• 1405 چهارشنبه 11 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6407 -
  • 1405 چهارشنبه 11 شهريور

ادامه از صفحه اول

استقلال در برابر امريكا  يا استقلال از امريكا؟

برعكس، چين مي‌خواست از همه ظرفيت‌هاي جهان براي ساختن قدرت نرم و سخت خود استفاده كند. چين نه امريكايي شد و نه از استقلال خود دست كشيد، بلكه از دشمني دايمي با امريكا به ساختن قدرت مستقل خود روي آورد. در دهه‌هاي بعد، اين روند ادامه يافت و در دوره شي جين‌پينگ، چين با تكيه بر اقتصاد، فناوري، قدرت نظامي، بازار بزرگ داخلي و حضور گسترده در اقتصاد جهاني، به رقيبي راهبردي براي امريكا تبديل شد. امروز آنچه بيش از شعارهاي ضدامريكايي چين، رهبران امريكا را نگران مي‌كند، ظهور كشوري است كه مي‌تواند با امريكا همكاري كند، با آن رقابت كند و در مواردي در برابر آن بايستد، بدون آنكه سرنوشت خود را به تصميم واشنگتن گره زده باشد. اين شايد مهم‌ترين درس تجربه چين براي ايران باشد. استقلال، محصول دشمني نيست؛ محصول قدرت خردپايه است. ايران البته چين نيست و شرايط تاريخي، جغرافيايي، سياسي و اجتماعي دو كشور قابل قياس كامل نيست. اما يك اصل را مي‌توان از اين تجربه آموخت: كشورها زماني استقلال راهبردي بيشتري پيدا مي‌كنند كه اقتصاد، جامعه، فناوري، سرمايه انساني، توان دفاعي و ديپلماسي خود را تقويت كنند، نه آنكه همه توان خود را صرف تعريف دشمن و بازتوليد تقابل كنند. امروز مساله ايران نيز صرفا اين نيست كه با امريكا رابطه داشته باشيم يا نداشته باشيم. پرسش مهم‌تر اين است كه چرا امريكا تا اين اندازه در تصميم‌هاي ما حضور تعيين‌كننده دارد؟ اگر انتخابات امريكا بتواند بر بازار ارز ايران اثر جدي بگذارد، اگر سخنان رييس‌جمهور امريكا فضاي رواني جامعه ما را دگرگون كند، اگر تحريم واشنگتن مسير بخش بزرگي از اقتصاد ما را تعيين كند و اگر پيشنهاد مذاكره يا تهديد به جنگ، محاسبات سياسي و امنيتي كشور را به سرعت تغيير دهد، بايد از خود بپرسيم كه استقلال راهبردي ما تا چه اندازه تحقق يافته است؟ در اينجا سخن از كوچك شمردن قدرت امريكا نيست. برعكس، يكي از شروط سياست خارجي خردمندانه، شناخت دقيق قدرت رقيب است. نه بايد امريكا را شكست‌ناپذير تصور كرد و نه بايد در دام تصور فروپاشي زودهنگام آن افتاد. هر دو نگاه مي‌توانند به خطاي محاسباتي منجر شوند. استقلال همچنين فقط استقلال سرزميني و نظامي نيست. استقلال در تصميم‌سازي نيز بخشي از استقلال ملي است. اگر يك كشور با عمليات رواني، جنگ شناختي، تبليغات، فشار اقتصادي يا ايجاد دوگانگي اجتماعي، محاسبات تصميم‌گيران كشور ديگر تحت‌تاثير قرار گيرد، بخشي از قدرت خود را از دست داده است، بنابراين حفظ استقلال، مستلزم مصون نگه داشتن فرآيند تصميم‌سازي از هيجان، دوقطبي‌سازي و خطاي شناختي نيز هست. از همين منظر، مناقشه‌هاي اخير در درون جريان‌هاي سياسي كشور را نيز بايد با دقت بيشتري ديد. در برابر دو خطر بايد همزمان ايستاد؛ انسداد و استحاله. انسداد آنجاست كه نشستن بر سر ميز مذاكره و گفت‌وگو ذاتا ضعف تلقي شود و كشور از يكي از ابزارهاي مهم تامين منافع ملي محروم بماند. استحاله نيز آنجاست كه تعامل با جهان به معناي عقب‌نشيني از اصول، واگذاري استقلال يا پذيرفتن اراده قدرت‌هاي خارجي تلقي شود. هيچ ‌يك از اين دو راه، راه ايران نيست. راه درست، ديپلماسي مقتدرانه، مستقل و مبتني بر خواست اكثريت و‌ منافع ملي است. كشوري كه قدرت دارد، از مذاكره نمي‌هراسد؛ همان‌گونه كه كشوري كه مذاكره مي‌كند، الزاما ضعيف نيست. مذاكره يك ابزار است؛ همان‌گونه كه مقاومت، قدرت نظامي، بازدارندگي و همكاري اقتصادي نيز ابزارند.  هنر سياست خارجي در اين است كه هر ابزار را در زمان مناسب و براي تامين هدف درست به كار گيرد. از همين زاويه، تلاش‌هاي ديپلماتيك مبتني بر توافق اسلام‌آباد را بايد با نگاه مثبت و واقع‌بينانه دنبال كرد. معيار داوري درباره هر توافقي، نه شعارهاي موافقان و مخالفان، بلكه نتيجه آن براي ايران است. اگر گفت‌وگو بتواند از گسترش جنگ جلوگيري كند، هزينه‌هاي انساني و اقتصادي را كاهش دهد، فشار بر مردم را كم كند، راه تجارت و ارتباط با جهان را بازتر سازد و فرصتي براي بازسازي توان ملي فراهم آورد، حمايت از آن نه عقب‌نشيني، بلكه بخشي از دفاع از منافع ملي است. تجربه چين نيز همين را نشان مي‌دهد: همكاري با امريكا الزاما وابستگي نيست و رقابت با امريكا الزاما استقلال نيست. آنچه اهميت دارد، قدرت انتخاب است. ايران براي دستيابي به چنين قدرت انتخابي، بايد نگاه خود را از رابطه دوجانبه با امريكا فراتر ببرد. رابطه با چين، هند، اروپا، روسيه، كشورهاي خليج‌فارس، همسايگان و ديگر قدرت‌هاي منطقه‌اي و جهاني بايد بر پايه منافع متقابل و توازن شكل گيرد. هدف نبايد جايگزين كردن وابستگي به امريكا با وابستگي به شرق باشد. استقلال واقعي يعني وابستگي راهبردي نداشتن به هيچ قدرتي. در چنين نگاهي، سياست خارجي بايد از حالت واكنشي خارج شود. ايران نبايد هر روز منتظر بماند تا واشنگتن تصميم بگيرد و سپس تهران واكنش نشان دهد. ما بايد بتوانيم خودمان دستور كار روابط خارجي را تعيين كنيم؛ براساس نيازهاي توسعه، امنيت، رفاه مردم و منافع بلندمدت كشور. اين همان نقطه‌اي است كه مفهوم «جمهوري سوم» مي‌تواند معناي تازه‌اي پيدا كند. جمهوري سوم، اگر قرار است پاسخي به مسائل ايران امروز باشد، بايد از دوگانه فرسوده «امريكاستيزي-امريكادوستي» عبور كند و ايران‌محوري را در مركز سياست خارجي قرار دهد. در اين نگاه، امريكا يا هر كشور ديگر نه دشمن ابدي است و نه دوست ابدي؛ منافع ملي، معيار پايدار است. مذاكره ابزار است، مقاومت ابزار است، قدرت نظامي ابزار است، رابطه با شرق و غرب ابزار است و حتي مخالفت و ايستادگي نيز در جاي خود مي‌تواند ابزار باشد؛ اما هدف، سرفرازي ايران و آسايش و امنيت ملت است. استقلال واقعي آن نيست كه امريكا را دايما در برابر خود قرار دهيم و همه سياست‌هاي خود را در واكنش به آن تنظيم كنيم. استقلال واقعي آن است كه قدرت امريكا را بشناسيم، از همكاري با آن در جايي كه منافع ايران اقتضا مي‌كند، نترسيم و در جايي كه منافع ملي ايجاب مي‌كند در برابر آن بايستيم؛ اما در هيچ‌يك از اين حالات، اختيار تصميم‌گيري خود را به واشنگتن نسپاريم.  ايران مستقل، ايرانِ ضدامريكا نيست؛ ايرانِ وابسته به امريكا هم نيست. ايران مستقل، ايراني است كه امريكا در محاسباتش حضور دارد، اما در مركز تصميم‌گيري‌اش نيست.  شايد معناي واقعي استقلال براي ايران امروز همين باشد: استقلال، نه در برابر امريكا؛ استقلال از امريكا.
استاد روابط بين‌الملل

 


جنايت در مدرسه؛ حافظه، قرباني و عدالت ناتمام

ما نبايد بگذاريم كه در پي‌نوشت‌هاي توافقنامه‌ها، نام اين شهدا به عنوان «خسارت‌هاي اجتناب‌ناپذير» طبقه‌بندي شود. هر بار كه ما ياد اين بچه‌ها را از دستور كارِ ملي خارج مي‌كنيم، در واقع داريم «حقوقِ قربانيان» را در مذاكرات بعدي قرباني مي‌كنيم. از ديدگاه حقوق كيفري، مجرم (يا متهمِ اين پرونده) هميشه سعي دارد با گذشت زمان، «عنصر معنوي» جرم را كمرنگ كند تا افكار عمومي و به تبع آن، دستگاه ديپلماسي كشور، فشار را براي مطالبه عدالت كاهش دهند. غفلت از اين حادثه، به معناي اعطاي «مصونيتِ نانوشته» به بانيان اين جنايت است. وقتي در مذاكره، «عدالتِ ترميمي» را فراموش كنيم، يعني پذيرفته‌ايم كه خونِ به ناحق ريخته‌شده، قابل معامله است. اين دقيقا همان جايي است كه حقوقدان، به عنوان ديدبانِ عدالت، بايد وارد شود. ما بايد حافظه شهدا را به عنوان «سندِ اثبات حقانيت» به ميز مذاكره ببريم. حقوق، هنرِ به ياد آوردن است؛ نه فراموش كردن. قانون، «قاعده‌اي براي نظم» است، اما بدون حافظه تاريخي، قانون به ابزاري براي فراموشي تبديل مي‌شود. در ميدان مذاكره، ما بايد بدانيم كه اگر از ياد ببريم «چه چيزي را از دست داده‌ايم»، نخواهيم دانست «براي چه چيزي مي‌جنگيم». اگر ماكان نصيري و صد و اندي همكلاسي او در حافظه ديپلماتيك ما نباشند، ما در مذاكرات «پشتوانه اخلاقي» خود را از دست مي‌دهيم. بدون پشتوانه اخلاقي، هرگونه توافقي- هرقدر هم كه روي كاغذ محكم باشد- از نظر «مشروعيتِ اجتماعي»، سست و شكننده است. اين نوشتار، فراخواني است براي همكاران و مسوولان؛ يك هشدارِ حقوقي: در هر دور از مذاكرات، در هر تفاهمنامه‌اي كه در حال تدوين است، «شبحِ مدرسه ميناب» بايد حضور داشته باشد. اين حضور، نه از سرِ احساسات‌گرايي كه از سرِ «واقع‌گرايي حقوقي» است. ما بايد بدانيم كه مذاكره، «بازي مجموع-صفر» نيست؛ مذاكره، فرآيندي است براي احقاقِ حقوقي كه به ناحق سلب شده‌اند. اگر پرونده قربانيان ميناب را در «بايگاني فراموشي» قرار دهيم، در واقع ما خودمان راي به تبرئه بانيان اين جنايت داده‌ايم. ماكان نصيري، شايد در هيچ گورستاني آرام نگرفته باشد، اما او بايد در «وجدانِ حقوقي مذاكره‌كنندگان» ما زنده بماند. هر لحظه غفلت از نام او، لرزشي در پايه‌هاي عدالت است. ما موظفيم كه اين جنايت را- با تمام جزييات دردناكش، با تمامِ لنگه كفش‌هاي به‌جامانده‌اش- به عنوان «سندِ قطعي جُرم» در برابر ديدگانِ طرف مقابل قرار دهيم. فراموشي، نه تنها گناهي اخلاقي، بلكه يك «خطاي استراتژيك» در دادرسي منافع ملي است. عدالت، در ميناب و در تمام ايران، منتظر است تا ما- وكلا و قلم‌به دستان- ديگر‌بار آن را به صدرِ مذاكرات بازگردانيم. يادداشتِ امروز ما، نه يك متنِ احساسي كه يك «لايحه دفاعيه» براي حقِ فراموش‌نشدن است. منتظر موج ماكان از سيماي جمهوري اسلامي هستيم.
كارشناس ارشد حقوق كيفري و جرم‌شناسي  پژوهشگر جرم‌شناسي 


بازگشت نخبگان؛ آزمون حكمراني و اعتماد ملي

 

سياست فرهنگي به يك كارويژه بنيادين در حكمراني تبديل مي‌شود.
 ۲. مصون‌سازي منافع ملي از مناقشات جناحي؛  پروژه بازگشت نخبگان و بازيابي سرمايه انساني نبايد در تله محاسبات جناحي، مجادلات روزمره سياسي يا سليقه‌هاي زودگذر فرهنگي گرفتار شود. جامعه و مخاطبان جهاني تنها زماني پيام اصيل اين رويكرد را دريافت مي‌كنند كه ببينند مفهوم «ايران» و «حقوق بنيادين شهروندي»، بر تمامي مرزبندي‌هاي مرامي و دسته‌بندي‌هاي سياسي تقدم يافته است.  ترميم سرمايه اجتماعي زماني آغاز مي‌شود كه حس تعلق به مام ميهن، به عنوان يك ارزش فرافردي و فراسياسي ازسوي تمام اركان سيستم به رسميت شناخته شود و بازگشت يك هنرمند، به عنوان اهرم تسويه‌حساب ميان جريان‌هاي سياسي داخلي به كار گرفته نشود.
۳. آشتي ملي؛ از گفتاردرماني تا تصميم‌هاي ملموس؛  ايران امروز بيش از هر زمان ديگر به يك «آشتي ملي تدريجي و فرآيندمحور» نيازمند است؛ فرآيندي كه ذاتا با صدور بيانيه‌ها و شعارهاي كلي محقق نمي‌شود، بلكه محصول تصميم‌هاي ملموس، شجاعانه و عيني در ميدان عمل است.   تسهيل بازگشت اهل انديشه، هنر و فرهنگ با رعايت كامل كرامت انساني و تضمين حقوق شهروندي، آغاز يك دگرگوني پارادايمي است: گذار ساختاري از «منطق دفع و مديريت شكاف‌ها» به «منطق جذب و ترميم شكاف‌ها». بازگشت هنرمندان در اين معنا، احياي يك «امكان تاريخي» براي گسترش فضاي همبستگي ملي و نشانه‌اي از آمادگي حاكميت براي شنيدن و دربر گرفتن همه سلايق در چارچوب منافع ملي است.
بازسازي سرمايه نمادين و اعتماد عمومي-  بزرگ‌ترين دستاورد چنين سياستي، صرفا حضور فيزيكي شماري از نخبگان و هنرمندان در داخل مرزها نيست؛ دستاورد واقعي، بازسازي مهم‌ترين و آسيب‌پذيرترين مولفه قدرت ملي، يعني «اعتماد عمومي» است.  در جهان امروز، قدرت و ثبات پايدار هر كشوري نه صرفا در منابع مادي يا ابزارهاي قدرت سخت، بلكه در ميزان سرمايه اجتماعي و اميد شهروندان ريشه دارد. اگر سياستگذار بتواند به جاي رفتارهاي مقطعي و چهره‌محور، يك «پنجره واحد و تضمين ‌شده حقوقي» براي همه ايرانيان ايجاد كند، بازگشت هنرمندان تنها طليعه راهي خواهد بود كه مقصد نهايي آن، ايراني منسجم‌تر، اميدوارتر و برخوردارتر از تمامي سرمايه‌هاي انساني خويش است.

 

 

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون