• 1405 سه‌شنبه 10 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6379 -
  • 1405 دوشنبه 5 مرداد

واكنش به يادداشت صفحه هنر و ادبيات «اعتماد»

با اجازه بزرگ‌ترها

ميرعليرضا ميرعلي نقي

گروه هنر و ادبيات| دوشنبه هفته گذشته، يادداشتي با عنوان «وقتي ايبنا كارشناس هدايت و چوبك پيدا مي‌كند» در اين صفحه منتشر شد. آنچه در ادامه مي‌آيد، واكنشي به آن يادداشت است. پيداست حق پاسخ براي نويسنده يادداشت اول محفوظ است.

اين يادداشت، نه به عنوان «پاسخ » بلكه براي شفاف‌سازي چند مورد هميشگي، انشاالله براي هميشه نوشته شده است . آقاي محمد سپيدي در روزنامه اعتماد (شماره ۶۳۷۳/۲۹ تير ۱۴۰۵) ظاهرا بدون توجه به محتواي كلي حرفهاي من درباره دونويسنده بزرگ معاصر، از عبارت «نثر چوبك پخته‌تر از نثر هدايت است » برآشفته شده‌اند و خود را محق دانسته‌اند كه هر چه دل تنگشان بخواهد به خبرگزاري ايبنا، انتشارات بدرقه جاويدان و اينجانب بگويند . حتي عنوان اصلي و حرفه‌اي مرا كه «تاريخ‌نگار موسيقي‌هاي شهري ايران/گرايش تهران » است و مكرر همه‌جا چاپ شده، ناشنيده و نانوشته بينگارند. گويي همه اين مجموعه (ايبنا، ناشر و...) فاقد شعور تشخيص بوده‌ايم و منتظر مانده‌ايم كه از اشخاص ناشناس اجازه بگيريم و بعد از كسب اجازه، كارمان را انجام بدهيم‌! اين مسائل براي بار اول نيست كه اتفاق مي‌افتد و صرفا براي من هم نيست . اتفاقا براي نويسنده اين يادداشت، خيلي كمتر اين اتفاق افتاده است . براي بزرگان سپيدمويي كه دهه‌ها از بنده مسن ترند و مقام والاي بي‌ترديدي دارند نيز اين موارد پيش مي‌آيد و آزارشان مي‌دهد، وگرنه «آن ذره كه در حساب نايد، ماييم ». پس مي‌رويم سر اصل مطلب: 

1) بر خلاف «پنداريات » خيلي از افراد، ارتباط من با ادبيات و اهالي آن، صرفا در حد «مراوده » نبوده است . ارتباطم با ادبيات، خيلي زودتر، بيشتر و جدي‌تر از ربط و نسبتم با موسيقي و اهالي آن بود و خوشبختانه هنوز هم هست . قصه‌نويسي، ويراستاري چند رمان مطرح، حضور متمركز در كلاسهاي قصه‌نويسي استاد رضا براهني، چاپ چند مقاله (عمدا محدود) و نگارش تعداد زيادي كار منتشر نشده (كه اهالي جدي اين حوزه و نام‌هاي شناخته شده ادب امروز اصرار بر چاپ شدنشان دارند) و در آخر، نزديك پنجاه سال مطالعه بي‌وقفه در اين حوزه (كه مسلما به اسكرول كردن‌هاي شبانه‌روزي عده‌اي متفنن و كتاب‌نخوان كه به جاي توليد درست، درپي ايرادگرفتن از افراد هستند) را هم به اين بند از توضيحات، اضافه كنم . اتفاقا همين جمله‌اي كه باعث برافروختگي ايشان شده، از من نيست ! اين را از روانشادان: رضا‌براهني و انجوي‌شيرازي و انورخامه‌اي كه هرسه از ياران نزديك‌هدايت بوده‌اند، شنيده‌ام . دليلي براي ذكر ماخذ هم نديدم كه مدام اسامي رديف كنم . اما اگر حرف خود من هم بود باز هم خرده‌اي برآن وارد نبود . درستي يا نادرستي هر سخني را بايد از طريق تحقيق اثبات كرد نه با چنين نظر نابالغانه‌اي كه: « كس ديگري را پيدا نكردند كه بياييد و در مورد چوبك و هدايت نظر بدهيد؟! »
۲) از همان اواخر دهه ۱۳۶۰، در اقليم ادبي هم جايي درخور براي خود، مي‌توانستم داشت و هيچ امكاني، از فردي تا محيطي، كم و كسري نبود . انتخاب اقليم موسيقي و ترجيح آن به ديگر استعدادها (يي كه داشتم و تاييدشان را از اساتيدي سختگير داشتم و نه از لايك و فالوور!!) انتخاب خودم بود . گرچه دايره اين انتخاب را به حدي تنگ و تخصصي گرفتم كه براي خودم هم دردسرساز شد و مدام مجبور شدم تكه‌پراني‌هاي هر بي‌مايه مدعي و هر جوانك جوياي نام را بشنوم و البته پاسخ ندهم . مثلا اينكه چرا دودقيقه از پيانو نوازي و سنتورنوازي شما در فضاي مجازي ديده شده ؟! چرا كه از ديد ما (كه احتمالا نصف سن شما را داريم و هيچ شناختي از نزديك هم نداريم)، شما فقط نويسنده موسيقي هستيد و لاغير . كمتر كسي كم و كيف آن چند دقيقه نوازندگي را مورد توجه دقيق قرار داد و از منظر هنر به آن نگاه كرد . همان دو سه دقيقه‌اي كه دوستان با اصرار فراوان و با همه مخالفت‌هاي من، در فضاي مجازي گذاشتند و اين اواخر، خودم يكي از آنها را برداشتم و از شر كامنت‌هايي كه جز حرف مفت، چيز ديگري نيستند، رها شدم . اين در حالي بود كه (بي تعارف) دوناشر موسيقي، اصرار داشتند يك آلبوم تكنوازي چه فيزيكي و چه پلاتفرم منتشر كنم . نشنيده گرفتم كه به فرمايش سعدي: «تا رونق نخستين برجاي بماند. »  شايد اشتباه كردم . بايد از همان اول هرچه مي‌دانستم و مي‌توانستم، با پررويي و پروپاگاندا منتشر مي‌كردم و پاي هر اجق و وجقي هم مي‌ايستادم. كاري كه تقريبا همه كردند . در جامعه‌اي كه به جاي نخبه‌پروري، سلبريتي بازي مي‌كند، در شهري كه يك‌شبه فوتباليستش بازيگر فيلم، مداح جبهه‌هايش خواننده پاپ، بازيگر تلويزيونش قصه‌نويس، مرمت‌گر آنتيك و دلال تابلويش مدرس فلسفه هنر (!) و وكيل دعاويش شاعر و شومن مي‌شوند و همه هم مجيزشان را مي‌گويند، چرا بنده با دهه‌ها كار جدي در خلوت و بي‌تبليغ، با گذر شصت‌سالگي، براي يك حضور ۱۵ دقيقه‌اي كه آن هم به اصرار ناشر بوده و نه خودم، و سخناني كه تا اين ساعت ايرادي فني برآن گرفته نشده، بايد از اشخاصي «رخصت» مي‌طلبيدم كه قطعا نصف عمر حرفه‌اي و اندوخته ذهني مرا ندارند ؟ اگر ايشان از من و ناشر و ايبنا متعجب و ناراحتند، ما هم محق هستيم همين موضع را از روزنامه‌اي موسوم به «اعتماد » داشته باشيم كه هيچ معياري براي درج نوشته و نويسنده را ندارد و به نظر مي‌رسد نيازي هم نداشته باشد . كافيست به پايان‌بندي آن يادداشت روشنگرانه! نگاهي كنيد و ببينيد چطور انتهاي مطلب، روي هوا رها شده و... ديگر هيچ . 
۳) از تكرار گريزانم اما انگار گريزي نيست: بخش خيلي ناچيزي از اين نوشته، به آن يادداشت مربوط مي‌شود . نام نويسنده را تا امروز نشنيده بودم . برايم هم مهم نيست انگيزه‌‌شان در نگارش چه بوده است . نوشته، معرف نويسنده است . قصد، توضيحاتي درباره خودم بود و بعد از بيست و چندسال، اين حق را داشتم كه براي مخاطبان عزيزي كه بيشترشان را نمي‌شناسم، چنين مطالبي را، ساده و واقع‌گرايانه  ارائه كنم . تهران /سي‌ام تير ۱۴۰۵

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون