• 1405 دوشنبه 13 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6386 -
  • 1405 چهارشنبه 14 مرداد

گفت‌وگو با فرزانه مهري درباره «شاهدان بي‌صدا» نمايشگاه جديد مجسمه‌هايش

چنارهاي سربريده تهران گواهي مي‌دهند

آثار اين مجموعه با تكه‌هاي به‌جامانده از تنه یکی از درختاني ساخته شده‌اند که شهرداری با قطع‌شان سایه قدیمی آنها را برای همیشه از سر محله هنرمند برداشت

مريم آموسا

اين روز‌ها نمايشگاه مجسمه‌هاي فرزانه مهري با عنوان «شاهدان بي‌صدا» در گالري نگاه برپاست. مجسمه‌هايي كه فرزانه مهري با تنه درختان چنار سربريده شده محله‌شان ساخته است. چنار‌هايي كه چندين دهه در محله سكونت فرزانه مهري باليده‌اند و تناور شده‌اند و گويي در تمام اين سال‌ها شاهداني بي‌صدا بوده‌اند بر روايت ساكنان محله و راز‌هاي تك‌تك‌شان را در حافظه خود جاي داده‌اند؛ اما ناگهان با تغيير مديران شهرداري در مناطق شهر، يك شبه تصميم گرفته مي‌شود بافت مناطق شهري تغيير كند و متاسفانه درختان هم قرباني اين تغييرات مي‌شوند. شاهداني كه در روز‌هاي شلوغ و پرترافيك تهران كمتر كسي مي‌تواند صداي فرياد آنها را بشنود. فرزانه مهري هم به خاطر علاقه‌اي كه به درختان محل سكونتش داشته، گويي هر يك از آنها يادي از مادرش را كه در آن محله روزگار مي‌گذرانده در او زنده‌ مي‌كرده‌اند، از كارگران شهرداري درخواست مي‌كند چند تا از تنه درختان را به او بدهند تا با آنها مجسمه بسازد و با هر مجسمه پاسخي داده باشد به تمنايي از درون خود براي ثبت بخشي از ميراث و خاطرات محله و شهر تهران. فرزانه مهري، مترجم و مجسمه‌ساز و عضو انجمن هنرمندان مجسمه‌ساز ايران، متولد ۱۳۴۳ تهران است. او تاكنون بيش از۵۰ عنوان كتاب ترجمه و منتشر كرده است و تاكنون آثارش را ۷ نمايشگاه انفرادي و بيش از ۳۰ نمايشگاه گروهي به نمايش گذاشته است. نمايشگاه «شاهدان بي‌صدا» قرار بود ۱۹ دي 1404 افتتاح شود كه ناآرامي‌ها و بعد جنگ، سبب تاخير آن شد. حالا به مناسبت برپايي اين رويداد، با فرزانه مهري گفت‌وگو كرده‌ايم.

 

   شما قرار بود دندانپزشك شويد چه شد كه مجسمه‌ساز شديد؟

هر دو مادربزرگم مهاجر بودند. يكي‌شان گرجي ارمني بود و ديگري قفقازي؛ هر دو از شوروي به ايران مهاجرت كرده و در ايران ازدواج كرده بودند. زبان و فرهنگ‌شان روسي بود و همين امر موجب شد تا از كودكي با فرهنگ‌هاي ديگري بزرگ شوم. حالا كه به گذشته نگاه مي‌كنم، بزرگ شدن با فرهنگ‌هاي متنوع به من آزادي و ر‌هايي بخشيد. پدرم چون بسيار به تحصيلات اهميت مي‌داد، در مدرسه فرانسوي‌ها ثبت‌نام‌مان كرد. من از طريق دختر عمه‌ام كه بسيار اهل فرهنگ و هنر بود با هنر روز دنيا آشنا شدم. سال ۱۳۶۲ به دليل انقلاب فرهنگي و بسته شدن دانشگاه‌ها، با خواهرم تصميم گرفتيم كه براي ادامه تحصيل به فرانسه برويم. چون سفارت فقط به دانشجويان رشته‌هاي فني و رشته‌هاي پزشكي بورس مي‌داد، مجبور شدم در رشته بيولوژي پذيرش بگيرم. هر چند دلم مي‌خواست در رشته زبان و ادبيات فرانسه تحصيل كنم. البته هيچ‌وقت بورسيه به من تعلق نگرفت. يك سال بيولوژي خواندم و تغيير رشته دادم و در رشته دندانپزشكي تحصيل كردم. بخشي از وقت ما هنگام تحصيل در رشته دندانپزشكي در كارگاه مي‌گذشت و كار كردن با مفتول و مواد و گچ و قالب‌گيري موجب شد تا ذوق هنري‌ام گل كند. آن زمان در كلاس‌هاي تاريخ هنر موزه شهر‌مان ثبت‌نام كرده بودم. تا سال پنجم دندانپزشكي خواندم و سال آخر كه قرار بود پايان‌نامه‌مان را ارايه بدهيم، ناگهان احساس كردم اگر پايان‌نامه‌ام را ارايه بدهم، ديگر بايد قيد مجسمه‌ساز شدن را بزنم. براي همين از ادامه تحصيل در دندانپزشكي انصراف دادم و در رشته هنر در دانشگاهي در پاريس ثبت‌نام كردم چون احساس مي‌كردم آن فرزانه‌اي كه دوست دارم را اين‌طوري پيدا خواهم كرد اما چون عشقم -كه بعد همسرم شد- در تهران منتظرم بود، تصميم گرفتم قيد هم چيز را بزنم و دست به آن شورش بزرگ زندگي‌ام بزنم، برگردم ايران و در كشور خودم هنر بخوانم. سال ۱۳۶۹ چند ماه پس از پايان جنگ به ايران برگشتم. پدرم كلي براي تحصيلم هزينه كرده بود از اين رو در دانشگاه تهران در رشته دندانسازي فوق ديپلم گرفتم تا پدرم راضي شود و بعد رفتم رشته هنر.

  نخستين مجسمه‌هاي‌تان را چه زماني ساختيد؟

مجسمه‌سازي برايم از فرانسه و كارگاه‌هاي دندانپزشكي آغاز شد و زماني كه كار كردن با مفتول را آغاز كردم نخستين مجسمه‌هايم را ساختم. همان زمان دوستم (همسرم) از ايران برايم كتاب از عرب علي شروه فرستاد، اين كتاب را شايد بيش از ۳۰ هزار بار خوانده باشم و با همين كتاب و تلاش‌هاي خودم مجسمه‌سازي را شروع كردم. پس از ازدواج چون همسرم مجيد حمزه و برادرش تئاتر خوانده بودند و برادر ديگرش هم نقاش است، گويي وارد دنيايي شدم كه هنر خيلي اهميت داشت. وقتي به عقب برمي‌گردم فكر مي‌كنم بهترين كاري كه بايد مي‌كردم را كرده‌ام و بازگشتم ايران تا در كشور خودم مجسمه‌ساز شوم و اصلا خودم را پيدا كنم.

  در ايران پيش چه كساني آموزش هنر ديديد؟

برادر همسرم، محمد حمزه، نقاش خوبي است. مدتي شاگرد او بودم و طراحي را از او ياد گرفتم؛ پس از آن مدتي در كلاس نقاشي آقاي آغداشلو ثبت‌نام كردم؛ البته آن زمان خودش گاهي مي‌آمد و كلاس را دو تن از شاگردانش مصطفي دشتي و شاهرخ فروتنيان اداره مي‌كردند. اما متاسفانه آن زمان اصلا كلاس مجسمه‌سازي پيدا نكردم تا بروم و براي همين در كلاس‌هاي هنر‌هاي سنتي كه زيرنظر آقاي مهري اداره مي‌شد، ثبت‌نام كردم و كار كردن با مغار و چوب و بسياري از تكنيك‌هاي هنر‌هاي سنتي را فراگرفتم. متاسفانه آن زمان دسترسي به اطلاعات بسيار محدود بود و براي همين خودمان بايد بيشتر راه را با آزمون و خطا مي‌رفتيم و همين راه مجسمه‌ساز شدن را برای من طولاني كرد.

  نخستين كار‌هاي هنري شما در ايران كدام‌اند؟

در ابتدا بيشتر طراحي مي‌كردم و در كنارش كاركردن با مفتول را ادامه دادم و به مرور قطر مفتول‌ها بيشتر شد و بيشتر كار‌هاي اين دوره‌ام خطي هستند و اين كار‌ها را دهه ۷۰ در گالري آريا به نمايش گذاشتم. به مرور به مفتول‌ها چوب و ورق فلز اضافه شد.

  چه شد كه پس از كار كردن با متريال‌هاي سخت؛ مفتول و آهن و چوب به سراغ متريال نرم آمديد؟ مثل آن مجسمه اخیرتان كه به مادرتان تقدیم شده و در آن در كنار ‌اشيا و متريال‌هاي مختلف از فرش استفاده كرديد؟

چون من مجسمه‌سازي نخوانده‌ام و خودآموز مجسمه‌سازي را ياد گرفته‌ام، هميشه برايم كار كردن با هر متريالي يك چالش بوده و من به چالش كشيدن خودم را دوست دارم. براي همين در نمايشگاه اخير هم فرش كه بافت نرمي دارد و به فضاي كلي كارم ربط داشت به نوعي به جهان مجسمه‌سازي‌ام فرا خوانده شد. اگر به خاطرات گذشته‌مان نگاه كنيم؛ همواره درختان چنار پاي ثابت كودكي و بزرگسالي ما بوده‌اند و بخشي از خاطرات ما باوجود همين چنار‌ها شكل گرفته است؛ مثلا من در دوران كودكي‌ام در خيابان دراز و عريضي كه خانه پدري‌مان در آن قرار دارد، زندگي مي‌كردم؛ خانه‌اي كه در آن شخصيت فكري و فرهنگي‌ام شكل گرفت. در مقابل هر خانه ۳ درخت چنار بلند قرار داشت و جوي آب و اين درختان و جوي آب زيرشان مايه آرامش ما بودند، اما در دهه ۷۰ شهرداري در عرض چند روز تمام جوي‌هاي آب را از محله ما حذف كرد و پس از آن چنار‌ها را خشك كردند. گويي شهرداري‌ها
به ويژه شهرداري تهران با اين درختان مشکل دارند.

   در نمايشگاه اخيرتان شما اين درختان را گويي فراخوانده‌ايد تا داستان‌شان را بگويند، داستان نمايشگاه شما چيست؟

 داستان اين نمايشگاه از آنجا شروع شد كه درختان چنار محله‌مان يكي‌يكي شروع به خشك شدن كردند؛ اين تعمدي بود يا نه، نمي‌دانم! شنيده‌ام چون ريشه‌هاي درختان چنار خيلي عميق است و سطح آب‌هاي زيرزميني تهران پايين آمده، به همين خاطر خشك مي‌شوند. به هر حال من شاهد خشك شدن و بريدن اين درختان بودم. انگار نمي‌خواستند ما را ترك كنند. تصميم گرفتم تا جايي كه در توان دارم و كارگاهم اجازه مي‌دهد از كارگران شهرداري تكه‌هاي درختان را بگيرم و به كارگاهم ببرم تا بعد رويشان كار كنم. آن زمان تازه مادرم فوت كرده بودم و پدرم نيز پس از مادرم دچار زوال عقل شد. گويي پدرم براي تحمل مرگ همسرش تصميم گرفته بود كلا همه‌ چيز را فراموش كند. در آن شرايط تنها كاري كه مي‌توانم بكنم اين بود كه اجازه ندهم حافظه محله‌مان از بين برود. تلاش كردم اين چنار‌ها را دوباره سرپا كنم. بعد‌ها متوجه شدم من هم اين‌گونه عليه فراموشي مبارزه كرده‌ام. تلاش كردم تكه‌چوب‌هاي خشك چنار‌هاي محله‌ام را به قامت درخت باز گردانم، تلاشي از سراستيصال براي حفظ خاطراتي كه از دست ‌مي‌روند. ردّي از روز‌هاي گذرايي كه درختان شاهد آرام و صبور كوچه‌ها بودند. هنگامي كه هيئت انساني به خود مي‌گيرند، گوياي اين حقيقت‌اند كه ما ريشه در يك خاك داريم. همان‌گونه كه وقتي محكم و استوار مي‌ايستند يا ظاهري پويا و فوراني پيدا مي‌كنند، يادآور حالت مشابهي در خود ما هستند. اينجا، مرز ميان خاطره‌اي كه ما از درختان داريم و حافظه‌اي كه درختان از ما در خود نگاشته‌اند، محو مي‌شود. به نظرم هر پيكره تنها يك مجسمه نيست، يك بايگاني عاطفی است. آرشيوي مشترك از يك همزيستي ديرينه با تمام فراز و فرود‌هايش.

  پيش از ساخت هر مجسمه طراحي مي‌كنيد يا در جريان كار هر درخت شخصيت خودش را پيدا مي‌كند؟

من هميشه پيش از كار كردن ساعت‌ها طراحي مي‌كنم و بعد زماني كه احساس كردم طرحم كامل شده، مي‌روم در كارگاه و شروع به كار مي‌كنم؛ اما اين تنه‌هاي درختان انگار خودشان به من مي‌گفتند كه من را اين‌جوري بساز. فقط براي يكي از مجسمه‌هاي اين مجموعه از قبل طراحي كردم و حتي ماكتش را هم ساختم.

  يكي از مجسمه‌هاي شاخص اين مجموعه‌تان درختي است كه تكه‌تكه شده و گويي با يك انفجار از درون منفجر شده و شايد اگر قرار بود من نامي برايش مي‌گذاشتم عنوانش مجسمه انفجاري بود اين اثر چگونه شكل گرفت؟

مدت‌ها تنه‌اي كه با آن‌ اين مجسمه را ساختم در كارگاهم مانده بود و روز‌ها مي‌رفتم و به آن نگاه مي‌كردم يك روز تصميم گرفتم تا تكه‌تكه‌اش كنم و بعد فكر كردم كه چگونه آن را سر هم كنم كه درنهايت به همين فرم انفجاري كه شما مي‌گوييد، رسيدم. گويي درد و رنج اين درخت اين‌قدر عميق بوده كه به اين فرم رسيده است. انگار با وجود آن انفجار بزرگ دلش نمي‌خواهد از پاي بيفتد و همچنان سرپا ‌ايستاده است.

   يكي از درخشان‌ترين آثار اين مجموعه اثری است كه براي مادرتان ساخته‌ايد. درخت تكه‌تكه‌اي كه با مفتول و سيم به هم وصل شده و در آن، ضمن تصوير مادرتان، المان‌ها و نشانه‌هايي كه هر يك از ما در طول رشد به نوعي با آنها سر و كار داريم، جانمايي شده. اين اثر انگار مثل وطن، مثل خاك، مثل مادر، ما را در بر گرفته. اين كار چگونه شكل گرفت؟

اين درخت‌ها با ما زندگي كردند و با ما يكي شدند. بخشي از زندگي ما در وجود اين درخت‌ها ادامه پيدا مي‌كند و من با اين اثر خواستم اين زندگي را به صورت عيني نشان بدهم. از اين‌رو بخشي از وسايلي كه جزيي از زندگي روزمره مادرم بودند را به اين اثر اضافه كردم، چون مادرم عاشق تك‌تك درختان اين محله بود. حس كردم كه اين درختان اصلا مي‌دانستند كه مادرم را از دست مي‌دهم براي همين خواستم به اين شكل حفظ‌شان كنم. دلم مي‌خواست حالا كه مادرم رفته يك يادبودي برايش درست كنم تا بگويم دوستش دارم. ساخت اين اثر خيلي وقت‌ها فكر مي‌كنم كه تمام نشده من اين مجسمه را سال ۱۴۰۱ ساختم اوضاع واقعا پيچيده و تاسف‌باري بود و همچنان گاهي احساس مي‌كنم بايد همچنان به اين اثر چيز‌هايي اضافه كنم. انگار اين درخت همچنان زندگي‌اش ادامه دارد و مثل ما مسير رشد را طي مي‌كند.

   براي ساختن اين اثر از تكنيك جديدي استفاده كرديد و آن بافتن مفتول است. مفتول اصولا متريالي است كه زخم‌زننده است و هر دانه‌اي كه مي‌بافيد تا اجزاي درخت را با مفتول به هم وصل كنيد، دستانتان زخمي شود. بافتن عملي زنانه است و به كارگيري اين تكنيك در اين اثر من را به ياد اساطير يونان و پنولوپه مي‌اندازد. از مفتول اصولا براي بافتن زره استفاده مي‌شود؛ انگار شما زره ساختي براي جنگ عليه فراموشي.

چه تعبير خوبي! بله بافتن با مفتول كار دشواري است اما من سال‌هاست كه با مفتول كار مي‌كنم. زماني كه مي‌خواستم اين درخت را سر پا نگه دارم بايد راهي پيدا مي‌كردم و ديدم با بافتن مفتول مي‌توانم. من هنگام ساختن اين اثر اصلا به فكر اساطير نبودم، آن‌قدر درگير خاطرات خودم بودم كه به چيز ديگري فكر نمي‌كردم اما حالا كه به اين درخت نگاه مي‌كنيم هر كسي برداشت خاص خودش را دارد و ساعت‌ها در مقابل اين مجسمه مي‌ايستند و صحبت مي‌كنند و با آن عكس يادگاري مي‌گيرند.

  به نظرم اين اثر قابليت اين را دارد كه همچنان در گذر زمان هر روز رشد كند و حتي صدا و نورپردازي هم به آن اضافه شود؟

دقيقا. به اين چيز‌ها فكر كرده‌ام، اما در گالري امكان ارايه اين‌ ایده‌ها نبود. مثلا  دارم فكر مي‌كنم يك صدايي درست كنم، آمبيانسي باشد، صداي درخت باشد، صداي كوچه باشد، صداي مادرم باشد، صداي زندگي باشد و هنگام عبور هر فرد از كنار درخت پخش شود.

  اين نمايشگاه خودش هم سرنوشت عجيب‌ و غريبي داشت. ماجرا از چه قرار بود؟

بله. قرار بود نمايشگاه جمعه ۱۹ دي افتتاح شود؛ كار‌ها چيده شده بودند كه روز چهارشنبه گالري تصميم گرفت  نمايشگاه را برگزار نکند. كار‌ها همان‌طور ماندند كه جنگ شد و باز هم امكان نمايش‌شان فراهم نشد. در اولين فرصت، وقتي در‌هاي گالري باز شد، رفتيم كار‌ها را جمع كرديم و آن را در فضاي امن‌تري نگه داشتيم تا فرصت نمايش‌شان پيش بیاید.

 

 

 

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون