دام قانون انعكاس
عبدالناصر سعيد
چگونه «عمليات روز دي اقتصادي» واشنگتن را از معمار نظام به اسير ساختار خود تبديل ميكند؟
در نوزدهم آگوست ۲۰۲۶، آنچه واشنگتن «روز دي اقتصادي» عليه ايران ناميد، صرفا حلقه ديگري از زنجيره سياست «فشار حداكثري» نبود كه دههها بر آن تكيه داشت. اين اقدام، اعلام صريح دگرگوني بنيادين در دكترين بازدارندگي امريكا بود؛ جايي كه واشنگتن از منطق مهار و مذاكره به راهبرد حذف كامل بر اساس معادله صفر و صفري روي آورد: «يا با ماييد يا بر ضد ما». اين تحول بهطور عملي با راهاندازي «عمليات روز دي اقتصادي» و فعالسازي اختيارات جامع فرمان اجرايي شماره ۱۳۹۰۲ تجلي يافت. تحريمها يكباره پنج بخش را در برگرفت كه ستون فقرات حاكميت عملياتي هر كشوري را تشكيل ميدهند: داراييهاي ديجيتال، فناوري، فلزات گرانبها، هوانوردي و كشتيراني با خدمات لجستيكي. با اين كار، واشنگتن ديگر تنها به تهديد به تحليل بردن دشمن اكتفا نكرد، بلكه عزم خود را براي گرسنه نگهداشتن ايران تا مرز تسليم اعلام داشت و هرگونه ارتباط با تهران را مستوجب تحريمهايي مشابه دانست. با اين حال، اين شتابزدگي در بهكارگيري سلاح مالي كه اسكات بسنت، وزير خزانهداري امريكا، آن را ابزاري قاطع معرفي ميكند، با سه معضل ساختاري روبهرو ميشود كه آن را به دامي بازتابي براي منافع خود واشنگتن تبديل ميكند. تحريمهاي همهجانبه نظامهاي مستحكم را سرنگون نميكنند، بلكه ساختار دروني اقتصاد آنها را به نفع نخبگان امنيتي بازطراحي ميكنند و رنج اجتماعي را به انرژي اعتراضي معطوف به بيرون تبديل مينمايند. فشار بر تهران ناگزير به رويارويي مستقيم با منافع حاكميتي پكن ميانجامد كه بيش از ۸۰ درصد صادرات نفتي ايران را جذب ميكند؛ اين در حالي است كه اوج تشديد تنش امريكا با موعد پايان مهلت اعمال محدوديتهاي صادراتي چين بر فلزات كمياب همزمان شده است. هولناكتر آنكه افراط در بهكارگيري ابزاري دلار به عنوان يك سلاح، بازارهاي نوظهور و قدرتهاي بزرگ را به شتاببخشي به ساخت نظامهاي مالي، فناورانه و امنيتي مستقل وا ميدارد كه به تدريج پايههاي هژموني مورد ادعاي واشنگتن را فروميريزد.
توهم درهمكوبيدن ساختاري- راهبرد امريكا بر اين پيشفرض سنتي استوار است كه خشكاندن كانالهاي مالي و وارد كردن خسارت فاحش به اقتصاد كلان، سرانجام به فروپاشي نظامهاي سياسي يا عقبنشيني آنها در برابر فشار خيابان ميانجامد. اما خوانش تاريخ اقتصادي كشورهاي مشمول تحريمهاي طولانيمدت، از كوبا گرفته تا كره شمالي و خود ايران، شكاف عميقي ميان نظريه و عمل آشكار ميكند. تحريمهاي همهجانبه غالبا دولت را تضعيف نميكنند، بلكه كاركرد ساختاري آن را بازتعريف ميكنند. در شرايطي كه جريان مالي نظاممند از ميان ميرود، نهادهاي موازي تحت كنترل دستگاههاي امنيتي و نهادهاي حاكميتي پديد ميآيند كه شبكههاي پاياپاي، مسيرهاي كشتيراني ثبتنشده و توزيع كالاهاي راهبردي را در انحصار خود درميآورند. اين دگرگوني، به نخبگان حاكم تسلط مطلق بر منابع باقيمانده ميبخشد و مديريت كميابي را به ابزاري كارآمد براي بازتوليد وفاداري و تعميق وابستگي اقتصادي به قدرت تبديل ميكند. گوياتر آنكه تحريمها زمينهساز ساختاري براي تغيير مسير نارضايتي معيشتي از مجراي داخلي به بسيج ملي عليه آنچه «جنگ محاصره خارجي» ناميده ميشود، فراهم ميآورند. به اين ترتيب، كشمكش از رويارويي نظام و ملت به رويارويي ملت با نفوذ خارجي بدل ميشود كه در بلندمدت به نفع پايداري نظامها عمل ميكند. اين پارادوكس زماني دوچندان ميشود كه توانايي واشنگتن براي تأمين پوشش چندجانبه براي تحريمهاي خود رو به افول گذاشته است. كاربرد تحريمهاي ثانويه به اقدامي يكجانبه بدل شده كه از اجماع نهادي بينالمللي بيبهره است و شاخصهاي رأيگيري در مجمع عمومي سازمان ملل نشان از كاهش چشمگير همرايي امريكا با اجماع بينالمللي دارد؛ اين وضعيت، تحريمها را از مشروعيت هنجاري تهي ميكند و آن را به هزينهاي سياسي انباشته بر دوش قدرت سلطهگر تبديل مينمايد.
برخورد با منطق صعودي پكن- خطاي راهبردي بزرگ در نقشه محاصره همهجانبه، در فرض امكان مهار ايران به عنوان موجوديتي منزوي نهفته است، حال آنكه اين كشور گلوگاه حياتي در شبكه تأمين انرژي چين محسوب ميشود. پكن بيش از ۸۰ درصد صادرات نفتي ايران را از طريق سازوكارهاي پرداخت و تسويهاي جذب ميكند كه كاملا از منظومه «سویيفت» و سيستم پيامرساني دلاري عبور ميكنند. از اين رو، چين اين مبادلات را نه معاملات تجاري عادي، بلكه ستون فقرات امنيت انرژي خود و گذرگاهي راهبردي براي تقويت حضور در كريدورهاي حياتي انرژي ميداند.
عزم واشنگتن براي مجازات نهادهاي مالي و لجستيكي بزرگ چين، از جمله «بانك چين» و «آيسيبيسي»، دو نظام مالي بزرگترين قدرتهاي جهان را در مسير برخوردي اجتنابناپذير قرار ميدهد. پكن كه درسهاي روياروييهاي تجاري پيشين را به خوبي آموخته، به مجادله ديپلماتيك بسنده نميكند، بلكه از ابزارهاي بازدارندگي نامتقارني برخوردار است كه كارايي خود را عملا به اثبات رسانده است. رويدادهاي رويارويي تجاري در آوريل ۲۰۲۵ نشان داد كه محدوديتهاي صادراتي بر فلزات سنگين، تنها در عرض چند هفته براي مختل كردن خطوط مونتاژ خودرو و صنايع پيشرفته در امريكا و اروپا كافي بود. اين تجربه به پكن توانايي اعمال شوكهاي متقابلي بخشيد كه فراتر از اثر تحريمهاي نفتي عمل ميكنند و معادله بازدارندگي را به كلي دگرگون ميسازند.
هولناكتر آنكه زمانبندي تشديد تنش امريكا با نزديكي موعد ۱۰ نوامبر ۲۰۲۶ همزمان شده است، تاريخي كه مهلت تعليق بسته گسترده اقدامات پكن بر صادرات پنج فلز كمياب اضافي به پايان ميرسد. اين همزماني زماني، «محاصره» مفروض تهران را به لبه بحراني مبدل ميكند كه اقتصاد جهاني را تهديد ميكند و واشنگتن را - نه تهران - آسيبپذيرترين طرف در برابر بازتابهاي بزرگ ميسازد. امريكا در حالي بر محرومسازي چين از نفت ايران شرطبندي ميكند كه ممكن است خود را از نهادههاي حياتي فناورانه محروم بيابد كه صنايع دفاعي و غيرنظامياش به آنها وابسته است.
شتاب در فروپاشي محوريت دلار- با اين حال، بازتابهاي اين شتابزدگي راهبردي به مرزهاي رويارويي دوجانبه محدود نميشود، بلكه به ساختار نظام پولي و مالي بينالمللي نيز تسري مييابد. هرچه واشنگتن در بهكارگيري دلار و نظام پيامرساني بانكي به عنوان سلاح تنبيهي فرامرزي زيادهروي كند، اعتقاد كشورهاي در حال توسعه و قدرتهاي منطقهاي به اينكه اتكا بر زيرساخت مالي غرب نقطه ضعفي وجودي است، نه مزيتي نسبي، تقويت ميشود. اين باور، خود را در سه مسير موازي متجلي ميسازد كه هر يك از زاويهاي متفاوت، پايههاي هژموني امريكا را تضعيف ميكنند. در سطح پولي، تنوع بخشي به ذخاير ارزي و كاهش داراييهاي خزانهداري امريكا ديگر گزينهاي نظري نيست، بلكه به ضرورتي براي امنيت ملي بسياري از بانكهاي مركزي بدل شده است. گسترش شتابان نظامهاي تسويه جايگزين همچون سامانه پرداخت بين بانكي فرامرزي چين (سيپس)، پروژه ارزهاي ديجيتال مشترك (امبريج) و افزايش مبادلات به ارزهاي محلي در تجارت انرژي منطقهاي، همگي گواه اين دگرگوني هستند. اين سازوكارها گزينههاي عملياتي فراهم ميكنند كه از نيويورك عبور نميكنند و تسلط دلار بر مبادلات بينالمللي را به تدريج ميكاهند. در سطح امنيتي، فرسايش اعتبار چتر امنيتي امريكا و پيوند هميشگي آن با معاملات سياسي، به شتاب زايش پيمانهاي دفاعي منطقهاي منسجم انجاميده است. «پيمان مكه» براي همكاري دفاعي و بازدارندگي مشترك كه در آگوست ۲۰۲۶ ميان عربستان سعودي، تركيه و پاكستان امضا شد، نمونه عملي گرايش قدرتهاي منطقهاي به سوي ساخت منظومههاي امنيتي مستقل است كه توان مديريت موازنههاي راهبردي را بدون انتظار براي فرمان واشنگتن يا دغدغه تلاطمهاي كاخ سفيد دارند. در سطح فناورانه، رقابت فناورانه ديگر به مصرف محدود نيست، بلكه به جستوجوي مصونيت فني در برابر تصميمات تحريم و انزواي ديجيتال تبديل شده است. گرايش شتابان بازارهاي نوظهور و نهادهاي دولتي به پذيرش مدلهاي مولد و نظامهاي هوش مصنوعي با وزنهاي باز چين، همچون سامانههاي پيشرفته Qwen، GLM و Kimi، گوياي اين تحول است. اين مدلها عملكردي فوق كارآمد با هزينه عملياتي پايين و استقلال ساختاري كامل از مراكز داده و الزامات ابري امريكا فراهم ميآورند. اين سه مسير، واكنشهاي نظري يا آيندهنگرانه نيستند، بلكه پاسخهاي ساختاري فورياند كه به تدريج و عملا جريانهاي مالي، فناورانه و امنيتي را از مراكز كنترل غربي دور ميسازند.
تراژدي قدرت و سنتهاي فرسايش خود- در تحليل واقعگرايانه سياست، كارآمدي ابزار نه به اندازه آن، كه به اندازه جايگزينهايي سنجيده ميشود كه برميانگيزد. افراط در بهكارگيري سلاح مالي، آن را از دارايي راهبردي به تعهدي هزينهبر انباشته بدل ميكند، چراكه هر كاربرد تازه تحريمهاي ثانويه، انگيزه كنشگران بينالمللي را براي توسعه مسيرهاي جايگزين دوچندان كرده و به تدريج كارآمدي ابزار اصلي را كاهش ميدهد و معادله منافع را بازتعريف ميكند. اين پويايي، آنچه ميتوان «چرخه فرسايش خود» ناميد را پديد ميآورد: هرچه واشنگتن فشار مالي خود را افزايش دهد، اراده ديگران براي مصونسازي بيشتر ميشود و هرچه مصونسازي بيشتر شود، كارآمدي ابزارهاي فشار اوليه كاهش مييابد كه ممكن است واشنگتن را به تشديد بيشتر براي جبران افتادگي وادارد و همين گونه در چرخهاي بيپايان كه در نهايت به نفع هدفهاي مورد نظر عمل ميكند، نه به نفع آغازگر آن. «عمليات روز دي اقتصادي» در اين بستر، ممكن است در سطح تاكتيكي در تنگنا قرار دادن جريانهاي مشخص و تحميل خسارتهاي سنگين به اقتصاد ايران موفق باشد. اما بهاي راهبردي بزرگتر آن، شتاببخشي به تولد زيرساختهاي پولي، امنيتي و فناورانه مستقل از واشنگتن است؛ زيرساختهايي كه جهان را به سويي ميبرند كه در آن دلار ديگر يگانه ارز نيست، تضمينهاي امريكا ديگر نخستين چتر امنيتي نيست و سكوهاي ابري غربي ديگر تنها گزينه فناورانه به شمار نميروند. آنچه امروز رخ ميدهد، صرفا رويارويي گذراي واشنگتن و تهران نيست، بلكه فرآيندي انباشتي براي شكلگيري نظام جهاني موازي است كه نه بر مواجهه مستقيم يا دشمني آشكار كه بر جبران تدريجي خلأهاي ناشي از سياستهاي قهري استوار است. تبديل تحريمها به ابزار ابتزاز نخستين، نه دشمنان را منزوي ميكند، كه معمار نظام را از شبكه منافع جهاني درهمتنيده منزوي ساخته و ابزارهاي نافذش را به محركي براي فروپاشي ساختار خود بدل ميسازد. هژموني، در اين منطق ساختاري، با يك ضربه از سوي دشمن ساقط نميشود و با يك كوبش نهايي از بيرون فرو نميريزد، بلكه به تدريج و بر اثر انباشت تصميمات عقلانياي ذوب ميشود كه كنار گذاشتن آن را به گزينه عملياتي مشترك بيشتر كنشگران نظام بينالملل تبديل ميكند. هرچه واشنگتن در تسليح ابزارهاي مالي خود افراط ورزد، انگيزه ديگران را براي ساختن مسيرهاي موازي كه از دروازههاي آن نميگذرند، تقويت ميكند و بدينسان، ابزارهاي هژموني را به محركهايي براي فرسايش خود بدل ميسازد و «طرد اقتصادي» را به گواهي مرگ زودهنگام هژموني مبدل ميكند، هژموني كه پنداشته بود قدرت مطلق آن را از قوانين انعكاس ساختاري بينياز ميكند.