در باب آرشيوِ ناتمام مرتضي پورصمدي در سومين سالمرگش
سايهها و يك صداي ممتد
محمدرضا موحدي
نقشهنگاري يك تقاطع
11 شهريور 1402. سه سال زمان عجيبي براي سنجشِ مسافت است؛ نه آنقدر دور كه غبار فراموشي بر لبه تيز اشيا نشسته باشد و نه آنقدر نزديك كه اثرِ ضربه، تنفس را يكدست قطع كند. تقويمها خطوطي مستقيم و بيرحمند، اما حافظه شبيه به نگاتيوهاي برش نخورده ۳۵ ميليمتري، مدام روي خودش تا ميخورد. تاريخ، متوقف در آن زنگِ بيموقعِ صبحگاهي است؛ از آن دست تماسهايي كه پيش از برداشتن گوشي، فركانسها خبر از واژگوني ميدهند. صدايي پشت خط بود كه نام نداشت، اما وزني داشت كه زمينِ زيرِ پايم را خالي كرد. كمتر از هجده ساعت پيش از آن، جهان هنوز مختصاتِ هندسي امني داشت: پيادهروي آرام شبانه در امتداد خيابان خارك، بوي آسفالت خنك شده و ايستادن در برابر پلاك ۱۴؛ همان طبقه همكفي كه ديوارهايش براي نخستينبار پناهگاه انفرادي فريمهايت بود؛ نه ميزباني موقت در يك ضيافت جمعي. آن شب از مسيري حرف ميزديم كه قرار بود آغاز مجموعه نمايشگاههايي در شهرهاي دوردست جهان باشد. اما براي تو، واژه «نمايشگاه» هرگز به معناي حبس كردن تصوير در قابهاي چوبي روي ديوارهاي گچي سفيد نبود؛ براي تو، نمايشگاه صرفا توجيهي اداري و موقت بود براي ادامه دادنِ تنها فرم زيستي مقدسي كه ميشناختي: «سفر». همان شب، وقتي تاكسي روي شيب پل حافظ پايين رفت و در سياهي گرگوميش تهران حل شد، نميدانستم چشمهايم دارند واپسين فريم از فيلمي صامت را ضبط ميكنند. تو رفتي و براي من تصويري محو از يك عابرِ در آستانه همراه با طنين صدايي باقي ماند كه هنوز در گوشم دستوپا ميزند.
از مدرسه عالي راديو و تلويزيون
تا پيچهاي زاگرس
«برخي آدمها مكانها را به نقشه درميآورند تا در آنها مستقر شوند و برخي ديگر نقشه ميكشند تا راهي براي گم شدن در وسعت خاك پيدا كنند.» تو متعلق به دسته دوم بودي. پس از پايان تحصيل در مدرسه عالي راديو و تلويزيون در اوايل دهه پنجاه، در دوراني كه در پايتخت، جاذبههاي وسوسهانگيز سينماي حرفهاي و اتاقهاي گرمِ تدوين هر تازهواردي را به سوي خود ميخواند، بار سفر بستي و به كرمانشاه كوچ كردي. سرآغاز اين جهان بصري، بازار كرمانشاه بود. مجموعهاي كه هر فريم آن، پيش از آنكه سندي اتنوگرافيك از بافت تاريخي يك شهر باشد، پرترهاي پنهان از خود تو شد. دوربينات در آن بازار صرفا يك ناظر بيروني نبود؛ گويي خودِ لنز، عضوي از اندام متحرك راسته-بازارها شده بود: بازي نورهاي تندِ تابيده از روزنههاي سقفِ طاقي بر دستهاي پينهبسته مسگرها، نگاههاي خيره ايلياتيها و سايههاي كشيدهاي كه خبر از زوال يك دوران ميدادند. اگر كسي چشم ميگرداند و زاويه شكست نور را در آن عكسها واكاوي ميكرد، ميتوانست سايه مردي را ببيند كه در حاشيه كادر ايستاده و با احتياط، نفسش را حبس كرده تا نظم زيسته جهان روبهروي دكمه شاتر به هم نريزد.
مساله مقياس: پنجاه هزار قطعه از يك پيكر
در اين سه سال، آنچه مرا از مواجهه با بازماندههايت دور ميكرد، بيش از هر چيز «ترس» بود. ترسي فلجكننده از مقياسِ ميراثي كه بر دوش ما سنگيني ميكند. چطور ميتوان براي آرشيو مردي ساختار تعريف كرد كه وجببهوجبِ هر گردنه، هر كوير، هر دره، هر هور و هر رودخانه اين فلات پهناور را از فيلتر عدسياش گذرانده باشد؟ روزي نشسته بوديم و من با وسواسي رياضيوار تلاش ميكردم حجم اين جهان فشرده را تخمين بزنم. عددي كه به آن رسيديم فراتر از ظرفيت بايگانيهاي استاندارد بود: پنجاه هزار فريم؟ شايد؛ چيزي در همين حدود. نگاتيوها، اسلايدهاي رنگي، چاپهاي كنتاكت و جعبههاي مقوايي خاك گرفته كه هر كدام تكهاي از گوشت و پوست اين سرزمين را در خود نگهداري ميكنند.
اما تناقض بنيادين همين جا آشكار ميشود: چرا مردي كه كل ساختار مستندسازي و سينماي ايران او را ميشناخت و چشمهايش حافظه تصويري يك ملت بود، در تمام طول اين دههها تنها توانست بخش بسيار كوچكي از اين اقيانوس را روي كاغذ بياورد يا به ديوار گالريها بسپارد؟ اين ناتواني در عرضه، ناشي از كمكاري تو نبود؛ ساختار بروكراتيك هنر ما همواره در برابر «هنرمندِ در حركت» لكنت دارد. نهادها به عكاسان مستقر و به پروژههاي خطي پاداش ميدهند، نه به غولي كه پنجاه هزار بار مرزهاي زيستبومهاي عشايري، زوال معماري بومي و تنشهاي اقليمي ايران را ثبت كرده و پروژهاش براي هميشه در وضعيت «در حال توليد» باقي مانده است.
شكاف ميان سند و صدا
بزرگترين مانع مواجهه با اين آرشيو، يك تفاوت تروماتيك است: ما نميتوانيم يك «بيننده صرف» باشيم. براي ما و همه كساني كه با تو زيستهاند، اين عكسها صامت نيستند. تماشاگر غريبه وقتي به تصوير زني قشقايي در حال بافتن گليم نگاه ميكند، زيباييشناسي كادربندي، كنتراست رنگ و تسلط بر عمق ميدان را مياستايد؛ اما ما، پشت هر فريم، صداي تو را ميشنويم. صدايي با همان لحن منحصربهفرد خداحافظيهاي پشت تلفن، صدايي كشيده و خستگيناپذير كه ساعتها از سرماي گردنه حيران در زمستان ۵۸ ميگفت، از تشنگي در كوير لوت و از نوري كه درست در ساعت پنج بعدازظهر پشت تپههاي شوشتر ميشكست. عكسها اكنون در سكوتي بيرحمانه روي ميز چيده شدهاند و آن لايه حياتي روايت -يعني صداي خودت- از آنها كنده شده است. عكسهاي صامت، شبيه بدنهايي بدون نبض به نظر ميرسند كه بايد دوباره با تزريق لايه حافظه احيا شوند.
بازگشت به آستانه: ۱۸ مهر و آغاز بازخواني
هجدهم مهر امسال، در هفتاد و چهارمين سالروز تولدت، ما بايد ترس را كنار بگذاريم. آغاز بازخواني اين آرشيو پنجاه هزار قطعهاي، صرفا يك پروژه بازنشر يا گردآوري نوستالژيك نيست؛ اين اقدامي باستانشناسانه براي بازسازي نقشه ناپديد شده ايران از نگاه مردي است كه تمام زندگياش «مسافري در آستانه» ماند. ما نگاتيوها را روي لايتباكسها پهن و گردوغبار را از روي خطوط چهرهها پاك ميكنيم و تلاش خواهيم كرد سفري را كه تو نيمهكاره رها كردي، به مقصد برسانيم. براي فهميدن اينكه چگونه يك جفت چشم ميتوانست بارِ سنگينِ يك سرزمين را تا واپسين نفس به دوش بكشد.