• 1405 پنج‌شنبه 12 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6408 -
  • 1405 پنج‌شنبه 12 شهريور

يادي از روزهاي جنگ‌زدگي

الهه فلاطوني

روز هشتم جنگ ۱۲ روزه، در خانه‌اي در شمال و دور از خانه نمي‌دانستم چند روز ديگر قرار است اينجا بمانيم. توي گروه دوستانم هرازگاهي براي هم عكس مي‌فرستاديم. من عكس رخت‌هاي شسته شده روي بند رخت با چشم‌انداز زمين شاليزار كنار خانه را برايشان فرستادم. دوستم گفت فكر كردم يك عكس از دخترت فرستادي كه كمي دلمان باز شود توي اين شرايط. چند تا عكس و فيلم از او هم فرستادم كه رويش را زمين نزده باشم. نه حالش و نه وقتش بود كه در مورد رابطه عاشقانه‌ام با لباس‌هاي دخترم صحبت كنم. مثل چشمانم از آنها نگهداري مي‌كنم. حواسم هست لك نشوند و فوري تميزشان مي‌كنم. موقع شستن و چنگ زدن قربان صدقه‌شان مي‌روم. به مامان مي‌گويم اگر اين تمركزي را كه روي تهيه و نگهداري از لباس‌هاي دخترم دارم روي تحصيلم گذاشته بودم الان  براي خودم چيزي شده بودم. وقت زيادي براي انتخاب كردنشان مي‌گذارم. اين‌جوري نيست كه براي صرف لباس داشتن، بخرم. كلي بالا پايين مي‌كنم. سخت‌گيرانه انتخاب مي‌كنم. سخت‌گيرانه‌تر از انتخاب لباس براي خودم. من عاشق اين كارم. موقع پوشاندن لباس هم دوست دارم فكر كنم به اينكه چي را با چي تنش كنم. چيزهايي كه تنش مي‌كنم به هم بيايند. در مورد جوراب و كفشش هم همين سخت‌گيري و عشق را دارم. دوست دارم وقتي لباس را توي تنش مي‌بينم، كيف كنم. هم از تميزي و هم هارموني آنها. لباس‌هاي او بخشي از دلخوشي من توي زندگي جديدم است. زندگي‌اي كه بخش زياديش را مادر هستم. توي آن روزهاي بلاتكليف جنگ‌زدگي با آينده نامعلوم كه احساس مي‌كردم توي كمپ هستم، وقت گذاشتن براي اين عشق و دلخوشيم حالم را صدچندان خوب مي‌كرد. دو روز سر صبر با مايع لباسشويي و اسپري افتاده بودم به جانشان. قربانشان مي‌رفتم و آنها را تر و تميز مي‌كردم. خشك كه شدند در چمدان چيدم. با اين كار حالم بهتر شد. وقتي مي‌ديدم از كيسه لباس چرك‌ها درآمدند و ترگل و ورگل رفته‌اند در كيف‌هاي نظم‌دهنده و بعد هم چمدان انگار نه انگار كه هيچ چيز سر جايش نبود. انگار وسط كابوس ناگهان عزيزي بيايد تو را ببوسد و از عشق سرشارت كند. براي ساعاتي حالم شده بود مثل خود دخترم در آن روزها. سرخوش و شاد از اينكه صبح تا شب توي يك خانه با هال و حياط بزرگ وسط شاليزار بدو بدو و آب‌بازي مي‌كند. خيالم هم نبود كه چرا آنجا هستم و چه دارد سرمان مي‌آيد. رابطه من با لباس‌هاي دخترم در آن روزها براي ساعاتي نجاتم داد و اين يكي از خوش‌شانسي‌هاي من بود. نمي‌دانم خوش‌شانسي‌ بود يا خستگي از حال بد مداوم اون روزها پيدا كردن راه فرار. امروز كه بيش از يك‌سال از آن روزها گذشته، فكر مي‌كنم دليلش اهميتي ندارد. همين كه هست خدا را شكر.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون