قدم به قدم تا تركيه
حسن لطفي
مردان و زنان تنگ هم ايستادهاند و توي هياهو و شلوغي قدم به قدم جلو ميروند. وقتي از خوي بيرون آمديم، مزرعههاي پر از آفتابگردان دور و بر شهر آنقدر زيبا بود كه براي يك لحظه هم فكر نميكرديم وقتي به مرز رازي برسيم با چنين جمعيتي روبهرو شويم. البته وقتي ماشينم را توي پاركينگ ميگذاشتم پسر نوجواني كه رفتارش نشان ميداد خيلي زرنگ است، گفته بود كاش براي رد شدن از مرز فردا ميآمديد. آنقدر عجله داشتم تا خودم را زودتر به ديگران برسانم و براي بردن ساكها كمك كنم كه به ذهنم نرسيد دليل اين حرفش را بپرسم. (گذشته از آن آدمي درونم هست كه معتقد است اي كاش و برگشت به گذشته مرهم هيچ زخمي نيست. فقط ممكن است نمكي بر زخم و افسوسي بر دل باشد.) پسرك هم توضيحي نداد. با عشق پي كشيدن رواندازي بود كه براي نتابيدن مستقيم آفتاب به ماشين به او داده بودم. ماشيني كه انگار دوست داشت وقتي بزرگ شد يكي از آنها را بخرد. علاقهاي كه وقتي متوجه شدم كه بقيه اتومبيلها را رد كرد، اما به من گفت جايي براي ماشينم پيدا ميكند. بعد هم شروع به پرسشهاي فني درباره اتومبيلم كرد و من كه در اين زمينه كاملا ذهنم خالي است جوابي برايش نداشتم. (اعتراف كنم شناختم درباره اتومبيل درست مثل اطلاعاتم درباره بدن انسان افتضاح است. كسي هم باور نميكند كسي كه نمره زيستشناسياش در دوران دبيرستان هميشه بالاي هفده بوده اينطور باشد. منظورم شناخت بدن انسان است. البته در مورد اتومبيل هم همينطور است. گاهي فراموش ميكنم كاپوت چطور باز ميشود يا باتري چه كاري انجام ميدهد و... يكبار هم آن اوايل كه ماشين خريده بودم اتومبيلم وسط ميداني خاموش شد. زنگ زدم به يكي از رفقاي اهل فن تا به دادم برسد. سريع آمد و با كمك او چند نفر ديگر اتومبيل را با هول برديم كنار ميدان! وقتي براي چك اتومبيل داخلش نشست سريع پياده شد و در حالي كه با تعجب نگاهم ميكرد، گفت: بنزين را چك نكردي؟ از آن روز هر وقت زنگ ميزنم تا در مورد خرابي اتومبيلم بگويم اول از همه سراغ بنزين ماشين را ميگيرد! البته اين عدم شناخت هيچ ربطي به سيستم آموزشي و مدرسه و دبيرستان ندارد، اما در مورد شناخت بدن انسان شك ندارم عدم تكيه بر يادگيري و درك در مدارس به جاي حفظ كردن باعثش شده) از پاركينگ تا محل گمرك را ميدوم. خبري از خانوادهام نيست جلوي در گمرك دخترم منتظر من است. از بارها ميپرسم، ميگويد با گاري آورديم. گاريهايي كه تعدادشان زياد است و رانندگانش (رانندگانش!) نوجوانان يا بهتر بگويم بچههاي كارند (مثل همان پسري كه توي پاركينگ ديدم) داخل گمرك بلبشوتر و شلوغتر ازآن چيزي است كه ديدهام .كسي هم به كسي نيست. همه هول ميزنند و در نبود نظم و ناظم هر كس زورش بيشتر باشد زودتر جلو ميرود. بوي عرق بدن و سيگار و دهان و عطرهاي زنانه با هم مخلوط شده و نفس كشيدن را مشكل كرده است. نويد (دامادم) سر هول زدن چند مرد و اينكه ميخواهند با قلدري جلو بروند با چند مرد كه بعد ميفهميم مرزنشين هستند بگومگو ميكند. اولش صداهايشان بالا ميرود، اما كمكم با هم گرم ميگيرند. معلوم ميشود شلوغي به خاطر مرزنشينهاست كه پي لقمهاي نان صبح از مرز خارج ميشوند و تا عصر با جنسي براي فروش برميگردند. جنسي كه يا مال خودشان است يا كسي پول عبور آن از مرز را به آنها ميدهد. بين جمعيت گير كردهايم و چارهاي نداريم. يكي از همان مرزنشينها ميگويد پنجشنبه و جمعه براي رد شدن از مرز بهتر است، چون مرزنشينها در اين دو روز مجوز خروج ندارند. با هر مشقتي هست آريو (نوهام) كه بغل مادرش، ازدحام و هواي نامطبوع كلافه و نگرانش كرده را بدون نوبت جلو ميفرستيم. مرزنشينها و بقيه مسافرين هم براي عبور آن دو كمك ميكنند (همه نه فقط آنهايي كه هنوز بچه و زن را ميفهمند) حدود دو ساعت بعد كه از گمرك ايران رد ميشويم، گمان ميكنم سختي تمام شده. اما حرف يكي از مرزنشينها كه گفته بود صد رحمت به گمرك ايران را لمس ميكنيم. نميدانم چرا هياهو و بلبشو و برخورد بد در گمرك تركيه بيشتر است. فضا و موقعيت طوري است كه اگر بخواهند، ميتوانند به راحتي صفهاي منظم درست كنند و مردم به راحتي از مرز رد شوند. اما برخلاف تمام قوانين انساني و اصول مشتريمداري كه معتقد است مشتري پادشاه است (باور دارم توريست هم نوعي مشتري است) گمرك تركيه - حداقل در مرز رازي - و مامورينش جور ديگري نشان ميدهند. وقتي از مرز خارج ميشويم انگار كه از هفت خوان سختي عبور كردهايم. همين هم باعث ميشود وقتي به وان ميرسيم، احساس كنيم شهر زيباتر از قبل است، البته شايد هم زيباتر شده است. آن هم با پولي كه توريستهاي ايراني به تركيه ميبرند.
راستي سهم درآمدي كشور ايران چقدر است ؟ جواب نداده ميدانم آنقدر كم است كه دل آدم به تمام داشتههايي كه در ايران داريم، ميسوزد.