يادداشتي بر «سوگ رنجنامه شاه فريدون پيشدادي» نمايشنامه فرهاد ناظرزاده كرماني
ليرشاه ايراني
عليرضا فتحعليان
پروفسور فرهاد ناظرزاده كرماني، نامي كه براي زيستمندان در اتمسفر تئاتر ايران نامي بسيار آشناست. بزرگي كه بحق پدر تئاتر دانشگاهي ايران لقب گرفته است. هم او كه معلمي را هم از مادر و هم از پدر توأمان به ارث برده است. فرزند فرحانگيز هرمزي و دكتر احمد ناظرزاده كرماني. در خانهاي كه مادر دبير فرانسه باشد و مدير چند دبيرستان و پدر، شاعر و نويسنده و نماينده مجلس شوراي ملي، عجيب نيست كه يگانهاي چون فرهاد ناظرزاده كرماني بيايد و ببالد. از بسيار هنرها و آثار اين تك المپنشين تئاتر ايران، اعم از تحقيق و پژوهش و تاليفات بسيار، وجه نمايشنامهنويسي ايشان بسيار كم ديده شده است زيرا كه بسياري از نمايشنامههاي ايشان تاكنون به چاپ نرسيده بودند. فرهاد ناظرزاده كرماني در پرسوناي نمايشنامهنويس، شخصي تيزبين، تاثير پذيرفته از زمانه و بسيار حساس به اكنونيت زيستبوم خود است. يكي از آثار ايشان كه در سالهاي اخير در «نشر نيو» منتشر شده است، نمايشنامه «سوگرنجنامه شاه فريدون پيشدادي» است. ناگفته از نامِ اثر مشخص است كه از چه داستاني الهام پذيرفته است. داستان فريدون از شاهنامه، اثر سترگ فردوسي توسي. در تراژدي يا به سخن فرهاد ناظرزاده كرماني، سوگرنجنامه، قهرمان در اثر يك انتخاب به سمت سقوط سرازير ميشود. در اين نمايشنامه، شاه فريدون پيشدادي، هم او كه ضحاك ستمگر را به بند كشيده و سرنگون كرده همچون ديگر قهرمانان تراژدي در اعتماد به راي رايزنان خود اشتباه سرنوشتسازي را مرتكب ميشود. او پس از طي ساليان حكومت عادلانه و پر داد و دهش و شاد در دل ايرانزمين، تصميم ميگيرد اين ملك را بين سه پسرش، سلم و تور و ايرج تقسيم كند. تصميمي كه سرآغاز خون و خونريزي و جنگهاي بيپايان در اساطير شاهنامه و اين نمايشنامه است. فريدون آنقدر عمر ميكند تا همه عزيزانش را يك به يك از دست ميدهد؛ و اين است پادافره شاهي كه با نامي نيك اين نمايشنامه را آغاز ميكند و با لعن خود به پايان ميرساند. لذت خواندن اين اثر كه به زعم نگارنده كم از تراژديهاي كلاسيكي چون: مكبث، ليرشاه و... ندارد، آنجا دوچندان ميشود كه خواننده در فضايي آشنا و برگرفته از اسطورههاي ايراني اثري جهاني را خوانش ميكند. در اين دنياي برساخته فرهاد ناظرزاده كرماني، با گذر از فضايي سورگاني راهي ميشويم به تاريكي برادركشي و در ميانِ خونريزيها اشك ميريزيم با دو خواهر از بند ضحاك رسته به سوگِ پسران نشسته و مينگريم به عاقبت فريدون شاه؛ يا به كلام نمايشنامهنويس و به سخن فريدون: شاه بيخرد.