شمشيرِ عدل در دستانِ وطن
علي اصغر شعردوست
در ميان شاعرانِ پس از انقلاب، عليرضا قزوه چهرهاي است كه با شعر خود، ايران را در خونِ شهيدان و عشقِ علي(ع) جستوجو ميكند. هر ذره از خاك اين سرزمين، در نگاه او، رگههايي از خونِ كربلا در خود دارد و هر واژه شعرش، يادآور حماسهاي است كه در تاريخ، فراموش نميشود. قزوه در اول بهمن ۱۳۴۲ در گرمسار متولد شد و پس از دريافت ديپلم علوم تجربي، در سال ۱۳۶۴ به دانشگاه حقوق قم راه يافت. تحصيلات خود را تا كارشناسي ارشد زبان و ادبيات فارسي ادامه داد و سرانجام، در سال ۱۳۹۱ از تاجيكستان، مدرك دكتراي خود را در رشته زبان فارسي دريافت كرد. قزوه سالها به عنوان رييس مركز تحقيقات فارسي رايزني فرهنگي جمهوري اسلامي ايران در دهلينو، سفير ادب پارسي در شبهقاره بود و بعدها رياست دفتر شعر، موسيقي و سرود سازمان صدا و سيما را نيز بر عهده گرفت. او در دومين دوره جشنواره بينالمللي شعر فجر، در بخش پايداري و انتفاضه، به عنوان شاعر برگزيده شناخته شد و دو قلم زرين ادبيات ايران را در دورههاي يازدهم و بيستودوم، از آن خود كرد. دفترهاي شعري او، از «از نخلستان تا خيابان» و «دو ركعت عشق» تا «پشت هر سنگ خداست» و«شام اود»، هر يك، گوشهاي از اين جهانبيني شاعرانه را به تصويركشيدهاند؛ جهانبينياي كه در آن، ايران و عاشورا، چون دو نگينِ تابناك، در يك حلقه نشستهاند.
در سروده «وطن! ماهتابي، وطن! آفتاب»، قزوه با چهار فعلِ امري، پويايي ايران را در آيينه طبيعت به تصوير ميكشد:
«وطن! ماهتابي، وطن! آفتاب/
بخند و بسوز و ببار و بتاب»
وطن، در اين نگاه، هم لبخند ميزند و هم ميسوزد؛ هم بارانِ حيات است و هم تابشِ روشنايي. اين تصويرِ زنده و پويا، در ادامه، به پيوندي ناگسستني با سرزمينِ كربلا ميانجامد:
«تو اي مهبط صبح و نور و دعا/
در آميخت خاك تو با كربلا»
درآميختنِ خاك ايران با خاك كربلا، يعني هويتِ اين مرزوبوم، در نگاهِ قزوه، رنگي از خونِ عاشورا دارد. او در ادامه، با اشاره به رنجهاي ايران، از زخمِ تيغِ جلادان و خستگي دل از ظلمِ شدادها سخن ميگويد و آن را با پايداري خليل و سياوش، پيوند ميزند:
«تنت زخمي از تيغ جلادهاست/
دلت خسته از ظلم شدّادهاست
ابوجهلها پيش ما سد شدند/
همه دشمنِ آلِ احمد شدند
به حيلت گري، آتش افروختند/
در آتش، خود اما همه سوختند
وطن را هراسي از آتش نبود/
وطن جز خليل و سياوش نبود»
خليل، در آتشِ نمرود، سوخت و نسوخت؛ سياووش، در دلِ اسطورههاي ايراني، نمادِ پاكي و مقاومت است. قزوه با اين تركيب، تصويري از ايران ارايه ميدهد كه در هر دو سرچشمه دين و اسطوره، ريشهاي استوار دارد و از هر آتشي، بيهراس ميماند. او در ادامه، از پيروزي نهايي اين سرزمين سخن ميگويد:
«وطن ابر شد، رعد شد، رود گشت/
در آيينه صبح «والفجر هشت»
وطن، صبح شد، نور شد، روز شد/
چو «فتح المبين» داشت، پيروز شد»
در شعرِ دوم، قزوه نگاهِ خود را به ايران، در جامِ عرفان ميريزد و وطن را با زباني كه يادآورِ حافظ و مولاناست، ميستايد:
«وطن! قبله ميپرستان، تويي/
مي و ساقي و جام مستان تويي
زمينت پر از نخل و سرو است و بيد/
اگر آسمانت پر است از شهيد
وطن، روز در كار و شب در نماز/
وطن، بيد مجنون، ولي سرافراز
شكوهت نمكگير عدل علي(ع) است/
به دست تو شمشير عدل علي(ع) است»
او ايران را در قامتِ معشوقي ازلي به تصوير ميكشد كه هر كه بدان روي آورد، مستِ عشق ميشود. اما اين مستي به عدالتِ علوي پيوند ميخورد. در ادامه، قزوه از ايران با چهرهاي روحاني و عرفاني سخن ميگويد:
«تو نوري، تو آبي، تو آيينهاي/
پر از مژده صبح آدينهاي
وطن، چشم در راه صبحي شگفت/
دلت شد پر از ابر و باران گرفت
وطن! گريهات، گريه شادي است/
كه اين گريه، لبخند آزادي است
تو قلب جهاني، تو جان جهان /
وطن! جاوداني، وطن، جاودان»
و در شعرِ سوم، با لحني اسطورهاي و حماسي، از نبردِ ايران با ظلم در تمامِ تاريخ سخن ميگويد:
«اگر عاشقي عشق را ياوري كن/
جهان را پر از نعره حيدري كن
نديدي كه ضحاك لشكر كشيده است/
الا كاوه عشق، آهنگري كن
اگرچند آشوب آخرزماني است/
تو اي خصم، اين فتنه با ديگري كن»
قزوه، در اين شعر، از مخاطب ميخواهد كه چون كاوه آهنگر، در برابرِ ضحاك زمانه، برخيزد و با عشق، جهان را پر از فريادِ عدالت كند. او، ايران را در گذرِ تاريخ، چون كاوهاي هميشه زنده ميبيند كه در هر عصر، طومارِ ظلم را درهم ميپيچد. در ادامه، با اشاره به غزه و فلسطين، از ايرانِ بزرگتر خود سخن ميگويد:
«الا كاسب خون طفلان غزه/
دل از خودفروشان ببر، دلبري كن
الا پاك ايران من، مادر من!/
تو در حق فرزند خود مادري كن
الا پير تاريخ فرزانه، ايران/
تو قاضيتريني، بيا داوري كن
در آتش به رقص آمدي عاشقانه/
به رقص آ وطن، باز هم دلبري كن
چو رستم يكي تيغ بركش به ديوان/
به صهيون يكي حمله حيدري كن»
او در اين ابيات، ايران را با دو چهره مادر و پيرِ فرزانه، به تصوير ميكشد و از او ميخواهد كه در حقِ فرزندانِ خود، مادري كند و بر تاريخِ خود، داوري. اين نگاه، قزوه را در امتدادِ شاعراني قرار ميدهد كه وطن را در چهره مادري مهربان و تاريخي پرفرازونشيب، جستوجو ميكنند.
سالها همنشيني با قزوه، در محافلِ ادبي و رسانهاي، اين حقيقت را بر من آشكار ميكند كه اين شاعر گويي نميتواند از ايران، بيآنكه از علي(ع) و حسين(ع) بگويد، سخن براند. اين دغدغه، در ذاتِ او ريشه دارد. در سالهاي دور، با او در راديو و مطبوعات همنشين بودهام و همواره او را شاعري ديدهام كه با تكيه بر عاشورا و اسطوره، راهي ديگر پيموده است؛ راهي كه در آن، وطن، هم از خونِ شهيدانِ كربلا رنگ گرفته و هم از حماسه كاوه و ضحاك. آنچه در شعرِ قزوه، بيش از هر چيز، به چشم ميآيد، تلاشِ او براي پيوندِ دو ميراثِ گرانبهاي ايراني و اسلامي است. او در اين مسير، صدا و قلمي براي ديروز و امروزِ ايران است؛ روايتگري كه شعرِ او، چون آيينهاي تمامنما، عشقِ ديروز و اميدِ امروز و آرمانِ فردا را در يك قاب، به تماشا ميگذارد.