كوتاه درباره داريوش شايگان
كوتاه درباره داريوش شايگان
آسوده دو گيتي
محسن آزموده
وقتي سراغ فلسفه رفتم، بزرگترها به طعنه ميگفتند: «فلسفه آخر و عاقبت خوشي ندارد، اهل فلسفه خسرالدنيا و الاخره هستند.» دنيا ندارند، چون هيچ كسي پول يامفت كه چه عرض كنم، گوش بيكار و اعصاب سالم ندارد كه بسپارد به وراجيهاي فيلسوفان و رودهدرازيهاي بيپايان ايشان. فلسفه دوستان خيلي شانس بياورند، مثل اسپينوزا و ابنسينا طرد نشوند يا همچون سقراط و سهروردي جانشان به خطر نيفتد. در آخرت هم كه لابد با اينهمه انقلت و شك و ترديد آنها راجع به همه چيز، حسابشان با كرامالكاتبين است.
زندهياد دكتر داريوش شايگان اما نقض اين حكم كلي بود. از خانوادهاي متمول و صاحب مكنت برآمده بود و مشكل اقتصادي نداشت. محبوب و خوش محضر بود و همه از مصاحبت و حضور اين روشنفكر خوشتيپ در جمعشان استقبال ميكردند. كسي كه تا حالا از عالم مردگان برنگشته، اما اگر با تسامح، آخرت را ياد و خاطره فرد در گذشته در ميان بازماندگان ترجمه كنيم، بيترديد داريوش شايگان آخر و عاقبت بسيار خوب و خوشي داشت و دارد.
در اين سي و چند سالي كه از نوجواني تا ميانسالي، آثار و گفتار روشنفكران ايراني را دنبال كردهام و به اقتضاي حرفه، با زير و بم و پيدا و نهان زندگي ايشان مواجه شدهام، تاكنون نديدهام كه كسي از داريوش شايگان بد بگويد يا از او گله و گلايهاي داشته باشد. برخي اشارات عمدتا حسادتآميز به وضعيت مالي و زندگي نسبتا مرفه او ديدهام، اما اينكه كسي نسبت به او كينه و عناد داشته باشد، هرگز. اهميت اين نكته را- مخصوصا اين روزها- كساني ميدانند كه اخبار روشنفكري ما را دنبال ميكنند و اين سو و آن سو با اظهارنظرهاي تند و صريح روشنفكران نسبت به يكديگر مواجه ميشوند. فرقي هم نميكند، روشنفكران ديني يا غيرديني، سكولار يا مذهبي. شوربختانه، زنده و مرده فرقي نميكند، چنان از خجالت يكديگر در ميآيند كه به قول قديميها، مسلمان نشنود، كافر مبيناد! در چنين شرايطي است كه خوشنامي زندهياد داريوش شايگان را ميتوان به معناي عاقبت بهخيري اخروي او ترجمه كرد و به اين حالش هم غبطه خورد. شايگان، به واقع انساني سليمالنفس و بلندنظر بود.
به عنوان كسي كه با او 47 سال اختلاف سني دارم، هميشه دنبالكننده آثار و نوشتههايش بودم. اولين كتابي كه از او خواندم، «آسيا در برابر غرب» بود. حدودا بيست و يكي، دو ساله بودم و پيش از آن غربزدگي و نقدهاي به آن را خوانده بودم. تازه داشتم با فلسفه اروپايي آشنا ميشدم و شيفته هايدگر بودم. با همان عقل خام جواني دريافتم كه با آلاحمد و منتقدانش، تومني صنار فرق دارد. نقد او از غرب اگرچه شباهتهايي به كارهاي ساير «هويتانديشان» و داعيان بازگشت به خويشتن داشت، اما بسيار عميقتر بود و شناختي دقيقتر از غرب و شرق عالم داشت. دنبالكننده آثارش شدم. از خواندن گفتوگوي مفصل و جذابش با رامين جهانبگلو در كتاب خواندني «زير آسمانهاي جهان» بسيار لذت بردم. «بتهاي ذهني و خاطره ازلي» نشانه شناخت ژرف و چند لايه او از جهان اساطير بود و «اديان و مكتبهاي فلسفي هند» و «هانري كربن: آفاق تفكر معنوي در اسلام ايراني» نشان ميداد كه همزمان انديشه و تفكر شرقي و غربي را خيلي خوب ميشناسد.
اواخر دهه 1370 كه انديشههاي پست مدرن در ايران مد شده بود، انتشار كتاب «افسونزدگي جديد: هويت چهلتكه و تفكر سيار» با ترجمه خوب خانم فاطمه ولياني، بسيار مورد توجه قرار گرفت. برخي او را به محافظهكاري و سياستگريزي متهم ميكردند، اما انتشار بخشهايي از آثاري چون «انقلاب ديني چيست؟» و «نگاه مثله شده، اسكيزوفرني فرهنگي» كه يكي، دو دهه قبل نوشته بود، مشخص كرد كه شايگان خيلي هم غيرسياسي نيست، اگرچه با انتشار كتاب جذاب «پنج اقليم حضور» نشان داد كه جهان فكري و فرهنگي ايراني را خيلي خوب ميشناسد و از ايشان آموخته كه در سرزمين فردوسي و خيام و سعدي و مولانا و حافظ چطور بايد دوام آورد و چه چيز را كجا و چه وقت بايد گفت و نوشت و منتشر كرد.
بعد از آن تا زمان حياتش، آثار بيشتري از او به فارسي منتشر شد، ازجمله دو تكنگاري درخشان درباره دو نويسنده متفكر فرانسوي يعني بودلر و پروست كه نشاندهنده علايق متنوع و وسيع روشنفكري و هويت چهل تكه خود شايگان بود. او جستارنويسي چيرهدست بود و فارسي را به همان شيوايي و زيبايي زبان فرانسوي مينوشت و صحبت ميكرد، زباني كه در آن نشانها و جايزههاي فراواني را از آن خود كرده بود، ازجمله نشان لژيون دونور با امضاي رييسجمهور فرانسه.
براي من كه هميشه آثارش را دنبال ميكردم و
هر جا سخنراني داشت، ميرفتم و گزارش تهيه ميكردم، گفتوگوي حضوري با او افتخاري بود كه حدود 10 سال پيش، به لطف علي دهباشي، با دوستم علي وراميني ميسر شد، در منزل زيبايش در ولنجك. به خلاف بسياري از اهل فرهنگ و انديشه كه مواجهه حضوري آدم را نااميد و سرخورده ميكند، ديدار از نزديك داريوش شايگان بسيار خوشايند و اميدواركننده بود. با روي باز با ما جوانهاي غريبه مواجه شد و بسيار پذيرا بود. در هشتاد و دو سالگي، خودش چاي ريخت و از ما پذيرايي كرد. در آن سن و سال، حافظه درخشاني داشت و با هوشمندي سوالهاي ما را جواب ميداد. مهمتر از «آي كيو»، «اي كيو» (هوش هيجاني)اش بود كه نشان از دنياديدگي و تجربههاي فراوانش بود. رفتار و گفتارش ترجمان اين كلام حافظ بود كه آسايش دو گيتي، تفسير اين دو حرف است/ با دوستان مروت، با دشمنان مدارا. شايگان به خلاف آن جمله مشهور ابتداي يادداشت، به واقع در دو گيتي آسوده خاطر و سعادتمند بود و هست.