شبي از شبها براي گريز از هياهوي خبرها، دست بردم به قفسه كتابها و قابوسنامه را بيرون كشيدم. همان كتابي كه مدتي پيش خواندنش را نيمهكاره رها كرده بودم. كتاب را از همانجا گشودم كه بار قبل، به آن رسيده و نشانك گذاشته بودم. باب هجدهم، «اندر شكار كردن».
عنصرالمعالي خطاب به پسرش گيلانشاه مينويسد: «اي پسر بدانك بر اسب نشستن و شكار كردن و چوگان زدن كار محتشمان است، خاصه به جواني. اما هر كاري را حد و اندازه بايد...» همين چند كلمه كافي بود تا مكث كنم. پدري در حدود هزار سال پيش، به پسري كه قرار است روزي صاحب قدرت و حكومت شود، از اندازه سخن ميگويد. از اينكه حتي لذت و تفريح نيز اگر از حد بگذرد، ميتواند به آفت بدل شود. بعد، زندگي را براي پسرش تقسيم ميكند: «دو روز به شكار و سه روز به نوشيدن مشغول باش و دو روز به كدخدايي خويش.» امروز شايد اين تقسيمبندي عجيب به نظر برسد، اما در پس آن نگاهي روشن به زندگي وجود دارد. كار، لذت و مسووليت بايد هر كدام سهمي داشته باشند. هيچ كدام نبايد همه زندگي را تصاحب كند. حتي خوشي هم اگر همه وقت آدمي را بگيرد، از خوشي فاصله ميگيرد و به گرفتاري بدل ميشود. اما چند سطر پايينتر، جملهاي خواندم كه بيش از همه مرا متوقف كرد: «...كه مرد اگر چه منظر بود بر اسب خرد حقير نمايد و اگر مردي حقير باشد بر اسب بزرگ، بلند نمايد.»
چه تصوير دقيقي. آدمي روي اسب، ممكن است بلندتر از قامت واقعي خود به نظر برسد و آدمي بزرگ، وقتي بر مركبي كوچك مينشيند، كوچكتر ديده شود.
عنصرالمعالي اين سخن را درباره اسب گفته است، اما معناي آن خيلي فراتر از اسب ميرود. گاهي اين منصب است كه آدمي را بزرگ جلوه ميدهد. گاهي ميز و صندلي و عنوان و تشريفات، قد آدم را در چشم ديگران بلند ميكند. مردي كه ديروز در ميان جمع ديده نميشد، امروز پشت يك ميز و زير يك عنوان رسمي، ناگهان صاحب هيبت ميشود. گويي چند سانتيمتر به قامتش افزودهاند.
اما مركب، آدمي را بزرگ نميكند. فقط تصويري از بزرگي به او ميدهد. تاريخ پر است از آدمهايي كه وقتي از مركب قدرت پايين آمدند، اندازه واقعيشان آشكار شد. همچنان كه بزرگاني را ديدهايم كه در جايگاهي كوچك، بزرگي خود را حفظ كردهاند.
حرف عنصرالمعالي در اينجا شايد بيش از هر چيز دعوت به شناختن اندازه خويش باشد. اينكه ميان آنچه هستيم و آنچه جايگاه ما از ما نشان ميدهد، تفاوت بگذاريم.
وقتي تماشا جاي طلب را ميگيرد
چند صفحه جلوتر، به جملهاي رسيدم كه گمان ميكنم اگر درباره آن يك كتاب نوشته شود، باز هم چيزي براي افزودن باقي بماند: «مقصود پادشاه از شكار بايد كه تماشا بود، نه طلب طعمه.» پادشاه باز را رها ميكند و به تماشاي پروازش مينشيند. قرار نيست شكار حاصل شود و شكاري به سفره برسد. اصل ماجرا تماشا كردن است.
در نگاه نخست، جملهاي درباره شكار است؛ اما اگر كمي از متن فاصله بگيريم، معناي ديگري پيدا ميكند. گاهي آدمي چنان در جايگاه خود مستقر ميشود كه ديگر نتيجه كار برايش اهميت اصلي ندارد. نمايش كار، تشريفات كار و تماشاي كار، جاي خود كار را ميگيرد.
در اين وضعيت، باز پرواز ميكند، اسب ميتازد، شكارچي مينشيند و همه چيز زيبا و باشكوه به نظر ميرسد؛ اما پرسش اصلي گم ميشود: حاصل اين همه چه بود؟
قدرت، بيش از هر چيز، در معرض چنين خطري قرار دارد. آدمي كه به تماشاي قدرت خود عادت ميكند، ممكن است كمكم واقعيت بيرون از قاب را فراموش كند. ديگر مهم نيست شكار به دست آمده يا گريخته؛ مهم اين است كه باز چگونه پريد، اسب چگونه تاخت و پادشاه چگونه تماشا كرد. در چنين لحظهاي، نمايش جاي نتيجه را ميگيرد.
شايد به همين دليل است كه اين جمله پس از قرنها همچنان تازه به نظر ميرسد. مساله انسان امروز هم همان پرسش قديمي است: براي چه كاري را انجام ميدهيم؟ براي رسيدن به نتيجه يا براي آنكه تصويري از انجام دادن آن بسازيم؟
بلا از جايي ميآيد كه عادت آغاز ميشود
باب بعدي، «اندر چوگان زدن» كوتاهتر است، اما هشدارش كماهميتتر نيست: «بدان اي پسر كه اگر نشاط چوگان زدن كني مادام عادت مكن كه بسيار كس را از چوگان زدن بلا برسيده است.» كليد اين جمله، يك واژه است: عادت.
چوگان بازي است. سرگرمي است. كاري براي نشاط. اما عنصرالمعالي ميگويد همين سرگرمي اگر به عادت تبديل شود، ميتواند بلا بياورد.
اين حرف درباره بسياري از چيزهاي زندگي صدق ميكند. هر چيزي كه در اندازه خود لذتبخش است، وقتي از اختيار آدمي بيرون برود، شكل ديگري پيدا ميكند. لذت، اگر به عادت بياختيار بدل شود، ديگر لذت نيست. كار، اگر همه زندگي را ببلعد، ديگر كار نيست. قدرت، اگر آدمي را از خودش جدا كند، به جاي ابزار، به هويت او تبديل ميشود. شايد يكي از مهمترين گرفتاريهاي انسان اين باشد كه دير متوجه ميشود چه زماني يك انتخاب، به عادت تبديل شده است. آدمي يك روز براي تفريح سراغ چيزي ميرود؛ روز ديگر براي آن وقت بيشتري ميگذارد؛ بعد كمكم همان چيز برنامه زندگي را تعيين ميكند. در ابتدا او صاحب عادت است و سرانجام عادت صاحب او ميشود. عنصرالمعالي اين را در چند كلمه ساده و بيتكلف گفته است. اما با تجربهاي كه قرنها از عمرش گذشته و هنوز ميشود در آن زندگي امروز را ديد.
اندازه خودمان را فراموش نكنيم
شب كه كتاب را بستم، از نيمه گذشته بود. خبرها همان خبرها بودند و جهان بيرون همان جهان شلوغ و پرهياهو. اما سه جمله از قابوسنامه با من مانده بود.
يكي درباره مركبي كه آدمي را بلندتر يا كوتاهتر از قامت واقعياش نشان ميدهد. ديگري درباره تماشا يعني لحظهاي كه نمايش جاي نتيجه را ميگيرد و آدمي به جاي دنبال كردن شكار، به تماشاي پرواز باز خود دل ميبندد و سومي درباره عادتي كه از دل يك بازي ساده آغاز ميشود و آرامآرام اختيار آدمي را در دست ميگيرد.
عنصرالمعالي اين پندها را براي پسري نوشته بود كه قرار بود روزي بر مسند قدرت بنشيند. شايد به همين دليل، قابوسنامه بيش از آنكه كتابي درباره آداب يك زندگي قديمي باشد، كتابي درباره اندازه آدمي است. درباره اينكه آدم هر قدر هم صاحب قدرت و ثروت و مقام شود، بايد بداند كجا ايستاده و چه چيزي او را بلند نشان ميدهد.
شايد هر كدام از ما، هر شب يا هر چند وقت يكبار، لازم باشد به زندگي خود نگاه كنيم و چند پرسش ساده بپرسيم. اين مركبي كه بر آن نشستهام، مرا بلند نشان ميدهد يا خودم بلندم؟ آنچه انجام ميدهم، براي رسيدن به نتيجه است يا براي تماشاي تصوير خودم؟ و چيزي كه زماني بازي و سرگرمي بود، آيا به عادتي تبديل نشده كه اختيارم را در دست گرفته باشد؟ هزار سال فاصله ميان ما و گيلانشاه، براي اين پرسشها فاصله زيادي نيست. آدمي تغيير كرده، مركبها عوض شدهاند، شكل قدرت و سرگرمي دگرگون شده، اما مساله اندازه، اعتدال و شناختن خويشتن همچنان سر جاي خود باقي مانده است. شايد راز ماندگاري قابوسنامه هم همين باشد. گاهي كتابي كه براي پسر يك امير نوشته شده، در نيمه يك شب، براي آدمي در قرني ديگر آينهاي ميشود تا قد واقعي خودش را اندازه بگيرد.