درنگي بر نمايشگاه «جان پرتلاطم»
فرم در غيابِ تاريخ
هومن هنرمند
در نمايشگاه «جان پرتلاطم» بخشي از آثار تاكنون ديدهنشده عليرضا اسپهبد به نمايش درآمدهاند. اين آثار بيشباهت به ساير كارهاي اسپهبد نيستند، درعينحال عدم برجستگي عناصر فيگوراتيو در آنها ماهيتي انتزاعيتر به كارهاي اين نمايشگاه بخشيده است. چنانچه در استيتمنت نمايشگاه بهقلم شاملو و درباره آثار اسپهبد ميخوانيم: «در غيابِ انسان/ جهان را هويتي نيست، / در غيابِ تاريخ / هنر / عشوه بيعار و دردي است». اگر از هنر مضمون و محتواي تاريخي آن و همچنين زمان و مكان عيني را بگيريم، آنچه باقي ميماند فرم است. به يك معنا هنر در اين حالت وابستگي خود به تاريخ را از دست ميدهد و در هر زماني ميتواند مورد خوانش مجدد قرار بگيرد. شايد راز ماندگاري آثار اسپهبد نيز در همين باشد.
در اين نمايشگاه آثار طراحي و نقاشي در كنار هم بهنمايش درآمدند. در برخي آثار استفاده از رنگ برجسته است و در برخي خير. در بعضي كارها فيگورِ قابلِ تشخيصي نميبينيد، در بعضي فيگورها مشخص و قابل تشخيصند و در چند اثر هم عناصر فيگوراتيو بهشكل پراكنده و تكهتكه وجود دارند. در يكي از آثار زني انگار در بالاي صخره به افق مينگرد و در يكي كودكي با صورتك و سيزيفوار پشت بادكنكي بالاي صخره ايستاده است. جايگاه وجودي انسان در اين دو اثر برجسته است. هر دو، انسان را در پي معنا نشان ميدهند؛ هرچند اين معنا گويي غايب و غير قابل دسترسي است. آثاري كه در آنها هيات انساني قطعهقطعه شده را ميتوان نمودي از زوال و از دست رفتن انسان و هويت انساني دانست و آثاري كه عنصر فيگوراتيو در آنها يا خيلي كمفروغ است يا بهكلي وجود ندارد را ميتوان نقطه عدم يا نيستي انسان در نظر گرفت كه در آن فيگور بهكلي از اثر رخت برميبندد. نوع انتخاب نمايش آثار در سه دستهاي كه شرح داده شد (آثار فيگوراتيو، آثار حاوي عناصر فيگوراتيو و آثار آبستره) شرحي از تاريخ هنر را نيز شامل ميشود؛ از زمان هنر يونان، روم و رنسانس كه فيگور در آنها غالب بود تا زماني كه بهمرور از نقاشي كنار گذاشته شد و با آثار كاملا انتزاعي مواجه شديم.
در تاريخ انديشه سير تنازل انسان از اوج تا فرود از زمان روشنگري تا دوران معاصر قابل رديابي است. اومانيسم نقطه قرارگيري آدمي در نقطه ثقل است و با پيدايش انديشمنداني در اواخر قرن 19 اين جايگاه متزلزل و متخلخل شد. در همين زمان است كه ميتوان كنارهگيري انسان از مركز توجه تاريخ را مشاهده كرد. انسانِ عقلاني و يكپارچه فروپاشيد و آدمي در هياتي حاوي تناقضات و تعارضات به وجود آمد. سوررئاليسم و روانكاوي نقشي برجسته در نمايش انسان حاوي تعارضات بازي كردند. بعد از آن اگزيستانسياليسم انسان را به مواجهه با معناي زندگي خود دعوت كرد. آثار اسپهبد نمايشگر تعارضات و تناقضات انسان در ناخودآگاهي و رويايي او با بيمعنايي اگزيستانسياليستي هستند كه به زبان فرم درآمدهاند. رسيدن به فرم آبستره و انتزاعي در آثار او حاوي روايتي از نمايش سير زوال انسان است. در نمايشگاه قبلي مربوط به آثار دوران گلداسميت (بين سالهاي ۱۳۵۵ تا ۱۳۵۷) كه در گالري سهراب به نمايش درآمدند وجوه فيگوراتيو كارها برجسته بود؛ هرچند در قالبي سوررئاليستي و حاوي تعارضات انساني در ساحت ناخودآگاه. نوشتهاي از محمد صنعتي بهخوبي به جنبه روانكاوانه اين آثار پرداخته است. در آثار نمايشگاه اخير (مربوط به كارهاي دهه ۶۰ و ۷۰) وجه انتزاعي آثار تكاندهنده است. شايد بهسختي ميشد كارهايي از اسپهبد را بدون عناصر فيگوراتيو انساني و حيواني متصور شد. اما در اين نمايشگاه اين عناصر بهمرور تكهتكهشده و از ريخت كامل خود ميافتند و تا جايي پيش ميروند كه در يك اثر تنها خط و رنگ را بدون هيچ عنصر عيني مشاهده ميكنيم.
بهنظر ميرسد به يك معنا آثار عليرضا اسپهبد نوعي از نمايش تاريخ هنر و تاريخ انديشه هستند. از عناصر فيگوراتيو در فضاي غيرعيني و سوررئاليستي به مواجهه انسان با هستي و معناي وجودي ميرسند، در اين نقطه دچار نوعي از نيهيليسم ميشوند و بعد از آن به عصاره فرم در هيات آبستره و انتزاعي ميرسند. در اين ميان روايتي از نزول جايگاه انساني و پيدايش هنر انتزاعي در خالصترين شكل آن تعريف ميشود. اين هيات فيگوراتيو و انساني است كه بهمرور از ريخت ميافتد، قطعه قطعه ميشود تاجايي كه گويي از تاريخ انديشه و هنر حذف ميشود. آنچه باقي ميماند چيزي است كه معمولا با جنبش هنر براي هنر ميشناسيم؛ هنري بيتوجه به تاريخ كه بهخودي خود ارزشمند است و قابليت فرمال آن امكان مواجهه با آن در مقاطع مختلف تاريخي را فراهم ميآورد. فرم در غيابِ تاريخ وجه ديگري از هنرمندي را بهنمايش ميگذارد كه همواره او را با عناصر فيگوراتيو برجسته كارهايش ميشناختيم.