• 1405 سه‌شنبه 10 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6380 -
  • 1405 سه‌شنبه 6 مرداد

روبسپير و انقلاب، روايت ميشله

مرتضي ميرحسيني

به قول ميشله «انسان‌هاي كمي بدبخت‌تر از او ‌زاده شدند.» مادرش كه مرد، پدرش نيز از زندگي دل كند. «توصيه كردند به سفر برود. رفت. ولي ديگر خبري از او نشد و تاكنون هم كسي نمي‌داند چه بلايي سرش آمد.» چهار فرزندش بي‌سرپرست شدند. ماكسيمليان بزرگ‌ترين‌شان بود. آن زمان 11 سال داشت. «شخصيتش به ناگاه عوض شد و تا آخر نيز بي‌نهايت جدي ماند؛ در صورت امكان لبخند مي‌زد، چهره‌اش مي‌توانست بخندد، لبخندي تصنعي كه بعدها عادت هميشگي‌اش شد. ولي دلي ناشاد داشت. در سنين كودكي، بلافاصله خود را در مقام يك پدر، مربي و مدير خانواده كوچكي ديد كه آن را موعظه و راهنمايي مي‌كرد.» درس را هم رها نكرد. حقوق خواند. در پاريس كه بود به نوشته‌هاي روسو دل بست و از نظامي كه بر كشورش حكومت مي‌كرد، دلزده شد. به زادگاهش آراس برگشت و در دادگاه جنايي مشغول به كار شد. پيش از آن با دختري قول و قرار ازدواج داشت، «دختر سوگند خورده بود كه با كس ديگري ازدواج نكند. روبسپير وقتي از سفر برگشت او را ازدواج‌ كرده ديد.» تلخي‌هاي كمتر و بيشتر از اين را هم، در كار خود و در مواجهه با ستم‌هاي تنيده شده در بافت جامعه اشرافي تجربه كرد. آن دلزدگي از نظام حاكم، به مرور شكل نفرت به خود گرفت. از قضاوت كنار كشيد. وكيل شد. «به ‌هر حال كاري بخردانه كرد و روزهاي قبل از انقلاب، شغل نفرت‌انگيز قضاوت رژيم گذشته را كه توسط كشيشان تعيين مي‌شد، رها كرد. مسلما بهتر بود عقايدش را با زندگي تطبيق بدهد، با كم يا با هيچ بسازد و منتظر باشد. 
مي‌گويند با وجود زندگي دشوار و پرزحمت، وجداني ستودني داشت و از هر پرونده‌اي به دفاع برنمي‌خاست، بلكه انتخاب مي‌كرد.» در مهم‌ترين پرونده‌اش، به دفاع از حقوق دهقانان در شكايت از اسقف آراس رفت. نامش سر زبان‌ها افتاد. بعدتر به نمايندگي آراسي‌ها به مجلس طبقاتي 1789 پاريس رفت. آنجا نيز در كشمكش‌هاي روزهاي انقلاب و تغيير به دموكراتي جدي و فسادناپذير مشهور شد. 
در تمام حوادث بعدي، مهم‌ترين‌شان در سرنگوني نظام سلطنتي و اعلام جمهوري، كمتر يا بيشتر نقش داشت و هميشه در هر صحبتي، از آزادي و مردم مي‌گفت. دست‌كم تا مدتي چنين بود. بعد، خواه‌ناخواه، عقايدش به مسير ديگري رفت. جورج رود در كتاب «انقلاب كبير فرانسه» مي‌نويسد «روبسپير كه مدت‌ها مدافع پرشور مصونيت مجلس و آزادي نامحدود زبان و قلم بود، اكنون تجربه جنگ و انقلاب بر باورهاي آزادمنشانه‌اش سايه انداخته بود. اينك بر آن بود كه انقلاب را مي‌توان نجات داد و دشمنان خارجي و داخلي‌اش را شكست داد البته اگر با ياري پابرهنه‌هاي مسلح، يك دولت مركزي نيرومند استقرار يابد كه بقاياي اشرافيت و نيز خودخواهي ثروتمندان را محدود سازد.» در جابه‌جايي‌ها و افت و خيزهاي بعدي، با حلقه‌اي از همفكرانش عملا قدرت را به دست گرفت و همين عقايد را در اداره كشور به كار بست. به قول ميشله انقلابي ديروز، پليس امروز شد و به همان راهي رفت كه كشيش‌ها را از آن نكوهش مي‌كرد. روبسپير و يارانش «در بي‌صبري آميخته با غضب، از كشيش‌ها تقليد كردند و تابع اين جزم‌انديشي كهن شدند كه خارج از ما، هيچ‌كس رستگار نيست.» هزاران نفر را زير تيغ گيوتين كشتند و با ارعاب همه - از محافل انقلابي گرفته تا مردم عادي و اشراف ضدانقلاب - را عميقا به وحشت انداختند.
 ميشله مي‌نويسد: «در آوينيون داستاني سر زبان‌ها بود كه من آن را از افراد سالخورده شنيده‌ام. مي‌گويند وقتي قربانيان كينه‌هاي انقلابي را نبش قبر كرديم، پايين‌تر از آنها مقدار زيادي استخوان يافتيم كه دادگاه تفتيش عقايد برجا گذاشته بود.» شايد واقعا انتخاب ديگري نداشتند و تدبير ديگري براي نجات كشور و انقلاب ممكن نمي‌شد. جنگ از بيرون به سمت مرزهاي فرانسه شعله مي‌كشيد و بحران اقتصادي - كه انقلاب را در رحِم خود پرورده بود - همچنان ادامه شد. شايد مقابله با دشمن و مديريت اقتصاد جز با قاطعيت و قساوت ناممكن بود. اما اين تدبير - حتي اگر براي مدتي موثر افتاد - در ادامه به ضد خودش تبديل شد. روبسپير مردم را از دست داد. در محاصره مخالفانش گرفتار شد و سقوط كرد. با او همان كاري را كردند كه خودش با بسياري ديگر كرده بود. بازداشت شد. به زندان رفت و بدون محاكمه اعدام شد (جولاي 1794).

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون