وقتي همه ميخوانند
محمد خيرآبادي
من يكي از كساني هستم كه مينويسم بدون آنكه مطمئن باشم كسي نوشتهام را ميخواند. اين هميشه يك سوال جدي براي نويسنده متن است كه اين كلمات را دارد براي چه كسي كنار هم ميچيند؟ براي آدمي كه شايد صبح، بين دهها پيام و خبر و تصوير و اعلان، چشمش به اين نوشته بيفتد؟ براي كسي كه آن را ذخيره كند تا بعدا بخواند و آن «بعدا» هيچوقت نرسد؟ يا براي خودش كه با نوشتن، چيزي را كه تا چند دقيقه پيش مبهم بوده، مجبور كند شكل بگيرد و جلوي چشمانش بايستد؟ اگر كسي از من بپرسد: «اين همه مينويسي، كسي هم ميخونه؟» ميگويم: «نميدونم» و اگر باز بپرسند: «پس چرا مينويسي؟» اين يكي را هم واقعا نميدانم چه جواب بدهم. چون اگر قرار بود نوشتن فقط وقتي معنا داشته باشد كه كسي آن را بخواند، خيلي از چيزهايي كه نوشته شدهاند اصلا نبايد نوشته ميشدند. دفترهاي شخصي، نامههايي كه هرگز ارسال نشدند، يادداشتهايي كه كسي جز نويسنده نديد، حاشيههاي كتابها، جملههايي كه آدم درگوشي خودش تايپ و بعد پاك ميكند. بخش بزرگي از نوشتن، قبل از آنكه براي ديگري باشد، نوعي گفتوگو با خود است. با اين حال، اين روزها يك چيز عجيب اتفاق افتاده است: فعلِ خواندن به هيچوجه از زندگيها كنار گذاشته نشده، اما خواندن انگار معناي ديگري پيدا كرده. همه ميخوانند. چشمها تقريبا هيچوقت از متن خالي نيستند. در مترو، آدمي را ميبيني كه سرش پايين است و دارد چيزي ميخواند. در تاكسي، راننده تا چراغ قرمز ميشود، پيامها را بالا و پايين ميكند. در صف نانوايي، يكي خبر ميخواند، يكي كامنت، يكي پيشبينيهاي كانال تحليل اقتصادي، يكي صفحه خريد اينترنتي، يكي دعواي دو آدم ناشناس، يكي زندگي خصوصي آدمي كه هرگز نديده است. حتي وقتي خيال ميكنيم كسي حوصله كتاب و مقاله ندارد، همان آدم ممكن است شب تا صبح چندصد پست و پيام و توييت و استوري را ببلعد. زماني خواندن بيشتر شبيه ماندن بود. كتاب را باز ميكردي و ميماندي. يك جمله ميتوانست جلويت را بگيرد. برميگشتي. دوباره ميخواندي. شايد زيرش خط ميكشيدي. شايد حاشيهاي مينوشتي. شايد يك جمله از يك كتاب سالها بعد، در يك موقعيت كاملا متفاوت، ناگهان از جايي در حافظهات بيرون ميآمد و ميفهميدي كلمات چقدر ممكن است ماندگار و جاودانه باشند. حالا اما خواندن بيشتر شبيه عبور است. متنها از جلوي چشم ما رد ميشوند، همانطور كه تابلوهاي كنار اتوبان از جلوي چشم عابران. يك متن را ميبيني، يكي را رد ميكني، يكي را نگه ميداري، يك مطلب را براي ديگري ميفرستي و بعد ديگر حتي يادت نيست چه خوانده بودي. ما در محاصره كلماتيم، اما شايد كمتر از هميشه فرصت داريم كه كلمات در ما بمانند و رسوب كنند. براي همين وقتي مينويسم، مسالهام فقط اين نيست كه كسي نوشتهام را بخواند. دلم ميخواهد يك نفر، هر جا كه هست، در لحظهاي كه انتظارش را ندارد، روي يك جمله بايستد. اسكرول نكند، نگذرد، فورا چيزي نفرستد براي ديگري. فقط چند ثانيه بماند و بگذارد كلمات كار خودشان را بكنند. امروز اگر كسي از من بپرسد «يعني واقعا فكر ميكني مردم وقت دارن اينا رو بخونن؟»
ميگويم: «نه، شايد ندارن.»
اگر بگويد: «پس خيلي اميدواري.»
ميخندم و ميگويم: «نه، اتفاقا خيلي نااميدم.»
اما بعد دوباره مينويسم. چون شايد نوشته من، بين اين همهچيزي كه هر روز خوانده ميشوند، اصلا قرار نباشد خوانده شود به معناي امروزي خواندن. شايد فقط قرار باشد به دست يك نفر برسد كه براي چند لحظه از خواندن همهچيز دست كشيده و دنبال چيزي ميگردد كه او را متوقف كند و نگه دارد و در او بماند و رسوب كند. و اگر چنين كسي وجود نداشته باشد چه؟ هيچ. باز هم مينويسم. چون نوشتن، آخرين شكل ايمان داشتن به خوانندهاي است كه هنوز نميشناسياش.