لبنان ميان «برگه سوريه » و فرسايش اسراييل
عبدالناصر سعيد
مقدمه: فريبِ واگذاري نقش يا دامِ كاركرد؟ طرح اخير امريكايي مبني بر «برونسپاري » امنيتي پرونده لبنان به دمشق، صرفا يك ايده زودگذر كه در ميان انبوه صحنههاي منطقهاي رها شده باشد، نبود؛ بلكه تجلي يك مانور راهبردي بود كه واشنگتن از طريق آن ميكوشد «كاركرد منطقهاي » سوريه جديد را بازتعريف كند، و هزينههاي كشمكش در مشرق را بهگونهاي بازتوزيع نمايد كه بارِ اسراييل سبكتر شده، بدون آنكه ايالات متحده مجبور به مداخله مستقيم در بهاي رويارويي شد. در اين رويكرد، لبنان نه بهمثابه يك موجوديت حاكم و مستقل با اولويتهاي خاص و الزامات ثبات درونياش، بلكه به عنوان «ميداني براي تسويه » تقليل مييابد كه در آن مازاد قدرت با مازاد ناتواني تلاقي ميكند. از همين رو، تلاش امريكا به نظر ميرسد كه ميكوشد «معضل لبنان » را از باري كه همپيمان و متحد اسراييلي را فرسايش ميدهد، به برگهاي معاوضاتي بدل كند كه استحكام دولت سوري تازه بيرونآمده از ويرانههاي تحول را بيازمايد. پس اينك با كوششي جديد براي مهندسي مشرق روبهروييم، نه از دروازه توافقها، بلكه از طريق بازچرخاني بحرانها، مديريت هرج و مرج، و انتقال هزينههاي درگيري از مركز به حاشيه؛ در بازيهاي كه برنده آن مهم نيست، بلكه تداوم قواعد خودِ بازي اهميت دارد.
اول: لبنان در منظر كاركردي... ميدان مهار، نه مسير ثبات- در سنت راهبردي امريكا، لبنان همچنان به عنوان «صحنهاي كاركردي » رفتار ميشود تا كشوري كه بايد وحدتش حفظ و توازنش بازسازي گردد. واشنگتن در اين مقطع بهنظر نميرسد كه بهدنبال ارايه يك راهحل واقعي لبناني براي پايان دادن به بحران سلاح و بازگرداندن اعتبار به دولت و نهادهايش باشد، بلكه بيشتر به يافتن سازوكاري براي «مديريت آسيبپذيري» مشغول است كه اولا امنيت اسراييل را تأمين كند و ثانيا بر بازوهاي ايران فشار آورد. از همينجا، ايده كشاندن سوريه به صحنه لبنان مطرح ميشود؛ نه به دليل وجود يك خواست امريكايي براي بازگرداندن دمشق به نقش منطقهاي مستقل خود، بلكه به دليل تلاش براي تبديل آن به «پيمانكار امنيتي » كه ماموريتي دشوار را بر عهده گيرد كه ماشين جنگي اسراييل از انجام آن ناتوان مانده است: يعني برچيدن ساختار حزبالله، يا دستكم خنثيسازي كارايي ميداني و سياسي آن، بدون آنكه تلآويو مجبور به پرداخت هزينههاي انساني يا سياسي سنگيني شود كه در جنگ فرسايشي طولاني تاب آن را ندارد. بدينترتيب، دولت لبنان در اين تصور، از هدف به ابزار، از موجوديت به صحنه، و از ميهني بحران زده كه نياز به نجات دارد، به كاركردي بدل ميشود كه جغرافيا به سود ديگران انجام ميدهد.
دوم: نجات حليف... انتقال هزينه فرسايش از دوش اسراييل- واشنگتن بهخوبي درك ميكند كه اسراييل، با وجود برتري آتشين قاطع خود، به معضلي مزمن در جبهه شمالي گرفتار آمده است. جنگ در لبنان ديگر يك پيادهروي نظامي نيست، و نه صرفا دورهاي از فشار كه بتوان سقف و زمان آن را كنترل كرد؛ بلكه به خونريزي ممتدي بدل شده كه گرده اقتصاد را سنگين ميكند، نهاد نظامي را فرسايش ميبخشد، و تصميمگيري سياسي اسراييل را دچار اختلال مينمايد. چراكه قدرت ويرانگري لزوما به معناي توانايي براي توليد يك جسم سياسي با ثبات نيست، بهويژه در صحنهاي پيچيده مانند لبنان، كه در آن امور نظامي با طائفهاي، منطقهاي با محلي، و امنيتي با اجتماعي در هم ميآميزد. از اين زاويه، «مانور سوري » تلاشي آشكار امريكايي براي انتقال بار از دوش اسراييل، از طريق جابهجايي جبهه درگيري از مرزهاي مستقيم اسراييل به عمق لبناني- سوري، به نظر ميرسد. يعني تبديل كشمكش از رويارويي اسراييلي-لبناني به درگيري سوري-لبناني، تا تلآويو فرصتي براي نفسگيري و بازموقعيتيابي و ايفاي نقش ناظري پشت پرده بيابد، در حالي كه بازيگران منطقهاي در آتش رويارويي مستقيم انگشتان خود را ميسوزانند. با اين حال، اين محاسبات از يك حقيقت بنيادين غافلند: تخليه جبهه لبنان از محتواي مقاومتياش لزوما به معناي جايگزيني آن با ثبات (مورد دلخواه امريكا و اسراييل) نيست، بلكه ممكن است به معناي جايگزيني آن با هرج و مرجي فشردهتر، دشوارتر در كنترل، و مستعدتر براي تبديل به مناقشهاي داخلي تمام عيار باشد.
سوم: دامِ استدراج سوري... نابودي پروژه دولت پيش از تكميل- اين مانور، در ذات خود سنگينترين چالش را براي دمشق جديد به همراه دارد. سوريه خارجشده از جنگ، و گرانبار از پروندههاي بازسازي، نهادسازي ترميم عرصه عمومي، و تثبيت مشروعيت، خود را در برابر آزموني ميبيند كه به ذات قطبنماي سياسي مربوط ميشود: آيا به تأسيس دولت خواهد پرداخت، يا بار ديگر به سمت كاركردي منطقهاي كشانده خواهد شد كه پيش از تكميل شكلگيرياش، آن را فرسايش ميبخشد؟ سوق دادن سوريه به سوي مداخله نظامي در لبنان، در حقيقت، پيشنهادي براي يك نقش منطقهاي شرافتمندانه نيست، بلكه تلاشي پنهان براي نابودي پروژه دولت مستقل و بازگرداندن آن به حلقه دولت كاركردي است. واشنگتن نميخواهد دمشق به اولويتهاي حاكميتي بزرگ خود بپردازد، بلكه ميخواهد آن را به پروندههاي فرسايش خارجي گرهزده و در گرو معادلات امنيتي امريكايي-اسراييلي نگه دارد، بهجاي آنكه به بازيگري منطقهاي تبديل شود كه موقعيت خود را بر اساس اولويتهاي ملي و شبكه منافع جديدش بازتعريف كند. از همين رو، ميتوان اصرار سوريه بر محدود كردن هرگونه نقش احتمالي به چارچوب سياسي حمايتكننده از دولت لبنان، و دوري از هرگونه مداخله نظامي كه اشتباهات گذشته را بازتوليد كرده و خاطره قيموميت و هژموني را بيدار كند، درك نمود. بازگشت به لبنان از دروازه سلاح، به معناي بازپسگيري نفوذ نيست، بلكه ممكن است، برعكس، به معناي از دست دادن پروژه داخلي در همان لحظهاي باشد كه قرار است تثبيت شود.
چهارم: گره تركي و موازين امنيت ملي مشرق- اين صحنه را نميتوان بدون ورود عامل تركيه به كانون تحليل، قرائت كرد. آنكارا درك ميكند كه امنيت ملياش از ثبات دولت سوريه آغاز ميشود، نه از فرسايش آن، و هر لغزش سوري به «مرداب لبنان» صرفا يك رويداد لبناني باقي نخواهد ماند، بلكه بر كليت موازين منطقهاي، بهويژه توازن حساس با ايران، و مسير بازتنظيم فضاي مشرق پس از سالها فروپاشي، تأثير خواهد گذاشت. به همين دليل، تركيه با ترديدي آشكار به هرگونه تلاش براي كشاندن حليف سوري خود به سوي مداخله امنيتي مستقيم در لبنان مينگرد. چنين سناريويي ممكن است دري را به سوي هرج و مرجي با ابعاد غيرقابل پيشبيني بگشايد و ممكن است صحنه محورها را به اشكالي مستعدتر براي اشتعال بازتوليد كند. از اين رو، موضع سوريه در مخالفت با لغزش نظامي، نهتنها دمشق را از فرسايش حفظ ميكند، بلكه سد دفاعي منطقهاي را نيز تشكيل ميدهد كه آنكارا را از بازتابهاي هرج و مرج محفوظ داشته، و براي لبنان، دستكم بهطور نظري، فرصتي براي يافتن راهحلهاي سياسي، نه جنگهاي نيابتي، باقي ميگذارد. و پارادوكس در اينجا قابل توجه است: تركيه كه در مراحل گذشته بخشي از بازي محورهاي تند بود، امروز بيشتر به تنظيم ريتم منطقهاي تمايل دارد، چراكه هر انفجار جديد در لبنان در مرزهايش محدود نخواهد ماند، بلكه به سرعت به منبعي براي تلاطم در سراسر فضاي مشرق تبديل خواهد شد.
پنجم: چرا سوريه برگه را رد كرد؟... خوانشي در استثناي سوري- شايد بارزترين ويژگي اين لحظه اين باشد كه سوريه جديد به رد پيشنهاد امريكا اكتفا نكرد، بلكه بر ارايه تصوري كاملا متفاوت براي مديريت بحران لبنان اصرار ورزيد. دمشق بهصراحت اعلام كرد كه آمادگي گفتوگو با همه نيروهاي لبناني، از جمله حزبالله، را دارد، اگر اين امر به ثبات دو كشور كمك كرده و از لغزش به سوي رويارويي ويرانگر جلوگيري نمايد. اين موضع دو دلالت راهبردي بسيار مهم را آشكار ميسازد:
نخست: دمشق درك ميكند كه هرگونه رسيدگي به مساله سلاح در لبنان نميتواند خارجي يا اجباري باشد، زيرا اجبار دولت نميسازد، بلكه درهاي فتنه را ميگشايد. از اينرو، هر مسير جدي ناگزير بايد از توافقي لبناني- داخلي بگذرد، هرچند پيچيده و كند به نظر رسد.
دوم: سوريه ميكوشد خود را به عنوان ميانجياي سياسي بالقوه معرفي كند، نه طرفي جنگجو؛ اين امر آن را از اتهام «بازگشت به قيموميت » مصون داشته، و در عين حال پوششي سياسي و اخلاقي براي نقشي كاملا متفاوت با نقشهاي دوران گذشته به آن ميبخشد.
و اين دقيقا همان چيزي است كه محاسبات امريكايي را بر هم ميزند؛ زيرا دمشق، بهجاي درگير شدن در كاركردي امنيتي مبهم، الگويي ديگر براي مديريت بحرانها ارايه ميدهد: الگويي مبتني بر توازن و ديپلماسي و منطق دولت، نه بر قدرت خشن و انفجار كاركردي.
اين الگو شايد پرسروصداتر نباشد، اما در بلندمدت، توانايي بيشتري براي توليد ثبات دارد.
نتيجهگيري: ميان مهندسي بيرون و آگاهي درون- در نهايت، «برگه سوري » در محاسبات امريكايي، تلاشي هوشمندانه از نظر شكل، اما بسيار پرخطر از نظر سرانجام به نظر ميرسد. اين تلاش بر شرطبندياي پيچيده استوار است: بهرهبرداري از نياز دمشق به بهرسميتشناسي و گشايش، در ازاي واداشتن آن به ايفاي نقشهاي امنيتي كثيفي كه اسراييل را آسوده كرده، لبنان را در دايره آسيبپذيري قابل مديريت نگاه دارد، و از تفرغ سوريه به ساختن خودِ جديدش جلوگيري نمايد. با اين حال، آنچه رهبري جديد سوريه از آگاهي راهبردي، از طريق تمسك به نقش سياسي و امتناع از مداخله نظامي، به نمايش گذاشته است، نشان ميدهد كه دمشق دام را زودهنگام درك كرده، و دريافته است كه تبديل شدن به پيمانكاري امنيتي به سود ديگران، مدخلي براي تثبيت جايگاه نيست، بلكه نسخهاي قطعي براي تباه كردن آن است. سوريهاي كه ميكوشد از نو متولد شود، نميتواند پروژه ملي خود را تأسيس كند اگر خود را از طريق جنگهاي ديگران بازتعريف نمايد. و لبنان، كه ميان چكش فرسايش اسراييلي و سندان مانورهاي بينالمللي سرگردان است، به «مهار خارجي» بيشتري نياز ندارد، بلكه به تفاهم منطقهاياي نياز دارد كه به حاكميت آن احترام گذاشته، و از تبديل دوباره آن به صندوق پستي براي پيامهاي خونين جلوگيري كند. شعلهور كردن داخل لبنان از دروازه سوريه، ثباتي ايجاد نخواهد كرد، بلكه زخمهاي منطقه را عميقتر ساخته، و بار ديگر تأكيد خواهد كرد كه واشنگتن در مهندسي بحرانها ماهرتر از ساختن صلح است. و اين پرسش بنيادين همچنان بر فراز نقشههاي مشرق معلق است: آيا منطقه سرانجام موفق خواهد شد معادله خاص خود را از درون ترسيم كند، يا همچنان گرو نقشههايي خواهد ماند كه در اتاقهاي دربسته كشيده ميشوند و در آنها، ملتها جز ابزارهايي در معادلات نفوذ ديده نميشوند؟
پاسخ اين پرسش، تا اندازه زيادي، به توانايي بازيگران جديد در دمشق، آنكارا و بيروت بستگي دارد تا بتوانند منطق دولت را بهجاي منطق نيابتي تحميل كنند، و لبنان را از ميدان تسويه به فضايي براي توازن، و از باري بر دوش جغرافيا به فرصتي براي بازتعريف خودِ سياست تبديل نمايند. اگر در اين كار موفق شوند، نهتنها يك مانور زودگذر امريكايي را ناكام گذاشتهاند، بلكه دري را به سوي لحظهاي مشرقي جديد گشودهاند كه در آن، منطقه چيزي از آگاهي خود، و بسياري از حق خود براي اداره شدن از درون، نه از بيرون، بازمييابد.