• 1405 دوشنبه 13 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6397 -
  • 1405 پنج‌شنبه 29 مرداد

چطور فلسفه راهش را گم كرد؟ در گفت‌وگو با اسلاوي ژيژك- قسمت اول

نگرانِ بي‌فايده شدنِ ما فيلسوفان نيستم

بحرانِ فلسفه در مواجهه با سياست و علم در قرن بيستم

ترجمه نويد گرگين

 

تاريكي سوژه و تاخيرِ ذاتي فلسفه

  خب اسلاوي ژيژك به برنامه «چطور نور وارد مي‌شود» خوش آمديد.

در همين ابتدا بايد به عنوان يك هگلي، شما را اصلاح كنم. مي‌دانيد اتفاقي كه با كانت آغاز شد و سپس هگل آن را تا نقطه پايانِ ايدئاليسم آلماني ادامه داد، اينچنين بود: [تا پيش از آن] نور همواره با «سوبژكتيويته» تداعي مي‌شد. سوژه در واقع همان نور بود و تاريكي، همان آشوبِ طبيعتِ بيروني. اما ابتدا در كانت (به‌ خصوص در متونِ متأخر او در حوزه دين در محدوده عقلِ تنها) و بعد در شلينگ و هگل، اين نكته مطرح مي‌شود كه استعاره و سمبلِ امرِ دروني ( يعني دروني‌ترين هسته سوژه)  همان ظلمت و تاريكي شب است؛ «شبِ جهان». هگل در برخي نوشته‌هاي اوليه‌اش با بياني حيرت‌انگيز مي‌نويسد: «اين همان شب است؛ وقتي به چشمان كسي نگاه مي‌كنيد، چيزهايي مي‌بينيد كه تكه‌تكه شده‌اند و در اطراف شناورند و همه ‌چيز از آن [تاريكي]‌ زاده مي‌شود.» بنابراين من [در جوابِ نام برنامه شما] خواهم گفت: «چطور نور به روشِ بدي وارد مي‌شود» اينكه چگونه نور، اين هسته سوژه را كدِر و مخدوش مي‌كند. اين همان جايي است كه هم هگل و هم شلينگ به ياكوب بومه [عارف آلماني] و ديگر داستان‌هاي اساطيري اشاره مي‌كنند.

  اما در مورد ظلمت، شما نقل‌قولِ مشهوري از هگل را اخيرا زياد به كار مي‌بريد: «جغدِ مينروا در هنگامِ غروب به پرواز درمي‌آيد»؛ يعني در انتهاي يك پديده يا در پايانِ يك دوره. اما هگل نقل‌قولِ ديگري هم دارد كه مي‌گويد: «فلسفه همان زمانه خودش است كه در قالب انديشه ادراك شده است.» براي من عجيب است كه چگونه اين دو نقل‌قول را با هم آشتي مي‌دهيد؟

بگذاريد بگويم كه فكر مي‌كنم هگل حتي اين دو نقل‌قول را در يك پاراگرافِ واحد به كار برده است. در واقع منظورش اين است كه ما در زمانه مشخصي زندگي مي‌كنيم و يگانه كاري كه در تفكرِ خود مي‌توانيم انجام دهيم، اين است كه ساختارِ مفهومي اين زمانه را در ناب‌ترين حالتِ آن چنگ بزنيم. به همين دليل است كه «فلسفه هميشه دير مي‌رسد». هگل متعصبانه با هرگونه برنامه‌ريزي براي آينده مخالف است و دقيقا به همين دليل است كه من كاملا طرفدار يك واژگوني ماترياليستي ديگر از ماركس به هگل هستم.

 

خوشبيني ماركسيستي در برابر بدبيني هگلي

هگل در اين سطح بسيار متواضع بود. او علنا اعتراف كرد كه البته مي‌توانيم حدس‌هايي [درباره آينده] بزنيم، اما از نظرگاهِ هگل، ماركس بيش از اندازه ايدئاليست بود. ماركس مي‌دانست كه به‌طور كلي، حداقل اگر موضعِ سوبژكتيوِ درستي داشته باشيم (يعني موضعِ كارگرانِ تحتِ استثمار را كسب كنيم)، گرايشي ابژكتيو در تاريخ وجود دارد. هر چند مي‌دانيم ماركس دترمينيست (جبرگرا) نبود، اما اين گرايش مي‌گويد: «اگر با خطاهايمان همه ‌چيز را خراب نكنيم، ممكن است چيز بهتري مثلِ سوسياليسم يا كمونيسم در انتظارمان باشد.» حالا ببينيم هگل چه مي‌گفت و دقيقا به همين دليل است كه امروز به هگل نياز داريم.

نقطه‌اي كه هگل در بهترين حالتِ خود قرار دارد، آغازِ يك دورانِ بزرگ است؛ دوراني پر از وعده‌هاي عظيم. اما او نشان داد كه همه ‌چيز چقدر كم‌وبيش و ضرورتا به خطا مي‌رود. بزرگ‌ترين نمونه او البته انقلابِ كبير فرانسه و [ديالكتيك] آزادي و ترور بود. اما فكر مي‌كنم هگل در دوره‌هاي بعدي، زمينِ بازي ايدئال خودش را پيدا مي‌كرد. كافي است به نيمه دومِ قرن نوزدهم نگاه كنيم. البته نه در مستعمرات كه داستانِ ديگري داشتند، بلكه در اروپا كه شاهدِ دوران پيشرفتِ بزرگي بود. حتي در روسيه مشغول الغاي نظامِ سرواژ (برده‌داري دهقاني) بودند و در آلمانِ دورانِ بيسمارك، شاهدِ اولين الگوهاي حمايتِ اجتماعي مثلِ مراقبت‌هاي بهداشتي عمومي، برنامه‌هاي بازنشستگي، حق راي و غيره بوديم. بنابراين ايده اين بود كه همه‌ چيز رو به جلو پيش مي‌رود. اما بعد چه شد؟ جنگِ بزرگ رخ داد (جنگ جهاني اول)؛ رخدادي كه به نظرم به مراتب بدتر از جنگ جهاني دوم بود. جنگِ دوم فقط يك عارضه ثانويه (After-effect) از جنگ اول بود.

ببخشيد اگر طولاني حرف مي‌زنم، هر چند خودتان مي‌دانستيد چه كسي را دعوت كرده‌ايد! اما بايد اين را بگويم: انگلس اگرچه به اندازه ماركس نظريه‌پردازِ بزرگي نبود، اما يكي از معدود كساني بود كه در همان سالِ ۱۸۸۰ جنگِ جهاني را پيش‌بيني كرده بود. انگلس همان‌طور در نامه‌هايش نوشته است به خوبي نشانه‌ها را رصد كرد و گفت در اين مسيري كه اكنون [در انتهاي قرنِ نوزدهم] آلمان در آن پيش مي‌رود چاره‌اي نيست مگر اينكه آلمان جايگاه قوي‌تر در تقسيمِ استعماري جهان كسب كند و اين منجر به جنگي جهاني خواهد داد .

انگلس، همان‌طور كه در نامه‌هايش نوشته، نشانه‌ها را به خوبي رصد كرد و گفت با مسيري كه آلمان اكنون در پيش گرفته، چاره‌اي ندارد جز اينكه جايگاه قوي‌تري در تقسيمِ استعماري جهان كسب كند و اين امر به يك جنگ جهاني منجر خواهد شد. با بصيرتي باورنكردني، اضافه كرد كه اين جنگ حداقل در كشوري با مشخصاتِ روسيه احتمالا به يك انقلاب منجر مي‌شود و حدود ۱۰ ميليون نفر كشته برجاي خواهد گذاشت و عجيب‌تر اينكه آمارهاي رسمي تلفاتِ جنگِ اول امروز ۹ ميليون و ۸۰۰ هزار نفر است و سپس در يك تبصره نبوغ‌آميز اضافه مي‌كند كه اگر آلمان در چنين جنگي شكست بخورد شايد يك يا دو دهه بعد آلمان آغازگر شعله جنگ ديگري باشد. پس اين همانِ پارادوكسِ ماركس و هگل است. اينكه اتفاقا ماركس و انگلس در پيش‌بيني‌هاي علمي و ابژكتيو ابدا احمق نبودند، برعكس اغلب بسيار هم دقيق بودند .

اما به هگل برگرديم، چرا قرن بيستم زمينه ايدئالي براي انديشه هگل فراهم كرد. بياييد ببينيم چه شد؟ انقلابِ اكتبر و وعده تحولاتِ بزرگ [و آينده‌اي مترقي براي بشر]؛ اوه [شكست] ببخشيد، رفيق استالين را داريم كه آنجا ايستاده و بعد فوكوياما را داريم، «پايان تاريخ» و بعد ما آنجا [در سرزمينِ معبود ليبرال‌دموكراسي] هستيم. هاها، متاسفم، ما مي‌دانيم كه امروز كجا هستيم . اين، آن هگلي است كه امروز نياز داريم و البته اين بدان معنا نيست كه نبايد كاري از پيش ببريم؛ اما آموزه هگل اين است كه تاريخ خودش را تكرار مي‌كند و نه به معناي تكرارِ همان، بلكه به اين صورت كه همه ‌چيز ضرورتا به خطا مي‌رود و فقط در تلاشِ دوم است كه شايد بتوانيد آن را اصلاح كنيد. بنابراين كل ايده هگل اين نبود كه به دليل [سال‌هاي] «ترور» با انقلاب فرانسه مخالفت كند، بلكه درست برعكس موضوع اين بود كه چگونه اين كار را دوباره در سطحي بالاتر انجام دهيم.

 

زوال سرمايه‌داري ليبرال

و ظهور اقتدارگرايي شركتي

خب با اين تفاسير، آيا فكر نمي‌كنيد كه امروز به ‌شدت به اين بدبيني هگلي نيازمنديم؟ همچون هگل، ما، همه نظريه‌پردازان منطقِ سرمايه‌داري جهاني و بازار ليبرالِ جهاني، در واقع داريم فرمي را توصيف مي‌كنيم كه در شُرف از بين رفتن است. اگر اينجا از من بپرسيد، من با دوستم يعني يانيس واروفاكيس موافقم (اگرچه در خيلي چيزهاي ديگر با من موافق نيست) كه مي‌گويد ببينيد چه اتفاقي دارد مي‌افتد؟ نقدِ او اصلا اخلاق‌گرايانه نيست، اما واقعا چهره‌هايي مثلِ بيل گيتس يا ايلان ماسك و غيره ديگر الگوي سرمايه‌داري ليبرالِ قديمي نيستند. در اين زمينه نظريه‌هاي زيادي مطرح شده‌اند مثلِ «نئوفئوداليسم» يا «اقتدارگرايي شركتي»، اما در هر حال چيز جديدي در حال ظهور است كه ما را سردرگم كرده‌ است. واقعا نمي‌دانيم چه اتفاقي دارد مي‌افتد. آيا مي‌دانيد آخرين متني كه هگل نوشت يادداشت‌هاي او درباره اصلاحِ قوانينِ انگلستان (۱۸۳۲) بود . او در آنجا كاملا مرتجع به نظر مي‌رسد‌. هگل در آنجا نسبت به گسترش جهاني‌ شدنِ حق راي هشدار مي‌دهد. اما در زير اين بحث‌ها نكاتي نهفته است، او آينده‌اي را تصور مي‌كند كه در آن به دليل اينكه جامعه سلسله مراتبي دولت‌هاي قديمي ناپديد شده، شورشيانِ كشورهاي مختلف توسط آن چيزي كه هگل «شورشي ثروتمند» و «پولدار‌هاي نوكيسه و بي‌ريشه» مي‌نامد، كنترل و دستكاري مي‌شود و به نظرش اين وضعيت حتي [از سلسله ‌مراتبِ سنتي] بدتر هم خواهد بود و حق با او بود و امروز واقعا اين همان چيزي است كه دارد اتفاق مي‌افتد.

 

بن‌بست فلسفه تحليلي و تاريخ‌گرايي استعلايي

   امروز فلسفه چه معنايي دارد؟ با توجه به آنچه به عنوانِ فلسفه در دنياي انگليسي‌زبان عمدتا به عنوانِ فلسفه تحليلي سيطره دارد، اين وضعيت چه چيزي را نشان مي‌دهد؟ آيا جنبه‌اي از زمانه ما را به تصوير مي‌كشد؟

مي‌دانيد نظر من چيست، در هر صورت اميد‌ دارم كه عصرِ جديدي هم در فلسفه به آرامي در حالِ آغاز است. به‌طور تقريبي تا حدود بيست سال پيش ما تفكيك روشني داشتيم بينِ [فلسفه اروپايي] و  فلسفه تحليلي كه شامل تركيبي از علوم مغزي و غيره هم مي‌شد. جالب است بدانيد كه در برخي دانشگاه‌هاي بزرگِ امريكا با اين پارادوكس مواجه مي‌شديد كه مي‌گفتند اگر شما مغز يك موشِ صحرايي را تشريح مي‌كنيد اين فلسفه است. ولي مثلا مطالعه هگل به حوزه ادبيات مربوط مي‌شود.

و اين نگرش به بهترين وجه در مقدمه آخرين كتابِ استيون هاوكينگ بيان شده است. هر چند او فرمول را بيش از حد ساده كرده، اما واقعا در مقطعي هم حق با او بود. نتيجه سيطره آنچه در گرايشِ قاره‌اي «تحليلِ گفتمان» مي‌ناميم كه در اين گرايش واقعا غلبه داشت، اين بود كه بسياري از مسائل اساسي كه بياييد در اينجا آنها را ساده‌لوحانه سوالات «متافيزيكي بزرگ» بخوانيم [را از حوزه فلسفه خارج كرده بود]. مثل اينكه آيا جهان مبدا يا پاياني دارد؟ آيا اراده آزاد وجود دارد؟ ما در علوم به دنبال جواب اين سوالات مي‌گرديم. آيا جهان منشا دارد؟ كيهان‌شناسي فيزيك كوانتومي براي همين آنجاست. آيا ما اراده آزاد داريم؟ خب اين هم همان است كه دانشمندانِ علوم‌شناختي سعي در پاسخ بدان دارند.

از طرفِ ديگر، گرايشِ قاره‌اي بيشتر و بيشتر در آنچه من «تاريخ‌گرايي استعلايي» مي‌نامم، گم شد، كاري كه بسياري از فيلسوفانِ قاره‌اي مشغول آن شده‌اند ولي نمونه خيلي واضح براي من كسي مثلِ ميشل فوكو است. اگر بخواهيد مثلا از او بپرسيد كه حالا در يك مناظره از من سوال مي‌شود: «آيا اخلاق ابژكتيو وجود دارد؟» پاسخ فوكو اين مي‌توانست باشد كه تنها چيزي كه مي‌توانيم بگوييم، اين است كه طرح چنين سوالي فقط در يك اپيستمه مشخص، يعني در يك افق معنايي مشخص ممكن است . مثلا چنين سوالي اصلا در دورانِ قرون وسطي معنا نداشت، چراكه در آن دوران اخلاق ابژكتيو در زندگي مردمان حك شده بود. در آلماني، [براي اين افقِ نهايي] كلمه زيبايي براي اين موضوع وجود دارد: Unhintergehbar كه يعني آن چيزي كه نمي‌توانيد پشت سر بگذاريد. افق نهايي همان چيزي است كه فوكو آن را اپيستمه مي‌نامد، يعني آن افقِ شناختي كه از طريقِ آن در واقعيت چيزي را مشاهده مي‌كنيم يا با آن تعامل داريم و البته نمونه‌هاي عالي‌اي براي اين موضوع در علمِ مدرن هم وجود دارد. مساله فقط اين نيست كه من به علم باور دارم و اينكه حقيقتِ بيشتري در خود دارد، بلكه نكته اين است كه در اينجا تفاوتِ ميانِ واقعيتِ بيروني و معاني‌اي كه به آن نسبت مي‌دهيم نيز ظاهر مي‌شود .

پس فقط اين نيست كه علم حقيقتِ بيشتري دارد، بلكه معناي اينكه طبيعت چيست يا حقيقت چيست نيز تغيير كرده است و بنابراين متاسفانه‌ نتيجه‌اش اين است كه آن به ‌اصطلاح ساختارزدايي يا [در اين به اصطلاح] هرمنوتيك تاريخ‌گرا تماما در آن وجود دارد، يگانه كاري كه مي‌توانيد بدان دست بزنيد اين است كه اين افقِ معنايي كه من در آن حركت مي‌كنم را تحليل كنيد و آن چيزي كه گفتم بياييد ساده‌دلانه سوالاتِ بزرگ بخوانيم خيلي ساده به عنوان امورِ نامربوط رد مي‌شوند. ولي اخيرا شاهد روندهايي هستيم كه از اين بحث‌ها در سطوح مختلف فراتر مي‌روند و حتي با بسياري از آنها وارد پولميك و منازعه مي‌شوند. به عنوان مثال اين جريانِ هستي‌شناسي شيء‌گرا و غيره و غيره.

 

بحران‌هاي روزمره و لزوم پرسشگري فلسفي

اما فكر مي‌كنم جهت‌گيري كلي [در اين گرايش‌هاي جديد] درست است و دومين نكته من در اينجا اين است كه من در آن روزنه اميدي مي‌بينم. آيا اين‌طور نيست كه تا پيش از اين ( منظورم از «تا پيش از اين» ۳۰ يا ۴۰ سال گذشته و پيشرفت‌هاي اخير در دستكاري‌هاي ديجيتال، علوم مغزي و غيره است ) بله، تا پيش از اين با وجود تمام مشكلاتِ جديد نظير انفجارهاي هسته‌اي و غيره، اخلاقياتِ قديمي به نوعي همچنان كاركرد داشتند و مي‌توانستيد به آنها اتكا كنيد. اما با توجه به اتفاقاتي كه اكنون در حال رخ دادن است، شرايط تغيير كرده؛ براي مثال به همين دليل بود كه مساله پاندمي كرونا توجه مرا جلب كرد. مي‌دانيد، آن بحثِ بزرگ بر سر اينكه ماسك بزنيم يا نه، فاصله‌گذاري اجتماعي داشته باشيم يا نه، در يك سطحِ مشخص، يك بحثِ تماما فلسفي بود... [اينكه بپرسيم] آيا ما هنوز آزاديم يا نه؟ آيا همچنان كرامت انساني خود را حفظ كرده‌ايم؟

پس خوشبيني من اينجاست: هر قدر هم كه اوضاع بد به نظر برسد، ما بيش از پيش به فلسفه نياز خواهيم داشت، زيرا باز هم در مشكلاتِ روزمره ما، [اين نياز] با مساله سقط جنين آغاز شد. مي‌دانيد، اين اساسا و تقريبا يك مساله فلسفي است... اينكه آيا [جنين] از قبل يك موجود زنده محسوب مي‌شود يا خير؟ پس آيا ما حقِ [سقط] داريم يا نه؟ بنابراين، اينها اخبار خوبي نيستند، چراكه همان‌طور كه هگل نيز در همان اثرِ اوليه‌اش يعني نظام اخلاقيات (System der Sittlichkeit) مي‌دانست، دوراني كه در آن به فلسفه نياز مبرم پيدا مي‌شود، دوران‌هاي سختي هستند، زمانه دردسر و بحرانند. اما من نگرانِ بي‌فايده شدنِ ما فيلسوفان نيستم.

به عنوان نكته آخر بگويم كه من از فيلسوفان انتظارِ «راه‌حل» ندارم. مشكل بزرگ امروز بيشتر اين است كه وقتي با پديده‌هاي جديد مواجه مي‌شويم، رويكردِ ما به مساله با همان اصطلاحات و مفاهيمِ قديمي است. فكر مي‌كنم بزرگ‌ترين نقشي كه فلسفه امروز مي‌تواند ايفا كند، اين است كه ما را اصلاح كند يا دست‌كم ما را وادار كند به اين فكر كنيم كه اساسا چگونه با مشكلات مواجه مي‌شويم. به همين دليل است كه من به عنوان يك فيلسوف، براي مثال با «اكولوژي عميق» (Deep Ecology) مخالفم، زيرا فكر مي‌كنم اين جريان در خفا همچنان به شكلي راديكال انسان‌محور (Anthropocentric) است. مي‌دانيد همان ايده‌اي كه مي‌گويد به نوعي رودخانه‌ها و جنگل‌ها هم حقوق خودشان را دارند. بله، حق با شماست، اما آنها خودشان اين را نمي‌دانند! بنابراين ما انسان‌ها، حتي اگر آنها [طرفداران اين بوم‌شناسي] تاكيد كنند كه ما فقط يكي از گونه‌ها در كنار ساير گونه‌ها هستيم، باز هم تنها كساني هستيم كه اين ديدگاهِ جهان‌شمول (Universal) را داريم و من فكر مي‌كنم نبايد اين را دست‌كم بگيريد؛ اين نقشِ بزرگ فلسفه در امروز است. نه اينكه راه‌حلي ارايه دهد، بلكه ما را قادر سازد تا سوالاتِ درست را بپرسيم. رازآلودسازي‌ها (Mystifications) دقيقا از همين سطح آغاز مي‌شوند؛ زماني كه ما از وجود يك مشكل آگاهيم، اما آن را به شكلي كاملا اشتباه فرمول‌بندي مي‌كنيم.

 

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون