• 1405 دوشنبه 9 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6403 -
  • 1405 پنج‌شنبه 5 شهريور

از خاطره خاك تا ترانه كوچه

علي‌اصغر شعردوست

ايلام، با كوچه‌هاي باران‌خورده و ردِ پاي قنوت‌هاي كهن، عبدالجبار كاكايي را در خود پروراند. او يك‌سال و نيمِ كودكي را در خاك عراق نفس كشيد و بعد به ايران بازگشت. اين جابه‌جايي زودهنگام، شايد همان جرقه‌اي بود كه بعدها، در شعرهايش، به تصويري از وطن بدل شد كه در آن، «فانوسِ دهكده» با «نفتِ جاري در رگ‌هاي خاك» و «گنجشك‌هاي اشي‌مشي» با«آينه‌كاري طاقِ نور» در هم آميخته‌اند. كاكايي، با غزل و مثنوي و ترانه از ايران گفته است؛ از ايرانِ كوچه‌هاي قديمي، حوض‌هاي نقاشي‌شده ومعماري‌اي كه هنرِ ديروز را در خود دارد. او وطن را در گوشه‌وكنارهاي‌ زيستن، در نفت و خون و لاله و در فانوس‌هايي جست كه هنوز در دلِ دهكده‌ها، روشنايي مي‌پراكند.
در سال ۱۳۴۲ در ايلام‌زاده شد و تحصيلاتش را تا ديپلمِ اقتصاد در همين شهر ادامه داد. اما عشق به ادبِ فارسي، او را در سال ۱۳۶۱ به تهران كشاند. در دانشسراي تربيتِ معلم، كارداني زبان و ادبيات فارسي را خواند وپس از آن، در دانشگاه شهيد بهشتي، كارشناسي خود را در همين رشته به پايان رساند. كارشناسي ارشد را نيز در دانشگاهِ آزادِ تهران، در سال۱۳۷۳، به پايان رساند. كاكايي را بيش از هر چيز، با شعرهايش مي‌شناسند كه در دفترهايي چون «آوازهاي واپسين»، «مرثيه روح»، «حتي اگر آيينه‌ باشي» و «عذاب دوست داشتن» گرد آمده‌اند. حضورِ او در برنامه‌هاي ادبي صدا و سيما و همكاري با خوانندگانِ مطرحي چون فريدون آسرايي، حسام‌الدين سراج و محمد اصفهاني، شعرِ او را از صفحه‌هاي كتاب، به گوشِ خانه‌ها كشانده است.
در شعرِ «چه سرهايي كه رفته بر سر تو»، كاكايي با زباني كه هم از نوحه‌هاي عاشورايي و هم از حماسه‌هاي ملي سيراب شده، از ايثارِ ايرانيان سخن مي‌گويد: 
«چه سرهايي كه رفته بر سر تو //
چه دل‌هايي كه شد خاكستر تو
چراغ لاله روشن شد دوباره //
به ياد لاله‌هاي پرپر تو
چه خوشحالم كه خونم پيرهن شد //
ردايي آسماني سهم من شد
دلم پيوست با ماه و ستاره //
تنم يك ذره از خاك وطن شد»
او در اين سروده، «لاله‌هاي پرپر» را در خاك ايران مي‌بيند؛ جايي كه خونِ شهيدان، چون لاله، از خاك مي‌رويد و «ردايي آسماني» مي‌شود كه سهمِ هر ايراني عاشقي است. 
اما در شعرِ دوم كه زبان گفتاري دارد، كاكايي وطن را در خاطره‌هاي روزمره جست‌وجو مي‌كند: 
«هنوزم فانوس اين دهكده‌ام //
حرمت نفت و طلا تو خونمه
تو رو با تموم حرفا دوس دارم //
اسمتون هنوز سر زبونمه
واسه كاشي كاري‌هات دلواپسم //
واسه حوضاي عميق نقاشي
واسه آينه كاري طاقاي نور //
واسه گنجشككاي اشي مشي
مشتي از خاك تو بردار و ببين //
تو رگاش نفتِ تو و خون منه
اگه من مثل درختا ايستادم //
ريشه‌هام تو دستاي تو محكمه»
 
«فانوسِ دهكده»، «كاشي كاري»، «حوضِ نقاشي»، «گنجشك‌هاي اشي‌مشي» و «آينه‌كاري طاقِ نور»؛ اين تصويرها، عينِ خاطره‌اي هستند كه هر ايراني، در گوشه‌اي از ذهنِ خود، با آن بزرگ شده است. كاكايي، در اين شعر، به مخاطب نشان مي‌دهد كه وطن، در كوچه‌هاي قديمي و در بازي‌هاي كودكي و در معماري كهنِ اين سرزمين، جريان دارد. «نفت» و «خون»، در يك رگِ واحد، جاري مي‌شوند و هويتِ ايراني را از خاك و خون و ثروتِ اين سرزمين، ريشه‌دار مي‌كنند.
در شعرِ سوم، كاكايي با لحني عرفاني و عاشقانه، از رنج و شادي بودن دروطن سخن مي‌گويد: 
«اي وطن چه نالم از جفاي ديرين //
غصه تو شاديست، تلخي تو شيرين
اخم تو تبسم، زخم تو ترنم //
خنده تو گريه است، گريه تو تسكين
بالهاي رسته، سال‌هاي خسته //
كشته‌هاي بي‌مرز، داغهاي سنگين...
تا تويي كنارم، كوه استوارم //
دست برندارم از دعا و آمين»
 
او در اين سروده، با تضادهاي شاعرانه‌اي چون «غصه و شادي» و «اخم و تبسم»، از پيوندي سخن مي‌گويد كه در آن، تلخي و شيريني، رنج و رهايي، همه در كنار هم، معناي بودن در وطن را شكل مي‌دهند. «بال‌هاي رسته» و«سال‌هاي خسته»، تصويري از گذرِ زمان و اميدِ به رهايي است و «كشته‌هاي بي‌مرز»، يادآورِ شهدايي است كه در راهِ اين سرزمين، جان باختند.
كاكايي، در روزگاري كه بسياري از شاعران يا به انزوا پناه برده‌اند يا به تكرارِ كليشه‌ها دچار شده‌اند، با تكيه بر تجربه زيسته خود و عشقِ راستين به اين سرزمين، از ايران گفته است. او، ميانِ غزلِ كهن و ترانه امروز، پلي زده است كه از آن، نسلِ نو، با ريشه‌هاي خويش، پيوندي استوار مي‌يابد. اين پل، تنها در وزن و قافيه خلاصه نمي‌شود، بلكه در نگاهِ او به وطن نيز جاري‌است؛ نگاهي كه در آن، ايرانِ ديروز، با همه معماري نفيس و كوچه‌هاي قديمي‌اش، در كنار ايرانِ امروز، با همه دغدغه‌ها و آرزوهايش، در يك قابِ شعري، جاي مي‌گيرد. كاكايي، با قلم و صداي خود، روايتگرِ ايرانِ هميشه‌زنده است؛ ايرانِ كوچكي كه در دلِ هر ايراني، چون فانوسي، روشنايي مي‌پراكند و هرگز خاموش نمي‌شود.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون