد آب پاكي را روي دستتان بريزم، آنقدر در هند علاقهمند به بازيگري هست كه فرصت براي افراد خارج از هند پيدا نميشود.» و از آن شب ديگر راديو هند گوش نكردم و آن خيال را فراموش كردم اما علاقه به سينما در من باقي مانده بود. البته اولويت اصلي در خانواده همواره درس و شاگرد ممتاز شدن بود و من همواره درس ميخواندم. حتي يك بار هم سينما نرفتم تا اينكه در سال 1369 پزشكي دانشگاه تهران قبول شدم. با دوست صميمي دوران دبيرستانم (ارسيا تقوا) كه او پزشكي دانشگاه شيراز قبول شده بود نامهنگاري داشتم و از حال هم خبردار بوديم. در يكي از نامهها، او براي من كپي يك صفحه روزنامه فرستاد، نقدي بر فيلم عروس نوشته بود كه در نشريه محلي شيراز منتشر شده بود. انشاي من همواره خوب بود و چند بار در منطقه و استان رتبه آورده بودم. دايي من شاعر و نويسنده بود و كتاب شعر هم چاپ كرده بود و اين استعداد در ما ارثي است. از عوارض كمالگرايي كه از كودكي تا حالا در من هست، باعث شد كه پس از ديدن نقدنويسي دوستم، دلم خواست منتقد فيلم هم بشوم. فيلم «چشماندازي در مه» آنجلو پلوس را در سينما شهر قصه ديدم و خاطرم هست هر نكته تحليلي به نظرم آمد را درباره فيلم نوشتم و در روزنامه سلام منتشر شد، در دهم ارديبهشت 1370 كه هنوز 19ساله نشده بودم. يادم هست پس از چاپ آن نقد رفتم با پساندازم يك دستگاه تلويزيون و ويديو خريدم تا در اتاقم بتوانم فيلمهاي كلاسيك ببينم. حدود 70درصد كتابهاي سينمايي انتشارات پارت را هم در يك هفته خريدم و سينما و نقد فيلم به بخش جدي، جذاب و جداييناپذير زندگيام تبديل شد.
دراين سالها نخواستيد كارگرداني يا بازيگري را هم تجربه كنيد؟ چون منتقدان سينمايي زيادي هستند كه كارگرداني يا بازيگري را تجربه ميكنند.
بازيگري را كه اصلا دوست نداشتم و آن تمايل كودكانه در 11سالگي، خيلي زود تمام شد. اما در طول چند دهه عمرم، به ويژه از 30 تا 40 سالگي، دلم ميخواست كارگردان فيلم هم بشوم. چند فيلم كوتاه هم ساختم ولي بعد خودم به عنوان منتقد، دوستشان نداشتم. از طرفي كار در سينما به خصوص در شروع با روحيات منِ پزشك، همخواني نداشت و تامين بودجه فيلمسازي هم بسيار دشوار بود و مدام بايد از سر و ته كار ميزدي تا جمع شود. صادقانه با خودم دريافتم كه استعداد ويژهاي در كارگرداني نداشتم و چه بسا اگر ادامه ميدادم درنهايت شبيه دهها فيلمساز متوسط و حتي زيرمتوسط موجود ميشدم. حتي در مقطعي كوشيدم مستندساز شوم كه در همان مرحله توليد به نتيجه نرسيد. سرانجام فيلمسازي را رها كردم و پزشكي در زندگيام جديتر شد و الان بيش از 90درصد زندگيام طبابت است و گاهي اگر وقت كنم فيلم ميبينم و نقد مينويسم.
اينكه ميگوييد سينما كمتر از 10درصد زندگي شماست، به نظر ميرسد بيشتر مربوط به وضعيت حال حاضر سينماست، وگرنه در گذشته سينما بخش مهمي از زندگي شما بود.
بله جوانتر بودم و مشتاقتر. از چاپ نوشتههايم حس بهتري داشتم و سينما برايم جذابتر بود، ضمن اينكه نيازمنديهاي اقتصادي و ضرورت درآمدزايي من كمتر بود. سينما و جشنوارهها حس و حال و كيفيت بهتري داشتند. نشريات توان بازتاب و تاثير بيشتري داشتند. هر چه زمان گذشت اولويتهاي من بيشتر تغيير كرد و...
يعني از فضاي فرهنگي دور شديد؟
خير اما بايد بپذيريم كه با رشد فضاي مجازي، فرهنگ و هنر هم به طرز گسترده و عميقي تحت تاثير قرار گرفته است. جايگاه مجلات مثل قبل نيست و اصلا مردم هم دل و دِماغ سابق را ندارند. بعد از سال 1398 به تدريج از سينما فاصله گرفتم و نوشتن مثل قبل در من شور و اشتياق ايجاد نميكند. در حال حاضر هم اگر مينويسم به اين دليل است كه نوشتن، يادگار دوران جوانيام است و نميخواهم كاري را كه يك عمر برايش وقت گذاشتم رها كنم. خداي ناكرده اگر مجله «فيلم امروز» با حضورهوشنگ گلمكاني نباشد ديگر نخواهم نوشت چون نشانههاي روزگار جواني من هم ديگر نيستند.
چند وقت پيش يكي از منتقدين سينما گفت «سينماي ايران ديگر جذابيت گذشته را ندارد.» البته به نظرم آنقدرها هم شرايط سينماي ايران وااسفا نيست، چون هر از گاهي فيلمهاي خوبي در همين وضعيت ميبينيم، مثل پيرپسر، زن و بچه، رها و ... نظر شما چيست؟
نمونههايي كه مثال ميزنيد پاسخ سوال شماست، ببينيد سينماي ايران به حدي رسيده كه از اين فيلمها به عنوان آثار شاخص نام ميبريد، در حالي كه در چند دهه قبل سينماي ايران اعتبار و آثاري داشت كه چنين فيلمهايي متوسط به شمار ميرفتند. به جايي رسيدهايم كه از فيلم «رها» به عنوان اثر شاخص مثال ميآوريد در حالي كه واقعا فيلم خوبي نيست.
خب اين نظر شماست در حالي كه خيلي از منتقدان سينما، فيلم را دوست دارند.
با معيارهاي دو دهه قبل نقدنويسي، معروف به دوران طلايي مجله فيلم كه نسل ما هم در همان مقطع رشد كرد، چنين نقد و ديدگاهي به فيلمهايي در اين سطح نبود. البته اينكه سينماي ايران در حال حاضر آن وجاهت گذشته را ندارد محصول فرآيندهايي چندعاملي است. ما اصطلاحي در پزشكي داريم با عنوان «نارسايي چند ارگاني/ multi organ failure» كه بخشهاي متعددي از بدن درگير ميشود و علائم و نشانههايي ايجاد ميكند كه الزاما يك دليل عيني ندارند. شرايط دشواري است كه گاهي باعث مرگ يا عوارض بيبازگشت ميشود. علت اينكه سينماي ايران به روزهاي نزار رسيده هم به چند عامل وابسته است. شايد نتوانيم بگوييم كدام عامل مهمتر است چون سيستم نظر سنجي و ارزشيابي معتبري در كشور نداريم. متاسفانه ساختار علمي درستي در اين باره وجود ندارد و از طرفي سازمانها و نهادهاي مرجع و ذينفع مانعِ اطلاعرساني دقيق و درست ميشوند. هميشه ميخواهند طوري وانمود كنند كه انگار حال و اوضاع فرهنگ و هنر خوب است.
نظر شحصي شما چيست؟
مهمترين دليلش اين است كه فضاي حاكميتي سينماي ايران در طول اين سالها بستهتر شده و به واسطه جنس دولتها سينما و فرهنگ محل طنابكشيها و جدلهاي سياسي شده است. البته از ديرباز چنين بوده و يادم هست به بهانه دو فيلم جنجالي محسن مخملباف، وزير ارشاد وقت را مجبور به استعفا كردند. حساسيت درباره سينما هميشه وجود داشت اما به تدريج سختگيريها بيشتر شد و فضا روز به روز بستهتر و سفارشيتر شد تا جايي كه امروز هم سينماگران معتبر متعددي از سينماي انديشه محور فاصله گرفتهاند و فيلمنامههاي خوبي نوشته نميشوند. بخشي به دليل نظارتهاي حاكميتي است و بخشي به دليل خودسانسوري نويسندگان و سازندگان است. سينما صنعت گراني است و كسي دلش نميخواهد فيلمي بسازد كه نتواند اكران كند و ميلياردها تومان سرمايه به باد رود.
در سينماي ايران امروز سه دسته فيلم ساخته ميشود؛ گروه پرشمار اول، آثار سفارشي با بودجههاي بالاي دولتي و نهادهاست كه به اقبال مخاطب وابسته نيستند، دسته دوم سريدوزي كمديهاي نازل و حقيري است كه نظارت بر آنها كمتر است و پولساز هستند و به دلايل برخي شرايط خاص اجتماعي با وجود كيفيتهاي اسفبار، پرفروش ميشوند و البته به استمرار چرخش صنعت سينما كمك ميكنند. فيلمهاي گروه سوم كه سوژه و ساختار مقبولتري دارند يا مخاطب چنداني ندارند و ديده نميشوند يا به جشنوارهها و جوايز خارجي محدود ميشوند.
ميخواهم بگويم عملا فيلمهاي جريانساز مطرح در سينماي ايران بهشدت كم شده است. محض نمونه، ابراهيم حاتميكيا كسي بود كه روبان قرمز و خاكستر سبز ميساخت و فيلمساز معتبر ما در آن مقطع كه حتي فيلمهاي سفارشياش هم مهم و موثر بودند، الان ببينيد به كجا رسيده است؟ چرا؟ چون رقابتهاي هنري از بين رفته و دستمزدهاي نجومي و كمزحمت به پروژهها تزريق ميشوند؛ به هر حال انسان متمايل به حاشيه امن است و از پول و رفاه زياد خوشش ميآيد. كم نيستند فيلمسازان خوبي كه در گذشته آثار آبرومندي ميساختند اما سال به سال، بيشتر افت كردند.
نقش مميزي و سانسور را چقدر دراين مورد جدي ميبينيد؟
شيوع مميزي و خودسانسوري، فيلمها را بيخاصيتتر كرده است، مردم مشتاق تماشاي فيلمهاي روي پرده نيستند، ضمن اينكه ما با نسلي و شرايطي طرفيم كه امكان گزينشهاي بيشتري برايشان فراهم است. آثار روز جهان به راحتي در دسترس مخاطب قرار ميگيرد. فضاي مجازي همه ابعاد زندگي را احاطه كرده، خيلي از مردم به كوتاهبيني و كوتاهخواني عادت كردهاند. اينكه مخاطبي وقت بگذارد و به سينما برود برايش در حد يك «انتخاب» تعريف شده است، چون به راحتي حاضر نيست وقت و هزينهاش را مصرف كند. امكان انتخاب برايش زياد است. متاسفانه سينماي ايران در سالهاي اخير نه تنها خودش را قدرتمندتر نكرده بلكه برعكس ضعيفتر هم شده و نتيجهاش همينهايي كه مجال پرده نقرهاي را به دست آوردهاند. به جشنواره سالهاي اخير نگاه كنيد، چند اثر شاخص و ماندگار و شوقبرانگيز از آنها بيرون آمده؟!
البته كه تغيير و پوستاندازي جامعه روي سليقه مردم و منتقدان تاثير گذاشته، چون مردم و منتقدان و سينما دوستان فيلمهايي ميخواهند كه برآمده از جامعه و پيشرو باشد.
بله، در ليست چند عاملي كه باعث وضعيت نامطلوب امروز سينماي ايران شده، همين نكته كه گفتيد هم هست، فيلمها از مردم و جامعه عقبتر هستند. حتي جسارتهايي كه گمان ميكنند در فيلمهايشان به خرج ميدهند در فضاي مجازي و جامعه خيلي معمولي تلقي ميشود. فيلمنامهها بهشدت افت كردهاند و به پاشنهآشيل سينما تبديل شدهاند. گويا حوصله و زمان و انگيزه نويسندگان كم شده است. خبري از شخصيتپردازيها و ديالوگنويسيهاي پربار دهه شصت تا هشتاد سينمايي در فيلمهاي اخير نيست. به نظرم اگر بزرگاني مثل بيضايي هم بودند ممكن بود مجال ساخت آثاري در سطح چند دهه قبل خود را نداشته باشند. كافياست كارنامه بزرگاني چون مهرجويي، فرهادي و كيميايي را مرور كنيد و آثار آخرشان را با قبل مقايسه كنيد. كسي مثل تقوايي هم كه كلا كنار كشيد تا جان سپرد. به دليل اينكه شرايط تغيير كرده و دامنه موضوعات و پرداخت بهشدت محدود شده، خيلي از سينماگران ترجيح ميدهند سري را كه درد نميكند دستمال نبندند و در عمل، پويايي سينماي ايران مخدوش شده است. عادت مخاطب هم تغيير كرده است. حتي در پلتفرمها هم اگر كسي بخواهد چند ساعت وقت بگذارد بايد انگيزه و اشتياق كافي داشته باشد. به دليل دلآشوبيهاي متنوع مردم و شيوع اضطراب و افسردگي مينور باعث دشواري تصميمگيريها شده است، حتي در حد سينما رفتن. زماني بود كه خودم به عنوان منتقد فيلم، حداقل 30درصد فيلمهاي اكران شده در سينماها را ميديدم، اما الان سالي 5 تا فيلم ايراني هم نميبينم. آقاي گلمكاني پيشنهاد داد پس از مدتها نقدنويسي درباره آثار خارجي، نقد يك فيلم ايراني بنويسم و قبول كردم . اما باور كنيد دو هفته است كه حوصله و وقت چنين كاري برايم ايجاد نشده است. سينماي ايران به نظرم مدتهاست از واقعيتهاي اجتماعي و فردي فاصله گرفته يا توان و شعور پرداخت ندارد.
شما از منتقداني هستيد كه سينماي جهان را هم رصد ميكنيد به نظر ميرسد افت كيفي و جذابيت در فيلمهاي جهان هم مطرح است. نظر شما چيست؟
كم پيش ميآيد در سينماي سالهاي اخير جهان، فيلمي مرا مجذوب و شيفته خود كند، سينماي جهان هم گويا از آن طرف بام افتاده است. براي اينكه سوژهها تكراري نباشد و جذاب هم باشد به سراغ موضوعات و شخصيتهاي عجيب و غريب و روايتهاي غير قابل درك رفته است. انگار فقط ميخواهند متفاوت باشند و اينكه چقدر اين تفاوت جذاب است برايشان مهم نيست. البته اين را هم بگويم شايد براي ما كه شرقي هستيم اينگونه است. آنها بودجههاي كلاني در دسترس دارند كه بايد براي جبران و سود، بليت بفروشند.
كاش در سينماي ما دروازههاي پولهاي نجومي از اموال عمومي بسته شود. ارقام كلاني كه انتظار بازگشت سرمايه ندارند و طبعا نگران كيفيت و مخاطب نيستند و فقط ميخواهند سفارشدهنده راضي شود. انگار سفرهاي پهن است و همه از آن بهره ميبرند و جيبي پر ميكنند و درنهايت خروجيشان بيشتر به كار ثبت محصول ميآيد تا بگويند بابت اينها پول گرفتهايم. سينماي ايران در اين روزها بيش از آنكه «كيفيت محور» باشد «محصول محور» است؛ مثل رزومههاي بيپايه و اساسي كه برخي مديران دولتي براي خودشان ترتيب ميدهند.
پيشنهاد شما به عنوان منتقد سينما به مديران چيست؟
به نظرم مديران سينما توانايي خاصي براي تغييرات ندارند و معاونت سينما به نظرم صاحب تاثير ريشهاي نيست. به نظر ميرسد نيروهاي قدرتمندتري در پشت پرده، صاحبان اصلي كنترل و تصميماند. پيشنهاد ميكنم مديران سينما تلاش كنند تا صاحبان قدرت را مجاب كنند كه سينما نه آنقدرها ترسناك است و نه قدرت اثرگذاري جمعي بالايي دارد. بهتر است با اعتماد و مهر، تلاش كنند شكاف عميقي كه ميان فيلمهاي مستقل و هنري و سفارشي و كمدي شكل گرفته، كم شود. هرقدر اين شكاف عميقتر شود كار سينما سختتر ميشود. اعتماد سرمايهگذاران مستقل را تامين كنيم. الان سرمايهگذاري معتبر هنري از سينما دور شده و كسي مايل به سرمايهگذاري واقعي نيست. يادمان باشد سينماي ايران بايد در يك رقابت جهاني شركت كند، فيلمهايي توليد كنيم كه توجه نسل جديد را به خود جذب كنند، نسلي كه با وجود تورم و مشكلات و كاهش قدرت خريد و گسترش پلتفرمها، مشتاق تماشاي سينماي ايران باشد. روزگاري بود كه بازيگران روي نقش و امكان و قابليت و تواناييهاي خود تمركز ميكردند اما امروز بيشتر روي دستمزدشان اصرار دارند.
آقاي دكتر! درلابهلاي صحبتتان به كاهش اهميت نقد مكتوب اشاره كرديد و اينكه ديگر مثل گذشته تاثيرگذار نيست، چرا؟
باتوجه به اوضاع اقتصادي، مجله كاغذي منتشر كردن كار بسيار سختي شده است. در زمانهاي دور «مجله فيلم»، مجله تاثيرگذار شاخصي بود، نقدهايشان سرنوشت فيلمساز را تغيير ميداد. آن موقع وقتي فيلمي اكران ميشد خيليها صبر ميكردند تا نقدهاي مجله فيلم را بخوانند، اما الان بايد اين واقعيت را بپذيريم كه گسترش فضاي مجازي بسياري از معادلات را بر هم زده است. بلافاصله پس از اكران هر فيلم، فضاي مجازي از يادداشتهاي شتابزده پر ميشود. نكته مهمتر اينكه در گذشته اگر نقدي نوشته ميشد از فيلترهاي مختلف رد ميشد و اصلاح ميشد تا در مجله چاپ شود؛ الان ديگر هر كسي هرچه دلش ميخواهد مينويسد و با يك كليك منتشر ميكند. نيازي به سواد و نگارش نيست، طبيعي هم هست، خاصيت انسان، راحت طلبي است وقتي ميتواند با زحمت كمتر، نوشته زير متوسط خودش را در فضاي مجازي منتشر كند طبيعي است كه وقت نميگذارد. تلخ است و احتمالا اين حس در همكاران قديمي هم هست؛ گاهي حس ميكنم نسل ما رو به انقراض است. ما كه براي درست نوشتن نقد و انتخاب مناسب واژهها تربيت شده بوديم. الان واقعا اينگونه نيست و گاه شرمآورند.
حالا اين سهلتر شدن نوشتن خوب است يا بد؟
از نظر من غمانگيز است چون تنوع نوشتاري باعث افزايش كيفيت نشده، به نازلتر شدن ماجرا منتهي شده است. تنوع نوشتاري لزوما با تكثير نظر همراه نيست. بيشتر شبيه توليد انبوه شده، شبيه فستفودهاي درجه سه با مواد نامرغوب. ديگر نوشتههايي در سطح قلم ايرج كريمي به محال كمياب بدل شده است. شايد هم تمام اين تغييرات تلخ، بخشي از گذار سخت به دورهاي ديگر است كه به تدريج شكل معتبر و پالوده خود را به دست خواهد آورد. دوراني كه يا ما در آن نيستيم يا خيلي پير شدهايم و صرفا براي مرور خاطرات، مجلات قديمي آرشيو خودمان را ورق ميزنيم و با مرور جواني، ميخنديم يا اشك ميريزيم.