مجتمعهاي بزرگ صنايع دفاعي با چالشي پيچيده روبهرويند: نياز به سالها زمان براي جبران آنچه در چند ماه مصرف شده، در برابر زرادخانهاي كه عمدتا بر هواپيماهاي بدون سرنشين و موشكهاي كروز ارزانقيمت استوار است. اين وضعيت، عدم تعادلي بنيادين در «نسبت هزينه به مبادله» (Cost-Exchange Ratio) پديد ميآورد؛ موشكي دفاعي با هزينه ميليونها دلار شليك ميشود تا هدفي تهاجمي را كه بهاي آن به دهها هزار دلار نميرسد، دفع كند. بدينترتيب، درگيري نظامي انباشتي به فرآيندي از فرسايشِ سيستماتيك توانمنديهاي فناورانه و مالي واشنگتن بدل ميشود، در حالي كه هزينه عملياتي محدودي بر دوش طرف مقابل است.
فلج بازدارندگي و گشايش جبهه اقيانوس هند و آرام
اجبار به انتقال ناوگروههاي هواپيمابر و سامانههاي حياتي پدافند هوايي به صحنه خاورميانه، و در پي آن، به تعويق افتادن قراردادهاي تسليحاتي با تايوان و تعليق بخشي از رزمايشهاي مشترك با كره جنوبي، به چين حاشيه مانور و دستاوردي راهبردي پيشبينينشده بخشيده است. بدينسان، ارتش امريكا در بهكارگيري دكترين «جنگ دو جبهه همزمان» (Two-Theater War) با دشواري شديدي روبهرو شده است؛ دكتريني كه همواره ستونِ فقراتِ هژموني نظامي واشنگتن و تضمين تعهداتش نسبت به متحدان آسيايي بوده است. اين فاصله ميان تعهدات اعلامي و تواناييهاي بالفعل، خلأ امنيتياي ميآفريند كه متحدان امريكا در منطقه آن را درك ميكنند و ايشان را به بازنگري در مواضع خود و احتمالا جستوجوي تضمينهاي جايگزين واميدارد – تحولي كه در درازمدت به نفع منافع چين و روسيه تمام ميشود.
بحران نهاد نظامي و فرسايش حرفهايگري
موج بركناريهاي بيسابقه، آزمايشهاي دروغسنجي براي اعضاي ستاد مشترك، و اختلافات عميق ميان رهبري مدني به نمايندگي وزير دفاع، پيت هگست، و فرماندهان حرفهاي، صرفا آشفتگيهاي اداري زودگذر نيستند، بلكه نشانههايي هشداردهنده از فروپاشي فرهنگ نهادي درون ارتش امريكا به شمار ميروند. جايگزيني وفاداري سياسي به جاي شايستگي نظامي، و بركناري يا مانعتراشي در ترفيع نزديك به هشتاد ژنرال و دريادار - يعني حدود ۱۰ درصد از افسران ارشد - تجارب تاريخي شناختهشدهاي را بازتوليد ميكند كه در آن، سياسي كردن ارتشها در لحظات حساس به فروريختن كارايي رزمي انجاميده است. نهاد نظامي امريكا كه براي دههها الگوي حرفهايگري و برتري نهادي بود، امروز خود را ميان انضباط حرفهاي و وفاداري حزبي، و ميان الزامات جنگ و الزامات بقاي سياسي فرماندهان ارشد، پارهپاره مييابد. اين گسستِ دروني، در ميان جنگي بزرگ، خطرناكترين رويدادي است كه ممكن است براي هر ابرقدرتي رخ دهد.
دوم: عرصه اقتصادي و مالي - بازگشتِ سلاح دلار و دام ركود تورمي
انفجار معادله انرژي و تورم ساختاري
آثار اختلال در كشتيراني تنگه هرمز به مرزهاي بازارهاي جهاني نفت محدود نميشود، بلكه به شاهرگهاي اقتصاد امريكا نيز رخنه ميكند. افزايش قيمت سوخت و گازوييل به سطوح بيسابقه، هزينه حملونقل و زنجيره تأمين داخلي را شعلهور ساخته و مستقيما بر قيمت كالاهاي اساسي تأثير گذاشته و قدرت خريد قشر متوسط را تضعيف كرده است.
اين تورم ديگر موجي گذرا و قيمتي نيست، بلكه به فشار ساختاري بدل شده كه بانك مركزي امريكا (فدرال رزرو) را در «دام ركود تورمي» (Stagflation Trap) گرفتار آورده؛ كاهش نرخ بهره براي تحريك رشد، تورم را از نو دامن ميزند و حفظ نرخهاي بالاي بهره، هزينه خدمات بدهي عمومي عظيم امريكا را به مخاطره مياندازد. اين پيچيدگي، تأمين مالي جنگ را به شيوههاي سنتي دشوار ميسازد و توسعه تأمين مالي از طريق كسري بودجه، ريسكي مضاعف بر ارزش نسبي پول ملي تحميل ميكند.
فرسايش بازدارندگي تحريمها و سلاح دلار
اقدامات و تحريمهاي تشديدشده، افول توان اقدامات مالي يكجانبه در دستيابي به حسم سياسي در محيطي شديدا بههمپيوسته را آشكار ساخته است. چين جريان واردات نفت از تهران را از طريق شبكه پالايشگاههاي مستقل و قوانين داخلي مقابله با تحريمهاي خارجي حفظ كرده، و مسكو نيز پيوندهاي فني و دفاعي خود با ايران را ژرفتر ساخته است. افزون بر اين، اعمال تحريمهاي ثانويه عليه نهادهاي بانكي در كشورهاي متحد و عضو ناتو، تنشهاي ديپلماتيك بيسابقهاي پديد آورده است. اين اقدامات همگي، گامهاي تأسيس شبكه تسويه مالي موازي از طريق پولهاي ملي و سامانههاي پرداختِ مستقل از «سوئيفت» را شتاب بخشيدهاند كه در درازمدت، دلار را از بخش قابلتوجهي از مصونيت و سلطه تاريخياش تهي خواهد كرد.
سوم: عرصه سياسي داخلي – شكاف حزبي و همهپرسي معيشت
انتخابات مياندورهاي و حسابِ رأيدهنده
در اين رويارويي، پديده سياسي شناختهشدهاي به نام «گردهمايي پيرامون پرچم» (Rally ‘round the flag) رنگ ميبازد، چرا كه در برابر نبودِ افقِ حسم سريع، افزايش هزينه معيشت روزانه، و تشديد خسارتهاي مستقيمِ مالي، دوام نياورده است. انتخابات مياندورهاي به همهپرسي صريحي بر اوضاع اقتصادي داخلي تبديل شده است؛ رأيدهنده امريكايي جاري شدن ميلياردها دلار براي پشتيباني از عملياتهاي جنگي پيوسته در خارج را نظاره ميكند، در حالي كه از كاهش پسانداز و خدمات پايه خود در داخل آگاه است. اين امر نويدبخش بازآرايي موازنه قدرت در كنگره و كاهش توانِ دولت براي تصويب بودجه جديدِ جنگ خواهد بود.
قطبيسازي حزبي و بحران هويتِ خارجي
تحولات جنگ به تعميق اختلافات فكري و سياسي در درون صحنه حزبي انجاميده است؛ جرياني واقعگرا خواهان پايان دادن به مداخلات خارجي نسنجيده و تمركز بر داخلِ كشور، همسو با اصل «امريكا اول»، و پرهيز از هدررفت منابع به دور از اولويت مهارِ چين است. در مقابل، جريانِ جنگطلب، عقبنشيني در خاورميانه را ضربهاي مهلك به حيثيت امريكا ميداند.
اين فلجِ سياسي و تضاد در تعيينِ عاليترين منافع ملي، تصميمِ راهبردي را در واشنگتن به اسارتِ محاسباتِ تاكتيكي آني درآورده و از شكلگيري استراتژي خروجي (Exit Strategy) منسجم و همهجانبه جلوگيري ميكند.
چهارم: عرصه ژئوپليتيك و بينالملل – مواضع قدرتهاي بزرگ
چين: صبر راهبردي و برداشتِ منافع
خوانش پكن از جنگ بر مبناي «فرسايش خودخواسته رقيب جهاني» استوار است. ديپلماسي چين مسيري آرام در پيش گرفته كه تداوم جريان انرژي با قيمتهاي ترجيحي، مقاومت در برابر فشارهاي غربي، و نظارت بر خروج سامانههاي نظامي امريكا از غرب اقيانوس آرام را در بر ميگيرد. پكن بدينسان تصوير خود را به عنوان قدرت اقتصادي تضمينكننده ثبات و توسعه تثبيت ميكند، در برابر مدل امريكايي كه در منازعات نظامي پرهزينه غرق شده است.
روسيه: پارادوكس ميان منافع آني و چالشهاي منطقهاي
مسكو از افزايش چشمگير درآمدهاي صادرات انرژي و نيز انصرافِ توجه نظامي و سياسي غرب از جبهه اوكراين بهره ميبرد كه تثبيتِ دستاوردهاي ميدانياش را ممكن ميسازد. در عين حال، روسيه از پيچيدگي موقعيت در شرايطي كه برخي تأسيسات و شركاي منطقهاياش هدف حملات قرار گرفتهاند، آگاه است؛ با اين حال، برآيند كلي در مسيرِ شتاببخشي به فروپاشي نظام هژموني يكجانبه غربي و واداشتن واشنگتن به بازنگري شرايطِ مناقشه در اروپاي شرقي قرار دارد.
اروپا و ناتو: گسترشِ شكافِ فراآتلانتيكي
پايتختهاي اروپايي با پيامدهاي موج تازه تورم و نگرانيهاي دوباره در زمينه امنيت انرژي روبهرو هستند كه اشتياقشان را براي درگيري در عمليات نظامي امريكا تضعيف كرده است. صداهاي خواهان «استقلال راهبردي» پس از تصميمات يكجانبه امريكا و استفاده از تحريمها عليه منافع متحدان ناتو تقويت شده و واگرايي آشكاري در اولويتها ميان دو سوي آتلانتيك پديد آورده است.
جنوب جهاني: شتابِ گذار به كثرتگرايي
دوگانگي معيارها و پيامدهاي اقتصادي مناقشه، در ميان كشورهاي آسيا، آفريقا و امريكاي لاتين، اين باور را تثبيت كرده كه پوششِ راهبردي ضروري است. اين امر در تقويت هماهنگي در چارچوبهاي همكاري اقتصادي غيرغربي (مانند بريكس+) و فاصله گرفتن از وابستگي به بلوك غرب بازتاب يافته كه به كاهش محسوسِ توانِ واشنگتن در جلب حمايت از مواضع خود در مجامع بزرگ بينالمللي انجاميده است.
پنجم: سرانجامهاي راهبردي - واشنگتن در كجا ايستاده است؟
ترجيح مسير خروج مذاكرهاي پرهزينه
با توجه به ناممكن بودنِ گزينه تهاجم زميني همهجانبه به دليل هزينههاي انساني و جغرافيايي عظيم، و با نزديك شدنِ توان موشكهاي تدافعي به خطوطِ بحراني فرسايش، جستوجوي راهحلي سياسي براي توقفِ مناقشه، محتملترين مسير به نظر ميرسد، هرچند از موضع چانهزني نامساعد براي واشنگتن. هرگونه توافقي كه به توقف عمليات و بازآرايي امنيتِ كشتيراني بينجامد، به معناي پذيرش واقعيتهاي تازه قدرت خواهد بود؛ تهران توان بازدارندگي و شبكه منطقهاي خود را حفظ ميكند و جايگاه خود را به عنوان قدرتي محوري كه نميتوان از آن گذشت، تثبيت مينمايد. آنچه واشنگتن از توافق به دست ميآورد، در بهترين حالت، كمتر از برنامه جامع اقدام مشترك (برجام) سال ۲۰۱۵ خواهد بود – همان توافقي كه خود ترامپ در دوره نخست رياستجمهورياش پاره كرد – و بدينسان نتايج نهايي جنگ بسيار پايينتر از آرمانهايي قرار ميگيرد كه در آغازِ كار برافراشته شدند.
تجسمِ «لحظه سوئز» در قرن بيستويكم
اين ايستگاه، اهميت تاريخياي همسان با بحران سوئز در سال ۱۹۵۶ دارد؛ بحراني كه ناتواني قدرتهاي استعماري سنتي را در تحميلِ شروط خود به شيوههاي نظامي كهنه اعلام كرد. به همينسان، جنگ ۲۰۲۶ ناتواني ماشين نظامي يكجانبه را در بهزانو درآوردنِ كشوري كه در عمقِ جغرافيايي خود جاي گرفته و از محيطي منطقهاي و بينالمللي چندقطبي پشتيباني ميشود، آشكار ميسازد.
پاياني بر هژموني يكجانبه
سياست خارجي امريكا به سوي انقباضِ راهبردي اضطراري (Retrenchment) پيش ميرود؛ انقباضي كه واقعيتهاي ميدان و اقتصاد آن را تحميل ميكنند، نه صرفا گزينه سياسي اختياري. اين تحولات، دورانِ تكقطبي مطلق را به پايان رسانده و عصر «چندقطبي نامنظم» را گشوده است؛ دوراني كه در آن، قدرتهاي منطقهاي خود از دايرههاي امنيت ملي خويش پاسداري ميكنند، در حالي كه واشنگتن به قطبِ اصلياي در سامانه بينالمللي گستردهتر بدل ميشود كه مستلزم چانهزني و ايجاد تفاهم است. درسِ اساسي آن است كه صرفِ سنگيني قدرت نظامي، دستيابي به اهداف سياسي را تضمين نميكند، زماني كه تعهدات از سقفِ توانمنديها و موجوديها فراتر روند. جنگ ثابت كرد كه برتري فناورانه منزوي، واقعيتِ سياسي پايداري نميآفريند، بلكه دريچهاي به سوي دگرگونيهايي ميگشايد كه سامانه بينالمللي را يكسره بازطراحي ميكنند. امريكاي امروز، پس از «خشم حماسي»، در جايگاهي پيشرفتهتر از شش ماه پيش قرار ندارد، بلكه در موقعيتي ضعيفتر و پراكندهتر، در برابر جهاني كه اين ضعف را ميخواند و خود را براي پيامدهاي آن آماده ميسازد. شايد خلاصه اين خوانش را بتوان در گفتار ناتالي توچي، تحليلگر، يافت: «حتي اگر در نهايت به توافقي برسند، دشوار خواهد بود كه آن را شكستي راهبردي براي امريكا تلقي نكنيم.» آنچه واشنگتن براي به دستآوردنش پا به جنگ نهاد، كمتر از آن چيزي است كه پيش از آغازِ آن در اختيار داشت. و اين، در قاموس هر ابرقدرتي، صرفا يك شكست تاكتيكي نيست، بلكه فروپاشياي راهبردي است كه قواعدِ بازي را براي هميشه دگرگون ميكند.