• 1405 دوشنبه 9 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6405 -
  • 1405 دوشنبه 9 شهريور

سيدضياء، طغيان و ناكامي

مرتضي ميرحسيني

مي‌گويند خائن بود، چون با انگليسي‌ها بست و براي منافع آنان دست به كودتا زد. او بود كه رضاخان را از تاريكي و گمنامي بيرون كشيد و همراه خودش - پيشاپيش دو هزار و چندصد قزاق مسلح - به تهران برد. دولت مستقر را سرنگون كرد، نخست‌وزيري را براي خودش برداشت و تقريبا همه رجال سرشناس كشور را - كه در تهران بودند - به زندان انداخت. اندك خاطرات و چند مصاحبه به جاي مانده از او را كه مرور كنيم، مي‌بينيم گاهي همكاري با انگليسي‌ها را مي‌پذيرفت و گاهي انكار مي‌كرد. يك‌بار در گفت‌وگو با صدرالدين الهي، در پاسخ به اين پرسش كه «آيا راست است كه شما انگليسي هستيد؟» گفت: «بله، چون باورم اين بود كه دشمني با آنها ضرر زيادي، هم براي خودم و هم براي كشور دارد.» اما در مصاحبه‌اي ديگر، پشتگرمي به انگليسي‌ها در كودتا را رد كرد. «درد اينجاست. هيچ‌ كس تصور نمي‌كرد يك ايراني بتواند قدمي بردارد و متكي به روس و انگليس نباشد. همه، همه را قياس به نفس مي‌كردند... هيچ‌ كس در ايران تصور نمي‌كرد كه كسي بتواند كاري بكند بدون اجازه روس و انگليس، وقتي كه من آدم شروع به كار كردم، خب يك عده مرا انگليسي مي‌دانستند... براي اينكه اين فكر و عقيده راسخ شده بود در ايراني‌ها كه ايراني نمي‌تواند خودش كاري بكند. اين فكر، اين عقيده سبب طغيان من شد؛ گفتم بايد كاري كرد. براي مرحله اول، بدون تكيه‌گاه. تنها تكيه‌گاه من از خودگذشتگي خودم بود، فداكاري خودم بود. دور خودم را قلم كشيدم. براي خودم زندگاني و آتيه نخواستم. به يك كاري خواستم دست بزنم كه در تاريخ ايران بي‌سابقه بود و شكي نيست اگر من اتكايي داشتم، ممكن نبود حكومت من در مدت سه ماه منقضي شود، زيرا انگليسي‌ها كساني نيستند كه هيچ‌ وقت سياست دو ماهه يا سه ماهه تعقيب كنند. اگر من متكي به كسي بودم و متكي به انگليس‌ها بودم، تمام طرفداران انگليس‌ها را به حبس نمي‌انداختم، آنها را به روزگار فلاكت‌بار نمي‌انداختم.» ريشه سيدضياءالدين طباطبايي به يزد برمي‌گشت، اما در شيراز متولد شد و در تبريز - در دوره‌اي از سال‌هاي وليعهدي مظفرالدين‌شاه - رشد كرد. زير سايه پدرش كه از مجتهدان محترم زمانه بود فرصت تحصيل داشت و در كنار علوم رايج آن روزگار، چند زبان، عربي و انگليسي و فرانسوي و بعد روسي را، كمتر يا بيشتر فراگرفت. از وقتي خودش را شناخت، از آنهايي كه بر كشور حكومت مي‌كردند، متنفر بود. آنقدر متنفر كه مي‌گفت بدبختي‌هاي ما نه از استعمار و دخالت‌هاي روس و انگليس كه «از ناحيه آدم‌هاي مملكت خودمان است.» مي‌گفت هر چه بيشتر كشور و طبقه حاكم بر آن را شناختم، بيشتر «متوجه شدم كه چقدر و تا چه اندازه كساني كه زمام امور اين مملكت را در دست گرفتند، به سرنوشت اين مملكت و سعادت اين مملكت و رفاهيت مردم علاقه‌اي ندارند.» به آنهايي كه مثل او فكر مي‌كردند نزديك شد و با انتشار روزنامه رعد به شهرت رسيد. همزمان به انگليسي‌ها چسبيد و جاه‌طلبي‌هايش را - كه روز به روز بيشتر مي‌شدند - با سليقه آنان هماهنگ كرد. كودتا كرد. دولت را به دست گرفت. براي تحقق اهدافي كه در سر داشت، كوشيد. ناكام ماند. زودتر از آنچه انتظار مي‌رفت سقوط كرد. بازي را به رضاخان - كه تازه هنوز اولين قدم‌هايش را برمي‌داشت - باخت. جانش را نگرفتند. زنده ماند. از ايران رفت. نزديك بيست سال، بيشترش را در اروپا و مدتي هم در فلسطين اقامت كرد. در بحبوحه جنگ دوم جهاني، در سال‌هاي اشغال ايران دوباره سروكله‌اش پيدا شد. از يزد به عضويت مجلس شوراي ملي درآمد، اما به دستور قوام كه همچنان كينه‌هاي زمستان 1299 و روزهاي پس از كودتا را به دل داشت به زندان افتاد. آزاد كه شد، از سياست فاصله گرفت. آن اواخر گاهي به ديدن محمدرضاشاه مي‌رفت و مشورت‌هايي به او مي‌داد. تا هشتاد سالگي، تا شهريور 1348 عمر كرد. در حرم عبدالعظيم، نزديك مقبره ناصرالدين‌شاه به خاك سپرده شد.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها