• 1405 دوشنبه 9 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6403 -
  • 1405 پنج‌شنبه 5 شهريور

مادری کردن در سایه گسترده بی‌خوابی

الهه فلاطوني

نمی‌دانستم باید چطوری برنامه‌ریزی کنم که بتوانم هر روز همه قطره‌های نوزادم را به موقع بدهم. قطره‌ها همگی روی میز کنار تخت توی اتاق خواب بود. خیلی موقع‌ها وقتی بیدار می‌شد از روی تختش بلندش می‌کردم و می‌بردمش توی هال جلوی تلویزیون می‌نشستم و بهش شیر می‌دادم و رندوم‌تریم برنامه ممکن را می‌دیدم. تلویزیون یکی از راه‌های ارتباطی من با دنیای خارج از چاردیواری بود و کمی غم صبح ابری پاییزی حبس در خانه را می‌شست و می‌برد یا حداقل حواسم را پرت می‌کرد. وقتی می‌نشستم تازه یادم می‌افتاد که باید فلان قطره‌اش را بدهم.  داروها و قطره‌ها را فقط وقتی داشت شیر می‌خورد، می‌توانستم بدهم که با کمک آن پایین برود. از طرفی زمان بیداری‌ نوزاد کوتاه بود. در همان لحظه با خودم فکر می‌کردم که ای بابا باز اشتباه کردم و یادم رفت داروها را بیاورم و اینجا روی میز کنار این مبل بگذارم بعد باز یادم می‌افتاد که خب من لزوما همیشه اینجا به او شیر نمی‌دهم...
همین چند سطر تا چند ماه روضه هر روز من بود. واقعیتش الان نمی‌دانم چرا در همان حالی که داشت شیر می‌خورد، بلند نمی‌شدم بروم از اتاق خواب دارویش را بردارم و برگردم روی مبل بنشینم و کار را تمام کنم. نمی‌دانم به ذهنم نمی‌رسید یا فکر می‌کردم توانایی‌اش را ندارم. از پس کنترل همزمان حمل نوزاد در بغل در حال شیر خوردن و شیشه دارو برنمی‌آیم. بعد به این فکر می‌کنم که خب می‌توانستم شیر دادن را در حد ۳۰ ثانیه قطع کنم و او را بغل کنم و بروم دارو را بردارم و بیایم، بنشینم و ادامه کار. هر چه بود کارکرد مغزم در همان حد بود که این راه‌حل‌ها را نمی‌دید و به جایش به عذاب وجدان دیر و زود شدن و کم و زیاد شدن ویتامین‌های بدن دخترم می‌پرداخت.  
کم پیش می‌آمد که در پایان روز مدال دادن همه قطره‌ها و داروهایش را گردنم بیندازم. سرچ می‌کردم و دنبال مطلبی می‌گشتم که بگوید: «هیچ عیبی ندارد اگر هر روز قطره آهن یا ویتامین دی نوزادت را نتوانستی بدهی  طوریش نمی‌شود»، اما نبود. سر ماه که برای چک‌آپ ماهانه به دکتر می‌رفتیم هم به عنوان آخرین تلاش از دکتر می‌پرسیدم که او هم با جوابش ناامیدم می‌کرد. دوره، دوره ناامیدی و احساس شکست بود. شب که همسرم از سر کار می‌آمد هم سعی می‌کرد مساله را خیلی ریشه‌ای حل کند. بحث را به اینکه نسل بشر هزاران سال ادامه پیدا کرده و حالا جابه‌جا شدن دو تا دارو و قطره هم نمی‌تواند دختر ما را از پا در بیاورد، می‌کشاند. منم با خودم می‌گفتم منطقی ا‌ست و شب همه فکر و خیال‌ها و عذاب وجدان‌هایم را بغل می‌کردم و می‌خوابیدم و فردایش به همان ترتیب روز قبل می‌گذشت.
کارهای ساده دیگری هم بود که برای انجام دادنش آنقدر به ابعاد مختلف ماجرا فکر می‌کردم که در نهایت به نظرم امکان‌پذیر نبود. مثل از خونه بیرون بردنش. حتی برای یک پیاده‌روی یک ربع، بیست دقیقه‌ای. خاطره شبی را که برای اولین بار به اصرار دوستم با کالسکه بیرون بردیمش یادم نمی‌رود. با اینکه برای رد کردن کالسکه از خیابان و پل‌های روی جوب و حرکت دادنش در پیاده‌روهای تنگ و باریک اذیت شدیم ولی حسی که بعدش داشتم شبیه به فتح کردن قله بود. بار اول که او پیشنهاد رفتن به پیاده‌روی با کالسکه را داد من در حد یک شوخی پذیرفتم و حرف را عوض کردم. ولی او مصمم‌تر از این حرف‌ها بود. باز صحبت را پیش کشید و من لیست چراها و  چگونه‌ها را ردیف کردم. آن موقع خانه ما طبقه سوم یک آپارتمان بدون آسانسور بود. گفتم نه بابا،‌ این همه پله باید کالسکه را بلند کنیم، ببریم تا پایین. حالا باشد برای وقتی که از قبل کالسکه پایین باشد. مرسی از پیشنهادت. از او اصرار، از من اما و اگر و طرح معماها و داستان‌های تخیلی و ترسناک با پایانی تلخ. چالش بعدی‌ای که پیش کشیدم، این بود که یک نفر کالسکه تا شده را حمل کند، می‌ماند دخترم و کریر. نفر دوم چطوری دو تا را با هم حمل کند؟ یا مثلا اگر رفتیم وسط خیابان و شیر خواست چی کار کنیم؟ (آن موقع هنوز نمی‌دانستم که قرار است چند ماه بعد وسط خیابان برفی وقتی منتظر اسنپ ایستاده‌ایم بهش شیر بدهم و به نظرم یک اتفاق طبیعی باشد) یک موقع زیادی گرم نباشد و گرمازده شود؟ اگر یک موقع از بالای یکی از ساختمان‌ها چیزی از دست کسی ول شود و بیفتد روی سرش چی؟ اگر از خیابانگردی خوشش نیاید و مدام در حال گریه کردن باشد چی؟
اما دوستم برای تمام این سوال‌ها پاسخ‌هایی در آستینش داشت. رفتیم و برگشتیم و آن شب قفل با کالسکه بیرون رفتن باز شد. فرق من با او چه بود که این کار از نظر من مثل آپولو هوا کردن بود و از نظر او نه؟ او که بچه نداشت و پای تجربه در میان نبود. چرا وقتی من آن سوالات را مطرح می‌کردم طوری نگاهم می‌کرد که گویی با یک موجود عجیب دارد صحبت می‌کند. چرا من پیش خودم فکر می‌کردم دارم به چیزهایی فکر می‌کنم که دوستم چیزی از آنها نمی‌داند و دارم با طنابش وارد چاهی می‌شوم که ممکن است پشیمانی به بار آيد؟ اصلا چرا اینقدر فکر می‌کردم؟ چه نیازی به این همه بررسی و بالا و پایین کردن بود؟ من می‌خواستم جلوی چه چیزی را بگیرم؟ چرا فکر می‌کردم هر لحظه ممکن است یک اتفاق بدی بیفتد و من باید با پیش‌بینی‌هایی از رخ دادن آن اتفاق‌ها پیشگیری کنم؟ چرا فکر می‌کردم کنترل اوضاع اساسا از دستم خارج است؟ 
الان هفده ماه از عمر مادری‌ام می‌گذرد. می‌توانم با کمی فاصله آن روزهایم را نگاه کنم. یک جواب به ذهنم می‌آید؛ بی‌خوابی. هنوز هم همین است. هنوز هم که گاهی بی‌خوابی‌ها خیلی بهم فشار می‌آورد و جسم و روحم خسته است، چیزها ناممکن می‌شوند. ساده‌ترین کارها کوه می‌شوند. مدام این جملات در مغزم تاب می‌خوردند: «من عاجزم. من نمی‌توانم تنهایی از پسش بربیایم.» باید برای همه احتمالات راه‌حلی در ذهنم داشته باشم. ساده‌ترین اتفاق‌ها و کارها پروژه‌ای عظیم می‌شوند که باید روزها و روزها در ذهنم تصورشان کنم و برای لحظه‌لحظه‌اش برنامه‌ریزی کنم.
دوست دارم اگر مادری این متن را می‌خواند و در حال دست‌وپنجه‌ نرم کردن با همین افکار است به او بگویم: می‌گذرد... این روزها می‌گذرد. خیال نکن که چیزی در مادری کردن تو ایراد دارد یا تو به اندازه کافی آماده این کار نبودی و بی‌گدار به آب زدی. خیال نکن تو ناتوان هستی. تو فقط نمی‌توانی خوب بخوابی و این همه توانایی‌های ذهنی و روحی و مغزی تو را تحت‌تاثیر قرار داده. تو در حال انجام کار بزرگی هستی. در حال زنده نگه داشتن یکی از ناتوان‌ترین موجودات.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون