• 1405 جمعه 3 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6401 -
  • 1405 سه‌شنبه 3 شهريور

منطق فرسايش در تقابل ايران و امريكا

ماني محرابي

رويارويي ايران و امريكا وارد مرحله‌اي شده است كه در آن اقتصاد، امنيت و ژئوپليتيك بيش از گذشته به يكديگر گره خورده‌اند. فشار اقتصادي ديگر صرفا ابزاري براي افزايش هزينه سياست‌هاي تهران نيست، بلكه نفت، كشتيراني، شبكه‌هاي مالي و مسيرهاي عبور انرژي مستقيما به بخشي از ميدان تقابل تبديل شده‌اند. واشنگتن تلاش مي‌كند دامنه فشار را از يك تقابل دوجانبه فراتر ببرد و با ايجاد ترتيبات دريايي، امنيتي و مالي، كشورهاي بيشتري را در مديريت اين فشارها درگير كند. در مقابل، تهران نيز صرفا دريافت‌كننده فشار نيست و با تكيه بر ظرفيت‌هاي ژئوپليتيك، روابط با قدرت‌هاي غيرغربي و ابزارهاي بازدارندگي، تلاش مي‌كند هزينه‌هاي فشار را مديريت و محاسبات طرف مقابل را تحت تاثير قرار دهد. از اين منظر، مساله اصلي ميزان عدم‌توازن در شاخص‌هاي قدرت ميان دو كشور نيست، بلكه توانايي تبديل اين قدرت به «اهرم تغيير رفتار» است. اگرچه امريكا به واسطه تسلط بر ساختار مالي بين‌المللي ظرفيت بالايي براي اعمال فشار دارد، اما اين برتري ساختاري الزاما به معناي توانايي تغيير در محاسبات راهبردي تهران نيست. بر همين اساس، اين رويارويي را بايد رقابتي بر سر تحميل هزينه، تحمل هزينه و بازسازي ظرفيت‌ها دانست. چهار متغير در اين ميان اهميت ويژه دارند؛ جنگ اقتصادي امريكا، ائتلاف‌سازي واشنگتن، پيوند فشار اقتصادي با جغرافياي انرژي و موازنه تحمل هزينه‌ها. تاثير متقابل اين عوامل، مسير آينده را ميان تشديد، فرسايش و توافق‌هاي محدود تعيين خواهد كرد.

 

تغيير معماري فشار

آنچه سياست اخير امريكا عليه ايران را از دوره‌هاي پيشين متمايز مي‌كند، نه فقط افزايش عددي تحريم‌ها، بلكه تغيير در معماري فشار است. در الگوي جديد، واشنگتن تمركز خود را بر كل زنجيره درآمدي، از حمل‌ونقل و خريداران مستقل شرقي تا شبكه‌هاي تسويه مالي قرار داده تا هزينه مبادلات مالي و تجاري را براي ايران افزايش دهد.

در اين ميان، چين اصلي‌ترين حلقه خارجي اين معادله محسوب مي‌شود و پالايشگاه‌هاي مستقل، به‌ويژه در استان شاندونگ، نقش مهمي در جذب نفت ايران دارند. اگرچه گزارش‌هاي آگوست ۲۰۲۶ نشان مي‌دهد افزايش فشار بر شبكه‌هاي صادراتي و واسطه‌اي حجم فروش نفت را نسبت به دوره‌هاي پيشين كاهش داده است، اما اين نوسانات به معناي انسداد كامل شريان‌هاي تجاري نيست.

ايران براساس تجربه سال‌ها فعاليت در شرايط تحريمي، از بسترها و مسيرهاي موازي براي حفظ جريان تجاري استفاده مي‌كند. بهره‌گيري از كانال‌هاي مالي غيرمستقيم، تعامل با خريداراني كه كمترين وابستگي را به نظام مالي امريكا دارند و تلاش براي تنوع‌بخشي به شركاي اقتصادي، ابزارهايي هستند كه تهران براي مديريت اين فشارها به كار مي‌گيرد.

بنابراين، مساله اصلي امكان يا عدم امكان «قطع كامل تجارت ايران» نيست، زيرا در بازار جهاني انرژي، انسداد مطلقِ يك صادركننده بزرگ با چالش‌هاي اجرايي فراواني همراه است. پرسش واقعي اين است كه واشنگتن تا چه حد مي‌تواند ريسك و هزينه مبادلات را بالا ببرد و در مقابل، سازوكارهاي جايگزين ايران تا چه ميزان مي‌توانند جريان درآمدي كشور را در يك سطح قابل مديريت نگه دارند.

از همين نقطه، پيوند ميان جنگ اقتصادي و هدف سياسي واشنگتن نمايان مي‌شود؛ محاسبات امريكا بر اين فرض استوار است كه افزايش هزينه‌هاي مالي درنهايت تهران را به تغيير رفتارهاي راهبردي وادار خواهد كرد. اما در واقعيت، تجربه نشان مي‌دهد تداوم فشار اقتصادي به‌جاي تسليم سياسي، همزمان انگيزه تهران را براي تثبيت مسيرهاي تجاري موازي، كاهش وابستگي به سازوكارهاي غربي و تعميق گرايش به قدرت‌هاي مستقل افزايش مي‌دهد.

 

سد ناهمگوني منافع در ائتلاف‌سازي واشنگتن

دومين ستون راهبرد امريكا، تلاش براي توزيع هزينه‌هاي تقابل اقتصادي با ايران ميان متحدان است. واشنگتن با درك دشواري‌هاي ايجاد يك ائتلاف يكپارچه، رويكرد خود را بر شكل‌دهي به «شبكه‌اي از همكاري‌هاي موضوع‌محور» در حوزه‌هاي مالي، تجاري و نظارت بر مسيرهاي كشتيراني متمركز كرده است. با اين حال، تبديل اين سازوكارها به يك جبهه يكپارچه اقتصادي، با سد ناهمگوني منافع مواجه است. اكثر بازيگران مرز پررنگي ميان «پذيرش شكلي تحريم‌ها» با «همراهي كامل در انسداد تجاري و تحميل هزينه به اقتصاد خود» قائل هستند. اين احتياط ساختاري سبب مي‌شود كه طرح‌هاي پيشنهادي واشنگتن، به يك كارزار اجرايي همه‌جانبه عليه مبادلات ايران تبديل نشود.

در سطح منطقه‌اي، كشورهاي عرب خليج‌فارس اگرچه خواهان ثبات بازارهاي انرژي هستند، اما حفظ منافع تجاري و پايداري زيرساخت‌هاي اقتصادي خود را در گرو پرهيز از قطبي‌سازي منطقه مي‌دانند.
از اين رو، اين كشورها در كنار رعايت حدود فشارهاي مالي امريكا، كانال‌هاي تجاري و ديپلماتيك با تهران را باز نگه مي‌دارند. بازيگران اروپايي نيز به ‌جاي مناسبات تجاري، بيشتر نگران پيامدهاي بحران بر بازار جهاني انرژي و امنيت كشتيراني هستند؛
از اين رو ضمن پيروي از تحريم‌ها، از همراهي با هرگونه اقدامي كه خطر درگيري مستقيم در منطقه را افزايش دهد، پرهيز مي‌كنند. در ابعاد فرامنطقه‌اي نيز، عدم همراهي قدرت‌هاي بزرگ غيرغربي سقف مانور واشنگتن را تعيين خواهد كرد. استمرار تقاضاي چين براي خريد انرژي ايران و پيوندهاي ترانزيتي و مالي با روسيه، اجازه نمي‌دهد الگوي فشار امريكا به يك «اجماع بين‌المللي و اقتصادي يكپارچه» تبديل شود.

درنتيجه، واگرايي منافع اقتصادي ميان بازيگران و نگراني از اختلال در بازار انرژي، مانع اصلي واشنگتن در تبديل فشار يك‌جانبه به يك ساختار چندجانبه عليه ايران است و اجازه نمي‌دهد ائتلاف‌سازي امريكا از يك ترتيبات مقطعي و غيريكپارچه فراتر برود.

 

جغرافياي بازدارندگي

جنگ اقتصادي امريكا هر چند بر ابزارهاي مالي و بانكي متكي است، اما در بستر «جغرافيا» اعمال مي‌شود؛ نقطه‌اي كه ناهمگون‌ترين سطح موازنه قدرت ميان دوطرف شكل مي‌گيرد. اگر واشنگتن از برتري ساختاري در نظام مالي بين‌المللي برخوردار است، تهران نيز كنترل فيزيكي بر مهم‌ترين شريان‌هاي انرژي جهان و راه‌هاي مواصلاتي منطقه‌اي را دراختيار دارد. در بعد دريايي، تنگه هرمز براي تهران نه يك معبر صادراتي ساده، بلكه ميدانِ «اعمال هزينه متقابل» است. كاركرد اين گلوگاه در معادلات جديد، الزاما در انسداد فيزيكي تعريف نمي‌شود بلكه در قدرتي است كه ايران براي «قيمت‌گذاري ريسك امنيتي» دراختيار دارد. حتي محدودترين نوسانات در شاخص‌هاي ريسك در ترانزيت دريايي، هزينه‌هاي بيمه، حمل ‌و نقل و تامين انرژي را افزايش داده و هزينه‌هاي حاشيه‌اي جنگ اقتصادي امريكا را به بازارهاي جهاني و متحدان واشنگتن سرايت مي‌دهد.

در بعد زميني، جغرافيا مكمل اين بازدارندگي و كاركردي كاملا آفندي در برابر تحريم‌ها پيدا مي‌كند. همجواري با قفقاز، آسياي مركزي، روسيه و جنوب آسيا، بستر شكل‌گيري شبكه‌هاي موازي ترانزيتي را فراهم آورده است؛ مسيرهايي كه به دليل انطباق با هم‌پيماني‌هاي منطقه‌اي، به‌ كلي خارج از شعاع نظارت نهادهاي مالي غربي عمل مي‌كنند. اين پيوندهاي زميني، حاكميت تك‌محوري امريكا بر زنجيره‌هاي تامين را مي‌شكند و مجاري تنفسي جديدي براي تجارت خنثي‌كننده تحريم ايجاد مي‌كند، بنابراين پيوند فشار اقتصادي با جغرافياي انرژي، معادله را از يك تقابل يك‌طرفه به «موازنه ژئوپليتيك» تبديل كرده و با افزايش ريسك در خطوط مواصلاتي دريايي و فعال‌سازي كريدورهاي موازي در خشكي، محاسبات امريكا در اعمال فشار يك‌جانبه را برهم مي‌زند.

 

استراتژي تحمل هزينه

در يك رويارويي طولاني‌مدت، مساله اصلي فقط ميزان قدرت هر طرف نيست، بلكه توانايي تحمل و مديريت هزينه‌هاست. هدف اصلي فشار اقتصادي امريكا، افزايش هزينه‌هاي سياست خارجي و امنيتي ايران و محدود كردن منابع در دسترس تهران است. در مقابل، راهبرد ايران بر كاهش اثرگذاري فشار، حفظ كانال‌هاي اقتصادي و جلوگيري از تبديل فشار خارجي به تغيير يك‌جانبه محاسبات استوار است.

با اين حال تجربه سال‌هاي گذشته نشان داده است كه اقتصاد ايران توانسته سازوكارهاي سازگاري با تحريم را ايجاد كند. اين سازوكارها هزينه مبادله را افزايش مي‌دهند، اما امكان ادامه فعاليت‌هاي اقتصادي را حفظ مي‌كنند. در سوي ديگر، اگرچه امريكا از برتري منابع برخوردار است، اما تداوم اين راهبرد مستلزم پرداخت هزينه‌هاي سنگيني چون حفظ حضور نظامي در منطقه، همراه كردن متحدان و مديريت تبعات بازار انرژي است. وابستگي بازار جهاني انرژي به خليج‌فارس نيز باعث مي‌شود بخشي از هزينه‌هاي بحران به خارج از منطقه منتقل شود و افزايش ريسك در مسيرهاي انرژي، بر قيمت‌ها، شركت‌هاي حمل ‌و نقل، بيمه‌گران و اقتصادهاي مصرف‌كننده اثر بگذارد.

در اين چارچوب، آسيب‌پذيري مطلق ملاك عمل نيست، بلكه آنچه پايداري راهبرد را تعيين مي‌كند، نسبت ميان « هزينه پرداختي» و «هدف سياسي قابل دستيابي» است، بنابراين نقطه تعيين‌كننده، آستانه هزينه‌اي است كه هر طرف براي تغيير محاسبات طرف مقابل در نظر مي‌گيرد. تا زماني كه هيچ‌يك از دوطرف هزينه ادامه مسير را غيرقابل تحمل نداند، منطق فرسايش ادامه خواهد يافت.

 

افق تقابل در برزخ فرسايش و ديپلماسي

برآيند متغيرهاي يادشده نشان مي‌دهد كه رويارويي ايران و امريكا از يك تقابل يك‌جانبه به يك «رقابت فرسايشي و چندلايه» تبديل شده است؛ رقابتي كه در آن، ابزارهاي تحريمي و ائتلاف‌سازي امريكا در برابر ظرفيت‌هاي ژئوپليتيكي، بازدارندگي و سازوكارهاي سازگاري ايران قرار گرفته‌اند.

در اين چارچوب، ميزان اثرگذاري سياست اعمالي نه در شدت اوليه آن، بلكه در توانايي طرفين براي مديريت هزينه‌ها و اثرگذاري بر محاسبات راهبردي طرف مقابل تعريف مي‌شود. بالا بودن هزينه‌هاي يك درگيري مستقيم و ناتواني فشار اقتصادي محض در ايجاد تسليم سياسي، پيامدي جز تداوم يك «موازنه شكننده» نداشته است؛ وضعيتي كه در آن هر دوطرف بخش مهمي از منابع خود را صرف كاهش آسيب‌پذيري و حفظ گزينه‌هاي راهبردي مي‌كنند. اين الگوي فرسايشي تا زماني ادامه خواهد يافت كه موازنه هزينه و فايده براي يكي از طرفين به‌ طور معناداري تغيير كند؛ تغييري كه مي‌تواند مسير آينده را به سمت تشديد كنترل‌شده تقابل يا شكل‌گيري ترتيبات محدود ديپلماتيك سوق دهد. از اين منظر، نقطه تعيين‌كننده در آينده اين رويارويي، ميزان توانايي هر دو بازيگر در تبديل ظرفيت‌هاي اقتصادي، ژئوپليتيكي و دفاعي به «اهرم‌هاي اثرگذار سياسي» خواهد بود.

تحليلگر مسائل بين‌الملل

 

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون