• 1405 پنج‌شنبه 19 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6414 -
  • 1405 پنج‌شنبه 19 شهريور

به مناسبت روز سينماي ايران

مي‌خواهم زنده بمانم

حسن تهراني

سينماي ايران نزديك به يك قرن است كه ميان اميد و نوميدي، آزادي و محدوديت، شكوفايي و خاموشي، شهرت جهاني و بحران داخلي حركت كرده است. تاريخش را اگر از دور نگاه كنيم، بيشتر از آنكه شبيه خطي مستقيم باشد، به ضربان قلبي ميماند كه گاهي تند زده، گاهي كند شده و گاهي چنان ضعيف شده كه بسياري تصور كردهاند ديگر چيزي از آن باقي نمانده است. اما هر بار، درست در لحظهاي كه گمان كردهايم چراغ سالن سينمايي خاموش شده، فيلمي تازه از راه رسيده، فيلمسازي جوان سر برآورده يا تصويري بر پرده نقرهاي ظاهر شده كه به ما يادآوري كرده است سينماي ايران هنوز زنده است و هنوز ميخواهد  زنده  بماند.

براي من آغاز اين راه هميشه با «دختر لر» پيوند دارد؛ با روزگاري كه شنيدن زبان فارسي از پرده سينما خود اتفاقي شگفتانگيز بود. تماشاگر ايراني براي نخستينبار صدايي را ميشنيد كه به زبان خودش سخن ميگفت. شايد امروز، در دوراني كه هزاران تصوير در چند ثانيه از برابر چشم ما ميگذرد، دشوار باشد هيجان آن لحظه را تصور كنيم، اما براي مردمي كه تازه با سينماي ناطق روبهرو شده بودند، شنيدن زبان خودشان در تاريكي سالن چيزي بيشتر از يك سرگرمي بود. سينما ناگهان  به آنان نزديك شده بود.

 

سالهاي  فيلمفارسي

پس از آن، سينماي ايران آرامآرام راه خود را پيدا كرد. سالهايي آمد كه فيلمهاي سينماي فيلمفارسي بيش از آنكه به زندگي واقعي مردم نزديك باشند، به روياهاي آنان پناه ميبردند. آواز، رقص، عشقهاي پرحادثه، قهرمانهاي شكستناپذير و پايانهاي قابل پيشبيني بخش بزرگي از توليد سينمايي را شكل ميداد. بسياري از آن فيلمها امروز ساده يا حتي ابتدايي به نظر ميرسند، اما نميتوان فراموش كرد كه همان سينما، تماشاگر ايراني را به عادت فيلم ديدن آشنا كرد. سينما كمكم وارد زندگي مردم شد و سالنهاي آن بخشي از خاطرات چند نسل شدند.

اما در دل همين سينماي تجاري، كساني پيدا شدند كه به تصوير جور ديگري نگاه ميكردند. آنان ميخواستند دوربين را از فضاي مصنوعي استوديو بيرون ببرند و به كوچه، خانه، روستا، خيابان و زندگي واقعي مردم نزديك كنند. «خشت و آينه»، «گاو»، «قيصر»، «رگبار»، «آرامش در حضور ديگران» و آثار ديگري كه در آن سالها ساخته شدند، نشان دادند كه سينماي ايران ميتواند چيزي بيشتر از وسيلهاي براي سرگرمي باشد. دوربين ميتوانست درد را ببيند، تنهايي را لمس كند، از بيعدالتي حرف بزند و حتي سكوت آدمها را به چيزي شنيدني تبديل كند.

با فيلمسازاني چون داريوش مهرجويي، بهرام بيضايي، مسعود كيميايي، سهراب شهيدثالث، ناصر تقوايي و ديگران، سينماي ايران صاحب چهرهاي شد كه ديگر نميشد آن را با نمونههاي وارداتي اشتباه گرفت. هر يك از آنان جهان خود را داشتند، اما در يك چيز مشترك بودند: ميخواستند سينما به زندگي نزديكتر باشد. آدمهاي فيلمهايشان ديگر فقط قهرمان يا ضدقهرمان نبودند؛ انسانهايي بودند گرفتار عشق، فقر، ترس، غرور، شكست و آرزو.

انقلاب ۱۳۵۷ همهچيز را دگرگون كرد. مدتي آينده سينما نامعلوم بود. بسياري از سالنهاي سينما آسيب ديدند، بسياري از سينماگران كشور را ترك كردند و بسياري ديگر نميدانستند آيا اصلا امكان ادامه كار وجود خواهد داشت يا نه. نگاه به سينما تغيير كرده بود و قوانين تازهاي شكل ميگرفت. با اين همه، سينما ناپديد نشد. شكل ديگري پيدا كرد و از دل محدوديتهاي تازه، زبان ديگري ساخت.

 

حضورهاي جهاني درخشان

شايد يكي از شگفتيهاي تاريخ سينماي ايران اين باشد كه يكي از درخشانترين دورههاي حضور جهاني آن دقيقا از دل همين شرايط دشوار بيرون آمد. فيلمسازان ايراني آموختند چگونه با كمترين امكانات و در سختترين شرايط، فيلمهايي بسازند كه تماشاگران هزاران كيلومتر دورتر نيز بتوانند با  آنها  ارتباط برقرار كنند.

در اين ميان عباس كيارستمي جايگاهي استثنايي دارد. او نشان داد براي ساختن سينماي بزرگ هميشه به حادثههاي بزرگ نياز نيست. گاهي يك كودك كه ميخواهد دفتر دوستش را به او برساند، يك مرد كه ميان ادامه زندگي و پايان دادن به آن سرگردان است، يا جادهاي كه در دل طبيعت پيچ ميخورد، ميتواند جهاني از انديشه و احساس را در خود جاي بدهد. كيارستمي به چيزهايي نگاه ميكرد كه بسياري از كنارشان ميگذشتند. درخت، پنجره، باد، صداي يك كودك، سكوت يك پيرمرد يا پيچ سادهاي در يك جاده روستايي در فيلمهاي او معنا پيدا ميكردند.

زماني كه «طعم گيلاس» نخل طلاي جشنواره كن را به دست آورد، موفقيت تنها متعلق به يك فيلم يا يك فيلمساز نبود. جهان ناگهان با قدرت سينمايي روبهرو شد كه پيش از آن براي بسياري ناشناخته بود. نام ايران در محافل سينمايي ديگر فقط با سياست و خبرهاي روز پيوند نداشت؛ با سينما، زيبايي، انديشه و خلاقيت نيز شناخته ميشد.

در ادامه، فيلمسازان نسلهاي بعد هر يك به شكلي اين حضور  را  ادامه دادند.

 مجيد مجيدي، محسن مخملباف، رخشان بنياعتماد، بهمن قبادي، اصغر فرهادي و بسياري ديگر آثارشان را به جشنوارهها و سالنهاي سينماي جهان بردند. سينماي ايران آرامآرام اعتباري به دست آورد كه ديگر نميشد آن را اتفاقي يا نتيجه كنجكاوي موقت جشنوارهها نسبت به ايران دانست.

 

اصغرفرهادي وارد ميشود

اصغر فرهادي مرحله ديگري از اين موفقيت را رقم زد. او دوربين را به درون خانهها برد و از بحرانهايي سخن گفت كه در ظاهر كوچك بودند اما در عمق خود اخلاق، مسووليت، طبقه اجتماعي، خانواده، حقيقت و دروغ را به چالش ميكشيدند. در فيلمهاي او كمتر كسي كاملا بيگناه يا كاملا مقصر است. آدمها گرفتار موقعيتهايي ميشوند كه انتخاب ميان درست و غلط در آنها آسان نيست.

موفقيت «جدايي نادر از سيمين» و دريافت اسكار بهترين فيلم خارجيزبان و چند سال بعد اسكار «فروشنده»، جايگاه سينماي ايران را در سطحي تازه تثبيت كرد. ديگر نميشد موفقيت بينالمللي سينماي ايران را حادثهاي گذرا دانست. چند نسل از فيلمسازان ايراني نشان داده بودند كه اين سينما توان ايستادن در كنار مهمترين سينماهاي جهان را دارد.

اما سينماي ايران در همان نسل متوقف نشد. در سالهاي بعد فيلمسازان جوانتري از راه رسيدند كه جامعهاي بسيار متفاوت را مقابل دوربين گذاشتند؛ جامعهاي خستهتر، عصبانيتر و گرفتار فشارهاي اقتصادي و شكافهاي اجتماعي  عميقتر.

سعيد روستايي يكي از مهمترين چهرههاي اين نسل است. سينماي او از دل خيابان و خانواده بيرون ميآيد و آدمهايش زير فشار زندگي خرد ميشوند، اما همچنان براي زيستن ميجنگند. از «ابد و يك روز» تا «متري شيش و نيم» و «برادران ليلا» او توانسته است بخشي از ايران معاصر را با خشونت، اضطراب، فقر، اعتياد، فروپاشي خانواده و حس بنبستي كه بر زندگي بسياري سايه انداخته است، مقابل دوربين قرار بدهد. آنچه اهميت دارد تنها تلخي اين جهان نيست، بلكه زنده بودن آدمهايي است كه درون آن نفس ميكشند. آنها تيپهاي اجتماعي نيستند؛ انسانهايياند كه دوست دارند، خشمگين ميشوند، اشتباه ميكنند، ديگري را زخمي ميكنند و خود  نيز  زخمياند.

در كنار او فيلمسازاني چون براهني و شماري ديگر از نسل تازه نشان دادهاند كه ميل به ساختن سينماي جدي هنوز از ميان نرفته است. آنان در شرايطي فيلم ميسازند كه توليد دشوارتر شده، محدوديتها بيشتر شده و بازار اكران بيش از گذشته به سمت آثاري رفته است كه بازگشت سريع سرمايه را تضمين كنند. با وجود اين، هنوز فيلمهايي ساخته ميشوند كه حاضر نيستند زندگي پيچيده  امروز  ايران را به چند شوخي و موقعيت ساده  تقليل بدهند.

اين نسل وارث افتخارات كيارستمي و فرهادي است، اما نميتواند فقط با تكيه بر افتخارات گذشته زندگي كند. جهان امروز ايران با جهان «خانه دوست كجاست؟» يا حتي «جدايي نادر از سيمين» تفاوت كرده است. نسل تازه با جامعهاي روبروست كه از بحران اقتصادي، مهاجرت، نااميدي، فاصله طبقاتي و احساس بيآيندگي رنج ميبرد. سينماي زنده نميتواند از كنار اين تحولات بياعتنا عبور كند. اما سينما فقط با فيلم خوب و جايزه زنده نميماند. سينما به سالن نمايش نياز دارد، به تماشاگر، به امكان توليد، به امنيت شغلي، به آزادي انديشه و از همه مهمتر به اميد.

همين اميد در سالهاي اخير  بارها  آسيب ديده است.

 

مسير سخت و  دشوار

همهگيري كرونا ضربه سنگيني به سينماي ايران زد. سالنهايي كه زماني محل ديدار مردم بودند، خاموش شدند. فيلمها پشت صف اكران ماندند، پروژهها متوقف شدند و بسياري از كساني كه زندگيشان از راه سينما ميگذشت با مشكلات مالي جدي روبهرو شدند. عادت تماشاگر نيز تغيير كرد. خانه جاي سالن سينما را گرفت و تلفن همراه و شبكههاي اينترنتي رقيبي شدند كه بازگرداندن تماشاگر از مقابل آنها  كار آساني نبود.

هنوز سينما كاملا از اين ضربه بيرون نيامده بود كه بحرانهاي اقتصادي شديدتر شدند. هزينه توليد بالا رفت، سرمايهگذاري دشوارتر شد و ساختن فيلمي جدي به كاري پرخطر تبديل شد. پس از آن نيز سايه جنگ بر زندگي مردم سنگيني كرد. سينما نميتواند بيرون از جامعه زندگي كند. وقتي مردم نگران فرداي خود هستند، وقتي توليدكننده نميداند سرمايهاش بازخواهد گشت يا نه و وقتي سالن سينما براي ادامه حيات به فروش فوري نياز دارد، طبيعي است كه انتخابهاي هنري نيز تحت فشار قرار  بگيرند.

در چنين فضايي، كمديهاي ساده، كمخطر و گاه بهشدت سطحي بخش بزرگي از سالنهاي سينما را تصاحب كردهاند. مساله البته كمدي نيست. سينماي ايران سابقهاي طولاني در كمدي دارد و مردم نيز حق دارند بخندند، بهويژه مردمي كه زندگي هر روز بيش از گذشته آنها را خسته ميكند. خنده ميتواند ضروري  و حتي  نجاتبخش باشد. فيلم كمدي خوب نيز  به همان   اندازه يك درام خوب ارزشمند است.

مشكل زماني آغاز ميشود كه خنداندن تماشاگر به هر قيمت، به تنها معيار موفقيت تبديل شود و هرچه سادهتر، سطحيتر و مبتذلتر باشد، امكان بيشتري براي توليد و اكران پيدا كند. بخشي از سينماي تجاري امروز ايران گاهي چنان رفتار ميكند كه انگار از تماشاگر فقط يك چيز ميخواهد: بليت بخرد، دو ساعت با شوخيهايي اغلب تكراري بخندد و بعد از خروج از سالن تقريبا همهچيز را فراموش كند.

 

خطر در  همين فراموشي است

سينما حافظه تصويري يك جامعه است. اگر فيلمهاي امروز چيزي از زندگي واقعي امروز باقي نگذارند، 30سال بعد نسل تازه از كجا خواهد فهميد مردم ايران در اين دوران چگونه زندگي ميكردند؟ چه چيزهايي آنها را ميترساند؟ از چه چيزهايي عصباني بودند؟ چه چيزهايي را دوست داشتند؟ چگونه عاشق ميشدند؟ چگونه خانوادههايشان از هم ميپاشيد؟ چگونه در سختترين شرايط هنوز شوخي ميكردند، دوست ميداشتند و براي ادامه زندگي تلاش ميكردند؟

فيلم خوب فقط براي امروز ساخته نميشود. چيزي از امروز را براي  فردا  نگه ميدارد.

خوشبختانه سينماي ايران هنوز اين وظيفه را كاملا فراموش نكرده است. هنوز فيلمسازاني هستند كه با بودجه كم، امكانات محدود و هزار مانع فيلم ميسازند. هنوز جواناني هستند كه دوربين به دست ميگيرند، فيلم كوتاه ميسازند، در جشنوارهها شركت ميكنند و حاضر نيستند سينما را فقط به وسيلهاي براي فروش تبديل كنند. هنوز زنان فيلمسازي هستند كه با وجود همه موانع به كار ادامه ميدهند و جهان را از زاويهاي ميبينند كه سالها فرصت چنداني براي ديده شدن نداشت. هنوز فيلمهايي ساخته ميشوند كه شايد سالنهاي زيادي نصيبشان نشود، اما ارزششان بسيار بيشتر از رقم  فروش آنهاست.

براي همين در روز سينماي ايران نميتوانم تنها از گذشته حرف بزنم و به افتخارات آن دل خوش كنم. بزرگداشت سينماي ايران فقط ياد كردن از كيارستمي، بيضايي، مهرجويي يا فرهادي نيست. احترام واقعي به آنان زماني معنا پيدا ميكند كه امكان ظهور نسل بعد را فراهم كنيم؛ نسلي كه شايد امروز نامش سعيد روستايي يا  براهني باشد و فردا نامهايي  را به ما  معرفي كند كه  هنوز  نشنيدهايم.

 

امكان تنفس

سينماي ايران امروز بيش از هر زمان ديگري به امكان تنفس نياز دارد؛ به امكان تجربه كردن، شكست خوردن و دوباره برخاستن. فيلمساز بايد بتواند خطر كند. تماشاگر بايد حق انتخاب داشته باشد. سالن سينما نبايد فقط در اختيار آثاري باشد كه در چند  روز  نخست بيشترين فروش را دارند. سينماي فرهنگي و مستقل اگر فرصت ديده شدن نداشته باشد، آرامآرام از ميان ميرود و بازگرداندنش آسان نخواهد  بود.

با اين همه هنوز به اين سينما اميدوارم، شايد به اين دليل كه تاريخش را ديدهايم و ميدانيم درست در لحظاتي كه همهچيز تمامشده به نظر ميرسد، كسي دوربيني برميدارد و فيلمي ميسازد كه همه پيشبينيها را بر هم ميزند.

از «دختر لر» تا «گاو»، از «رگبار» تا «خانه دوست كجاست؟»، از «طعم گيلاس» تا «جدايي نادر از سيمين»، از «ابد و يك روز» تا فيلمهايي كه همين امروز با هزار دشواري ساخته ميشوند، راهي طولاني طي شده است. در اين راه گاهي چراغها روشن بودهاند و گاهي تاريكي تقريبا همهچيز را پوشانده،  اما پرده سينما  هيچگاه براي هميشه خاموش  نمانده  است.

امروز شايد سينماي خوب ايران خسته باشد. شايد زخمي باشد. شايد  براي  پيدا  كردن سرمايه، سالن و تماشاگر بيشتر از هميشه تقلا كند. شايد صداي كمديهاي پرسروصدا اجازه ندهد صداي آرامتر فيلمهاي اجتماعي آن بهراحتي شنيده شود، اما  هنوز  نفس ميكشد.

و در روز سينماي ايران، در ميان همه اين نگرانيها، دوست دارم صدايش را از پشت نزديك به يك قرن فراز و فرود بشنوم؛ صدايي كه از «دختر لر» آغاز شد، از ميان انقلاب و جنگ و كرونا و بحران اقتصادي گذشت، در كن و اسكار شنيده شد و امروز نيز در فيلمهاي نسل تازه ادامه دارد.

صدايي كه هنوز ميگويد: من   هنوز  اينجا هستم.   هنوز  فيلم ميسازم. هنوز  به تصوير  ايمان دارم. ميخواهم  زنده بمانم .

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون