بيسمارك، آهن و خون
مرتضي ميرحسينی
آلمان در نيمههاي قرن نوزدهم و نيز پيش از آن كشور، به آن مفهومي كه امروز از اين واژه ميفهميم نبود. به نوشته جان برويلي «آلمان ناحيهاي فرهنگي و سياسي به حساب ميآمد، نه سرزميني با حدود و ثغور معين و ضمنا دولت نيز به شمار نميرفت.» چند دولت كوچك و بزرگ، هركدام در گوشهاي از آن سرزمين حكومت ميكردند و ديگري را به چشم رقيب خود ميديدند. البته همگي به اين عقيده باور داشتند كه ريشه مشتركي دارند و ملتي متمايز از ملتهاي ديگر هستند. حتي جمعي از آنان به نمايندگي از مردم آلمانيزبان در فرانكفورت دور هم نشستند و قانوني براي همزيستي اهالي اين قلمرو چندپاره نوشتند. اما اجراي آن به سادگي نوشتنش نبود. پس، آلمان ميان آن چند دولت -كه همگي درگير مجموعهاي از بحرانهاي اجتماعي و اقتصادي بودند- تقسيمشده باقي ماند و مساله اتحاد آلمان با همنشيني گروهي از آلمانيها و ثبت مكتوب روياهايشان تدبير نشد. در بحبوحه بحرانها، اشرافزادهاي از اهالي پروس به نام اتو ادوارد لئوپولد سر 25 بطري شامپاين شرط بست كه آلمان خيلي زود، زودتر از خوشبينانهترين پيشبينيها، كشوري يكپارچه خواهد شد. او را بيشتر به فون بيسمارك ميشناختند. شخصيت متمايزي داشت. مخالفانش او را مردي جاهطلب و متعلق به گذشته، بيمرامي كه به هيچ حزب و دستهاي تعلق خاطر ندارد و براي رسيدن به هدف از هر وسيلهاي استفاده ميكند، ميشناختند. اما دوستانش به قاطعيت و تيزهوشي او باور داشتند و روحيهاش را براي بياعتنايي به انتقادات و توهينها ميستودند. پاييز 1862 صدراعظم پروس شد و با حمايت ويلهلم اول پادشاه آن قلمرو، مجموعهاي از اصلاحات اساسي را به اجرا گذاشت. پيتر سولينگ در كتاب «تاريخ آلمان» مينويسد: «صدراعظم جديد آماده بود حتي بدون تاييد و تصويب بودجه توسط نمايندگان، كار خود را آغاز كند. اين بيتوجهي به حقوق پارلمان نقض صريح قانوني اساسي بود. اما بيسمارك وقعي به اين امر نمينهاد و از همان آغاز بدون هيچ ابهامي براي نمايندگان روشن كرد كه در ارتباط با او جايگاه آنان كجاست. ميگفت آلمانيها ليبراليسم از پروسيها نخواهند ديد و اعلام كرد مسائل عمده روزگار از طريق بحث پارلماني و اكثريت آرا حل و فصل نميشوند، بلكه با آهن و خون پاسخ مييابند.» ارتش را بازسازي و قويتر كرد و با استفاده از آن تمام مناطق آلمانينشين را زير سايه پروس كشيد و اتحادي از آن دولتهاي كوچك پراكنده شكل داد. اين اتحاديه را امپراتوري آلمان ناميد و حق حكومت بر آن را در خاندان سلطنتي پروس موروثي كرد. با موفقيتهاي بزرگ و كارآمدي تشكيلاتي كه براي اداره كشور ساخته بود، تقريبا تمام مخالفانش را ساكت كرد و بعد همه آلمانيها را به جنگي پيروزمندانه با فرانسه بُرد. به چپها سخت گرفت و نقشآفريني سوسياليستها را محدود كرد. براي خنثي كردن اعتراضاتشان نيز تدابيري از جنس برقراري نظام تأمين اجتماعي و بيمه بيكاري براي كارگران به اجرا گذاشت. تا 1890 در قدرت باقي ماند. در دوره كوتاه فردريك سوم نيز صدراعظم آلمان بود. شاه بعدي، ويلهلم دوم -كه نميخواست زير سايه صدراعظمي چنين مقتدر، فقط به نام حكومت كند- كنارش گذاشت. زمان خلع مقام 75 ساله بود. پس از آن نزديك به 8 سال ديگر عمر كرد. اواخر جولاي 1898 از دنيا رفت. تبديل آلمان به يكي از دولتهاي بزرگ در سالهاي صدارت او روي داد و از اينرو در تاريخ آلمان و اروپا نام سرشناسي است. اما سياست خارجياش كه نقطه اوج آن پيروزي نظامي بر فرانسه بود، به تحقيري تمامعيار براي فرانسويها منجر شد و دشمني و نفرتي را به دنبال داشت كه بعدتر زمينهساز مجموعهاي كشمكشها و همچشميها در اروپا شد. ميگويند يكي از ريشههاي جنگ اول جهاني نيز به همين نفرت و همچشمي برميگردد.