• 1405 چهارشنبه 18 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6388 -
  • 1405 شنبه 17 مرداد

تاملي در تخيل عاطفي ايرانيان

عشق عسل است، اما ما به قند خون مبتلا هستيم

سيد مهدي زرقاني

بسياري از رفتارهاي ما ريشه در قوه متخيله‌مان دارد. فارابي آنگاه كه قواي دروني آدمي را برمي‌شمارد، قوه متخيله را داراي قدرت آفرينش مي‌داند؛ يعني قوه‌اي كه مي‌تواند با تركيب داده‌هايي كه از طريق حس‌هاي مادي و باطني دريافته، صورت‌هايي بيافريند كه در عالم خارج از ذهن وجود ندارد. مثلا اسب شاخدار يا غول يا حيواني كه مي‌تواند مثل آدمي حرف بزند و رفتارهاي عاقلانه داشته باشد. اين قوه فقط از آن شاعران و هنرمندان نيست، بلكه همه آدميان كمابيش از آن برخوردارند. منتقدان ادبي دوره نئوكلاسيك قائل به دو نوع تخيلِ اوليه و ثانويه بودند. اولي در دسترس همه است و دومي در اختيار هنرمندان. در تكوين دانش‌هاي بشري، اعم از تجربي و غير آن، هميشه تخيل نقش كليدي دارد؛ چنانكه گاهي تخيل را با تعقل برابر دانسته‌اند. در اينكه دقيقا منظور از تخيل و قوه متخيله چيست بين علما تفاوت نظرهايي وجود دارد، اما مي‌توان تخيل را قوه‌اي تعريف كرد كه مي‌تواند چيزهايي را در ذهن ايجاد كند كه ممكن است در عالم واقع و بيرون از ذهن وجود نداشته باشند. بدين‌ترتيب گاهي تخيل نقطه مقابل واقعيت مي‌شود و امر تخيلي معادل امر غير واقعي است. در اين معنا امر تخيلي با امر آرماني يكي مي‌شود و ما روياها و آرزوهاي‌مان را در جهان تخيلي برمي‌سازيم. حتما همه ما هر روز چند ساعتي را در جهان تخيلي‌مان سير مي‌كنيم. اينقدر هست كه جهان تخيلي ما گاه بسيار دور از دسترس است و گاهي اصلا امكان تحقق ندارد. 
 شاعران و هنرمندان اگر دست به دامن تخيل شوند و پايه و اساس آثارشان را بر تخيل قرار دهند، عيب و ايرادي بر آنها وارد نيست. ما مي‌توانيم بر نوع تخيل آنها نقد وارد كنيم، اما در اينكه مايه و پايه آثارشان تخيل است، ترديدي نيست. اما مثلا يك فيزيكدان يا شيميدان يا پزشك يا جامعه‌شناس در حد بسيار كمتري مي‌تواند تخيل را اساس فعاليت علمي خود قرار دهد. من بررسي علمي و دقيقي انجام نداده‌ام، اما به گواهي آثاري كه بر جاي مانده است، در دوره كلاسيك به زبان فارسي، كميت آثار شاعرانه و تخيلي بسيار بيشتر از آثار غير تخيلي و علمي‌ بوده است. مجموعه عوامل متعدد و متنوعي دست به دست هم داده تا ما از حدود قرن ششم به بعد بيشتر سراغ ژانرهاي شاعرانه برويم. به‌طوري كه قابليت‌هاي زبان فارسي در بيان منويات شاعرانه و تخيل‌بنياد بسيار بيشتر بالفعل شده تا قابليت‌هاي اين زبان براي بيان مفاهيم علمي و عقلاني كه بنياد تخيلي ندارند و از منطق عقلاني تبعيت مي‌كنند. در نتيجه به‌طور تاريخي، روح زبان فارسي بيشتر شاعرانه شده است. تصوف هم در اين ميان نقش بسيار زيادي داشت. تصوف بر شهود و اشراق تاكيد داشت نه بر استدلال و تعقل منطقي؛ پاي استدلاليان را چوبين مي‌دانست. تصوف با برجسته كردن عنصر عاطفه در مواجهه با همه‌چيز، عملا زبان فارسي را به طرف عاطفي شدن پيش برد. دريافت‌هاي شهودي عرفا را نمي‌شد با بيان استدلالي و منطقي بيان كرد، لاجرم آنها به طرف زبان تخيل‌بنياد شعر رفتند و ژانرهاي شاعرانه را براي بيان منويات‌شان مناسب‌تر يافتند. هم‌آيي شعر و تصوف و تبديل شدن تصوف به گفتمان غالب در ايران پس از قرن ششم سبب شد كه بُعد عاطفي و تخيلي زبان فارسي بيشتر از بعد عقلاني و استدلالي آن شكوفا شود و از آنجا كه «زبان خانه هستي است»، مردم ما نيز به طرف عاطفه و تخيل گرايش بيشتري يافتند تا تعقل و واقعيت. ما مردمي شديم عاطفي و تخيلي. 
 علت حمله منتقدان فرهنگي و ادبي عصر مشروطه، يعني كساني مثل آخوندزاده، ميرزاآقاخان و بعدها كسروي، به ادبيات و فرهنگ كلاسيك يكي همين بود كه آنها فكر مي‌كردند ليدرهاي فرهنگي ما در جهان كلاسيك بر عاطفه و تخيل بيش از حد تمركز داشته‌اند و اقتضائات جهان مدرن ايجاب مي‌كند كه ما به طرف عقلانيت پيش برويم. اينكه پس از مشروطه، ژانرهاي منثور ما بر ژانرهاي شعري غلبه يافت و حتي شعر ما به طرف نثر حركت كرد و براي خود مسووليت‌هاي تازه تعريف كرد، بدان سبب بود كه متفكران و فعالان فرهنگي و ادبي عصر جديد فكر مي‌كردند بايد مردم را به سمت و سوي عقلانيت و واقعيت سوق داد. آنها فكر مي‌كردند بايد تخيلي را كه در تقابل با واقعيت قرار مي‎‌گيرد و باعث مي‌شود مردم رابطه‌شان را با واقعيت كم كنند يا از دست بدهند، به تدريج به حاشيه راند. در سال‌هاي پس از 1320 هم حزب توده با انگشت نهادن بر دو عنصر تخيل و عاطفه طرح‌هاي كلان خويش را پيش برد و نفوذ بسيار زيادي در ميان طبقات مختلف جامعه ايراني داشت. بر عكس آنچه تصور مي‌شود، حزب توده در تخيلي كردن و عاطفي كردن فرهنگ معاصر نقش ويژه‌اي داشت. شورمندي انقلابي آن سال‌ها حتي متفكران بزرگي مثل دكتر شريعتي را هم تحت تاثير قرار داد تا روايتي از اسلام ارايه دهد كه به جانب عاطفه و تخيل گرايش بيشتري داشت تا عقلانيت و واقعيت. براي همين بود كه ابوذر را اسطوره كرد نه مثلا سلمان را. تصويري كه از شخصيت‌هاي بزرگ ديني ما مثل حضرت امير، حضرت فاطمه، امام حسين در آثار او بازنمايي شده، تصوير يك انقلابي پرشور است تا يك متفكري كه به عقلانيت گرايش دارد. او به ما آموخت كه مي‌توان تاريخ را هم از زاويه عاطفه و تخيل روايت كرد و اتفاقا روايت اثرگذار و تخيل‌‌بنياد و عاطفه‌محوري از تاريخ ارايه داد كه در زمانه خود بسيار جريان‌ساز هم شد. ما در بزنگاه‌هاي مختلف تاريخي به كمك عاطفه و تخيل بر بسياري از بحران‌هاي اجتماعي پيروز شده‌ايم و بسياري از پروژه‌هاي بزرگ اجتماعي را با تمركز بر همين دو عنصر پيش برده‌ايم، اما قسمت خطرناك ماجرا وقتي است كه تخيل و عاطفه تبديل شود به مبناي راهبردي دايمي براي هدايت و مديريت جامعه. عاطفه و تخيل در جمهورِ مردم شور ايجاد مي‌كند و به اصطلاح شورآفرين است. اين دو براي مقاطعي كه نياز به شور داريم، مي‌توانند ابزار مفيدي باشند، اما نمي‌توانند پايه برنامه‌ريزي طولاني‌مدت براي تربيت فرد و جامعه قرار گيرند. 
 اين موضوع جانب ديگري هم دارد؛ روايت در طول تاريخ دست‌مايه‌اي بوده براي گفتمان‌هاي مختلف. هر گفتماني و حزبي و جرياني و فرقه‌اي سعي كرده روايت خود را جا بيندازد و با تسلط بر جهان روايت‌ها تسلطش را بر ذهن و زبان مخاطبان حفظ كند. امروزه تحليلگران به درستي دريافته‌اند نبرد روايت‌ها اگر مهم‌تر از نبرد ميداني نباشد، قطعا از آن كمتر نيست. گفتماني پيروز ميدان است كه بتواند روايت خود را جا بيندازد و روايت‌هاي رقيب را به حاشيه براند. اينجاست كه نقش رسانه و اهل فرهنگ و بيان و بنان از نقش توپ و تانك بيشتر مي‌شود. ذهن‌ها تابع روايت مسلطند و حتي واقعيت‌هاي عيني و بيروني را تحت تاثير روايت مسلط تحليل مي‌كنند و مي‌بينند. در روايت، رتوريك اهميت پيدا مي‌كند و روايت‌سازان با استفاده از شگردها و تمهيدات بلاغي و بياني سعي مي‌كنند روايت خود را بر ذهن‌ها سوار كنند و اين درست همان نقطه‌اي است كه تخيل و عاطفه وارد عرصه مي‌شوند. روايت‌سازان ما از طريق بازي با عاطفه و تخيلِ مخاطب روايت خود را جا مي‌اندازند و بدين‌ترتيب دست كم براي مدتي بر ذهن و زبان مخاطبان مسلط مي‌شوند، اما مردم تيزهوش‌تر از آنند كه مدت زيادي فريب روايت برساخته‌اي را بخورند كه مغاير با واقعيت‌هاي عيني باشد. بازي روايت‌ها در دل بحران‌ها بسيار كارساز است، اما وقتي موج‌ها بخوابند و طبل توفان از نوا بيفتد، نمي‌توان با روايت‌هاي برساخته كه مغايرت زيادي با واقعيت‌هاي ميداني دارد، جامعه را به درستي مديريت كرد. بهترين وضعيت اين است كه تناسب و تقارن و تلائم روايت با واقعيت در بالاترين سطح باشد. آن روايت مي‌تواند انگيزه‌بخش و مايه رشد جامعه باشد. 
 اگر طراحان سياست‌هاي كلان و راهبردي كشور در دام تخيل و عاطفه درافتند و سياست‌هاي كلان داخلي و استراتژي‌‌هاي روابط خارجي را بر اساس تخيل و عاطفه بنا نهند، به اعتبار قاعده «الناس علي دين ملوكهم» مردمان نيز به همين دو عنصر گرايش بيشتري پيدا مي‌كنند و در مسائل روزمره زندگي و تصميمات فردي و اجتماعي‌شان كه ممكن است ربط چنداني با حكومت نداشته باشد، با محوريت تخيل و عاطفه تصميم مي‌گيرند و عمل مي‌كنند. روايت‌هاي كاذب كه دولت‌ها علاقه دارند آن را از طريق رسانه‌ها بر ذهن و زبان مردم مسلط كنند، در اين ميان مي‌تواند ويرانگر باشد، چون مخاطبان گرفتار تخيل و عاطفه را هر چه بيشتر در جهل مركب‌شان فرو مي‌برد و آنها را به ارتكاب خطاهاي تحليلي و شناختي معتاد مي‌كند. استعاره اعتياد را عمدا به كار بردم تا عمق فاجعه را نشان دهم. اين رويداد اگر گسترش پيدا كند، مي‌تواند بنيادهاي يك جامعه را فرو بريزد. تمركز بيش از حد بر عاطفه و تخيل با كمك روايت‌هاي برساخته خلاف امر واقع ارتباط آدمي را با واقعيت كم مي‌كند و در شرايط حاد، رابطه انسان و واقعيت در ذهنش گم مي‌شود. رسانه‌هايي كه طي چند دهه با كمك قدرت جادويي روايت «امر تخيلي» را به عنوان «امر واقعي» به ذهن مردم القا كنند يا موفق مي‌شوند يا شكست مي‌خورند و در هر دو صورت به زيان جامعه است. اگر موفق شوند مردمي تربيت كرده‌اند كه بر اساس تخيل و عاطفه تصميم مي‌گيرند و عمل مي‌كنند و اگر شكست بخورند نقش فعال رسانه را به عنوان مهم‌ترين ابزار تربيت جامعه از بين برده‌اند. ما به حيث تاريخي مردماني عاطفي و تخيلي هستيم و آمادگي فراواني داريم كه بر اساس همين دو متغير زندگي كنيم و آمادگي چنداني براي زندگي عقلاني و مرتبط با واقعيت نداريم. زعماي قوم بايد در يك كلان‌پروژه در فكر تدوين سياست و سياستگذاري‌هايي باشند كه چشم‌انداز روشني را براي جامعه پيش چشم مي‌آورد. بزرگي در مورد فرهنگ ايراني مي‌گفت: «عشق عسل است، اما ما به قند خون مبتلا هستيم.» براي مردم ما كه قرن‌ها زير سايه سنگين تخيل و عاطفه زندگي كرده‌اند، تمركز بيش از حد بر عاطفه و تخيل، راهبرد زيانباري است. انگار ما به نقطه‌اي از حيات اجتماعي و تاريخي خود رسيده‌ايم كه بايد «تخيل‌بس» و «عاطفه‌بس» را مبناي برنامه‌ريزي كلان و طولاني‌مدت خود قرار دهيم. ما به قند خون مبتلا شده‌ايم و بايد از عسل تخيل و عاطفه با احتياط و زيرنظر متخصصان استفاده كنيم. 
عضو هيات علمي دانشگاه فردوسي مشهد

 

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون