روايت «اعتماد» از زندگي دستفروشان پایتخت
کاسبان خیابان انقلاب
شفق محمدحسيني
پابهپاي مردان، دوشادوش مردان، چرخدندههاي زندگي خويش را يكييكي جابهجا ميكنند. فرقي ندارد تحصيلاتشان فوقليسانس باشد يا ديپلم، شايد هم گذران زندگي به آنها مهلت گرفتن ديپلم هم نداده باشد، حالا با وجود سنگيني هزينههاي يك زندگي معمولي كه بر دوش هر خانوادهاي سنگيني كه نه، شانههاي تكتكشان را به هم ميفشارد، زنان اغلب دوشادوش مردان، نه تنها در خانه، بلكه در هر جايگاه و رتبهاي كه بتوانند كاري گير بياورند؛ اصطلاحي كه يكي از خودشان ميگويد، به فعاليت و كار ميپردازند. اموراتشان را به هر سختي كه باشد، ميگذرانند. دشواريهاي گذران زندگي سبب شده است، بسياري از زنان، باوجود تحصيلات بالا، به سمت مشاغلي چون فروشندگي و دستفروشي بروند كه به قول خودشان بتوانند كمك خرجي براي زندگي شوند. پيادهروهاي تهران و اطراف ميدانها و خيابانهاي شهر، در سكوت و در سايه، اگر حوصله داشته باشيد كه به اطرافتان توجه كنيد، آنها را پيدا خواهيد كرد. برخيشان در سايهشب، دمغروب، تازه به دنبال شغل دوم و حتي سوم خود ميروند؛ دستفروشي كه درآمدش به گفته خود آنها شرافتمندانه است.
دو جنگ در يكسال، زنان را دوشادوش مردان به بازار كاري كشانده است كه با آنها به آن سخاوتي كه با مردان رفتار ميكند، نيست. اغلب زنان معتقدند كه در محل كار حتي در مورد حقوق هم در حق آنها اجحاف ميشود و مردان گاهي با فرياد و سروصدا حق خود را ميگيرند يا تقاضاي دستمزد اضافه دارند، در حالي كه زنان تن به كار بيشتر در هر شرايطي ميدهند تا بتوانند شغل خود را با وجود شرايط سخت بازار كار، به هر مشقتي حفظ كنند. اما اين كار اضافه و مسووليتپذيري بيشتر، براي اغلب آنها از لحاظ كارفرما، نه تنها هيچ امتيازي در نظر گرفته نميشود، بلكه گاه ابزاري ميشود براي كار بيشتر و دستمزد كمتر. اين مساله در حالي است كه آزارهاي زنان در محيط كار، از خشونتهاي كلامي گرفته تا برخوردهاي نامناسب، هميشه وجود داشته و دارد، اما ترس از دست دادن شغل اغلب سبب ميشود كه زبان به گلايه نگشايند و هر ناملايمتي را تحمل كنند. البته اين در مورد همه صدق نميكند. اما مشكلات كار براي ديگران و چالشهايي كه برخي زنان به آن اشاره ميكنند، سبب ميشود كه زنان كار براي خود و در محيطي شخصيتر و مستقل را به كار براي ديگران ترجيح دهند. همين مساله باعث افزايش زنان فروشنده و خوداشتغال، بيش از گذشته شده است. به گفته خودشان لااقل هر چه درميآورند مستقيم در جيب خودشان ميرود و مجبور نيستند با دستمزدي كمتر براي ديگران كار كنند.
خيابان انقلاب آنقدر حرف براي گفتن دارد كه ميشود ساعتها يك گوشهاي نشست و جهانش را سياحت كرد. هميشه خدا شلوغ است، اما عصرِ گرم رو به انتهاي اين تابستان، جان و رمق همه را انگار گرفته است. هر چند اين زنان و عابران اين خيابان، تن به باد كولر ندادهاند، آستينهايشان را بالا زدند و حالا هر كدامشان اغلب يكي، دو سال و برخي بيشتر ميشود كه در اين خيابان به قول يكي از آنها كه خوشبيني بيحدوحصري پشت هنرش نهفته دارد، فروشندههاي سيار هستند. كلمه دستفروش يا فروشندگان خياباني چندان به مذاقش خوش نيامد؛ كارآفرين و هنرمند است و در كنارش اشاره ميكند كه طب را هم فرا گرفته است. هيچ كدامشان علاقهاي به ذكر نام و هويت خود ندارند و برخي هم ترجيح دادند كه صحبت نكنند. زن جوان پاپوشهاي قشنگي كه در توليديشان ميبافند و روي هر كدام را با يك نخ زيبا و خوشرنگ نقشي بافتهاند را براي فروش چيده است روي ميز مقابلش، لبخند به لب دارد و از كاري كه انجام ميدهد، رضايت دارد. خودش ميگويد همين رضايت اهميت دارد، اينكه با عشق كار كني و اگر به اين شكل نگاه كني، ديگر ميزان درآمد تو را ناراحت نميكند. لبخند از لبهايش حتي در اين عصر نسبتا گرم نميافتد؛ اما نگاه همه زنان اين خيابانِ پرقصه و داستان و حديث و آيه، شبيه اين زن نيست. فروشنده زن ديگري كه از ابتدا هم با ترديد به من مينگرد، بهاي يك دستبند بافته را بيش از 500هزار تومان اعلام ميكند. تا متوجه ميشود خريدار نيستم، رويش را برميگرداند كه صحبت نميكنم. دختركي جوانتر از او هم كه مشغول تراشيدن تكهاي چوب است، با لبخند ميگويد كه مايل به گفتوگو نيستم. هنرش را ريخته است روي تكهچوبهايي كه بر پهنه ميزي كوچك چيده است. چوب در دستان استخوانياش جا خوش كرده است و كج و كاستيهاي زندگي را با چنان ظرافتي تراش ميدهد كه دلت ميخواهد ساعتها همانجا به تماشا بايستي. هر چند حواس عابراني كه با شتاب از كنارمان عبور ميكنند به او نيست. عابران اين خيابان، قبلترها، چند دهه قبل، جمعيت كتابخوان و روشنفكري بودند كه در همين خيابان به سينما ميرفتند و در به در دنبال كتابهايي ميگشتند كه در خيابانهاي ديگر پيدا نكرده بودند. اما امروز غير از جمعيت دانشجوياني كه براي تهيه كتاب به اينجا آمدند، عابران كتاب به دستِ كمتري را مشاهده ميكني. هر چند از ديگر خيابانهاي تهران جمعيتشان بيشتر است. برخي كتابفروشيها هم جاي خود را به كافههايي داده است كه حتي روحشان هم خبر ندارد پيش از بوي قهوه، عطر چه كتابهايي در اين فروشگاههاي كوچك ميپيچيده و چند دهه قبل چه مردان و زناني به جستوجوي چه كتابها و چه قرارهايي با دلهره و عشق و اضطراب، اين خيابان را بالا و پايين ميكردند. دختركان غمگين و پسركان محوي كه به روبهرو خيره ماندهاند، گوشهاي از پيادهرو، در بطريهاي كنار دستشان و سيگارهايي كه لاي انگشتان باريكشان تاب ميخورد، عصري گرم را كش ميدهند. كسي كاري به كارشان ندارد. برخي دستفروشهاي مردي كه روبهرويشان بساط كردهاند، خيره به آنها، انگار فيلم تلخ و طولاني سينمايي را با پاكت خيالي تخمه، مشاهده ميكنند. صداي تتلو هم به خيابان ميريزد و دختركي با چشمهاي سياه، ريزريز زمزمه ميكند كلماتش را.
هيچ كس حواسش نيست كه كسي به دنبال كتاب نميچرخد. همه يا در ميزهاي بيرون كافهها ته مانده عصر سرخ تابستان را سر ميكشند يا در پيادهروها كنار كسي كه دوستش دارند يا حتي خيال ميكنند كه دوستش دارند، قدم ميزنند. فروشندههايي كه پوشاك ميفروشند، اوضاعشان بهتر از ديگر فروشندههاست. اينجا زنان اغلب زيورآلات و دستسازههاي هنري را عرضه ميكنند. بيشتر زناني كه حاضر به پاسخ حتي يكي، دو سوالم شدند، تحصيلات كارشناسيارشد داشتند. چند دوري خيابان را رج ميزنم؛ خياباني كه نوستالژي چند دهه است براي نسل من؛ از صفهاي سينماي هنگام جشنواره گرفته تا تئاترهايي كه در تئاترشهر و تالار مولوي به تماشا نشستيم. دايره گچي قفقازي به خاطرم ميآيد كه چقدر در سالن اصلي تئاترشهر ديدنش چسبيد. زني كه فوقليسانس نقاشي دارد و معلم نقاشي هم هست، بعد از جنگ سال گذشته، به اجبار به كار در خيابان پناه آورده است؛ متاهل است و روزهاي تعطيل نميآيد و ميگويد بعد از جنگ، خانوادهها ديگر براي كلاسهاي هنري و كلاس خصوصي هزينه نميكردند و براي گذران زندگي چارهاي نداشتم جز اينكه كمك خرج همسرم باشم. به ناچار اين مدل از گردنبندها را ياد گرفتم و ساختم. با دستانش زيبايي را خلق كرده است و در پيادهرو هنرش را با نانش آميخته و ميفروشد. زني جوان قيمت گردنبندها را ميپرسد و ميرود. در فاصلهاي كه ايستادم و از دور نگاهش ميكنم، حتي يك نفر هم خريد نميكند، اما خودش ميگويد همين كه منتظر بمانم، مشتري هم پيدا ميشود. در اين عصر تابستان فروش زيادي ندارد. اما تنها او نيست كه هنرش را كسي نميخرد. قدرت خريد همه آنقدر آب رفته است كه برخي براي هزينههاي ضروري هم ته جيبشان چيزي نمانده است، ديگر چه رسد به اينكه 500هزار تومان بدهند و يك دستبند بخرند يا براي خريد يك كتاب حداقل يك ميليون تومان هزينه كنند؛ اين را كتابفروشي ميگويد كه بهاي يك كتاب باريك را از او ميپرسم. ميگويد امروز حداقل پنج نفر آمدند و تا قيمت كتابها را فهميدند، رفتند. خودش ميگويد كه خودم هم اگر بودم، نميتوانستم بخرم. جمعيتي كه كشانكشان اين خيابان را سروته ميكنند، اغلبشان سالهاست كه ديگر به دنبال خريد و مطالعه كتاب نيستند. جمعيت كرم كتابها هم مدام آب رفت. برخي هم ترجيح ميدهند كتاب مورد نظر خود را از دستدومفروشيها و با بهاي كمتر پيدا كنند. امروز انواع آن كتابفروشيهاي بزرگ كه در هر منطقهاي وجود دارد و كافهاي هم كنارش هست، رونقشان بيشتر از كتابفروشيهاي خيابان انقلاب است. اينجا فقط آدمهايي كه روزگار برايشان ته رمقي گذاشته است تا نوستالژيهاي گذشته خود را دوره كنند، حداقل هفتهاي يكبار و شايد هم كمتر به اين خيابان سر ميزنند. آنها كه سالها و دههها در كافه فرانسه قهوه نوشيدند و سيگار كشيدند، هر چند كه ديگر سالهاست نميشود اينجا سيگار كشيد. از كافههاي قديمي چند دهه قبل تقريبا ديگر چيزي نمانده است. اما خاطرات اين خيابان تمام نميشود.
زن هنوز كنار بساطش ايستاده است و ميگويد كه مشكل اصلي براي حضور در خيابان زن بودنش است؛ گاهي آزارهايي پيش ميآيد كه تمايلي ندارد دربارهاش صحبت كند. اگر كاروبار تدريسش بهتر بود و جنگي رخ نداده بود، حالا سر كلاس و زير باد خنك كولر هنرش را به كودكان انتقال ميداد. اما عصر گرم اين تابستان، ايستاده است كنار بساطي كه روي ميزي كوچك چيده است و به مشتري هرازگاهي كه گردنبندها را مينگرد، لبخند ميزند. كنار فروشندههايي بساطش را چيده است كه پوشاك دارند و مردم از آنها بيشتر قيمت اجناس را ميپرسند. هر چند قيمت بالاي يك تيشرت ساده و يك شلوار نسبتا خنك كه به چند ميليون تومان ميرسد، عابران را از خريد منصرف ميكند. همين پوشاك را در فروشگاههاي داخل شهر بايد با بهاي بيشتري خريداري كني، اما عابران اين خيابان انگار ترجيح ميدهند به همان داشتههاي خود قانع باشند و آن پولي كه ته جيبشان مانده است را خرج ضروريات كنند تا بتوانند اين ماه را هم تا آخر، بيقرض و خرج اضافي تاب آورند. زني كه سن و سالش از اغلب فروشندههاي ديگر بيشتر است، ليف ميبافد و نگاهش را با حسرت به داخل كافه روبهرو دوخته است و مشتريها را مينگرد كه در خنكي كافه، نوشيدني يا غذايشان را ميل ميكنند. حوصله صحبت كردن ندارد. خستگياش را يكييكي رج ميزند و ليف بالا ميآيد؛ آبي خوشرنگي كه معلوم نيست چركهاي چه كسي را خواهد شست؟ سرنوشتش را با كاموا به هم ميبافد زن و عصر تابستان را تحمل ميكند تا چند ساعت ديگر برسد به خانه و غذايي سردستي را روي اجاق، مهيا و شب با چشمهايي باز با خود نجوا كند كه امروز هم گذشت. ياد مرد گزارش قبليام افتادم كه ميگفت ما فقط زنده ميمانيم و زندگي نميكنيم. زندگي با همه اينها اما ادامه دارد.
نامش را نميگويم
هوا آنقدر تاريك شده است كه ياد رمان شبهاي سپيد داستايوفسكي بيفتم. پيادهروهاي خيابانهاي مركزي تهران را گز ميكنم و چشم مياندازم به عابران پياده. شبهاي اين شهر غريبتر از روز است. انگار خيابانها پر از افسانه و قصههاي پرياني ميشوند كه هر كسي حوصله ندارد قصههايشان را روايت كند. بايد يك تور ماهيگيري پر از پولك و منجوق داشته باشي تا پريان دريايي را يكييكي پيدا كني. بايد چراغقوه بيندازي تهِ شبهاي تهران و قصههايش را يكييكي بكشاني به سطحِ آب؛ حواسم آنقدر پرتِ قصهها ميشود كه يادم ميرود چيزي از ساعت كار مترو نمانده است و اگر همينطور در خيابانها جولان بدهم، به مترو نميرسم. كالسكهام تا نيم ساعت ديگر تبديل به گوجهفرنگي ميشود! و بايد دل به آبِ اقيانوس بدهم تا يك پري دريايي را پيدا كنم. حواسم به قصهها ميرود و سوسويي در گوشه يكي از خيابانهاي پرتردد تهران كه نامش را نميتوانم بگويم، پري كوچكي را ميبينم كه به عنوان شغل سومش مشغول فروختن جورابهاي رنگي و قشنگ است؛ جورابي با طرح انيميشن عروس مردگان نظرم را جلب ميكند. مشغول فروختن جوراب و همزمان خواندن كتابي است. اينجا گوشه پيادهرو نشسته است، جورابهايش را ميفروشد و همزمان درسهاي دانشگاهش را هم ميخواند. شش ماه است كه در اين پيادهرو كار ميكند. سنش به سي سال نرسيده و از يكي از شهرهاي بزرگ ايران به تهران آمده است. همزمان به سه شغل مشغول است تا خرج اجارهخانه و گذران زندگياش در تهران را دربياورد. خانهاش ته اين شهر بزرگ است كه براي او شبيه به قصهها نيست. واقعيتِ تهران با قبضهايي كه هر ماه مجبور است تنهايي پرداخت كند، به صورتش ميكوبد. ميگويد با اين سه شغل به زحمت در تهران ماندهام و خانواده حتي روحشان هم خبر ندارد به چه كاري مشغول هستم. به خاطر محدوديتهاي زندگي از چند سال قبل به پايتخت آمده است. آنقدر خسته است كه دلم ميخواهد برايش يك چاي نبات درست كنم و گزارشم را فراموش كنم. زني ميان قصه ميدود، جورابي ميخرد و ميرود. خستگي امانش را بريده است، اما خم به ابرو نميآورد. اين را در همان نور ريز و ضعيف لامپي كه با پاوربانك به زحمت نورش را روشن نگه داشته است، ميشود به چشم ديد. خودش ميگويد نشستن گوشه خيابان و كار كردن آن هم در دل شب، براي يك زن حتما خطرهايي هم دارد، اما ترجيح ميدهد نانش را خودش دربياورد؛ برخي به او پيشنهادهايي ميدهند، مثلا مردي گفته است بيا و در ازاي دريافت ماهي 40ميليون تومان صيغه شو، اما قبول نكرده است و ترجيح ميدهد به خودش متكي باشد. هر چند شبي از شبهاي زمستان و روسيه نيست، اما بايد زن را به خیابانهای تهران بسپارم و زودتر به ورودي مترو برسم. كاش پريانِ شادتري را پيدا ميكردم كه آوازِ شاديشان كل شبهاي تهران را سپيد ميكرد. اما هر چه عمق بيشتري ميگيرم، قصهها تلختر ميشود. اين ساعت شب در مترو ديگر خبري از آنها كه عصر يا صبح زود چشمهايشان را به زور قهوه و قرص باز نگه داشتهاند، نيست. تنها آنها ماندهاند كه اميدي به روشني روز ندارند و صبح زود نبايد از خواب برخيزند. دستفروشها هم تا حالا به سمت خانه رفتهاند يا ساندويچِ شب را گاز ميزنند و به فروش امروز ميانديشند. با چند زن دستفروش مترو صحبت كردم تا روايتهاي آنها را هم در گزارشم داشته باشم، اما گفتند به دليل اينكه قبلا صحبت كردن برايشان دردسرساز شده است، ترجيح ميدهند حرفي نزنند. آنها كه برخيشان را سالهاست در مترو ميبينم، از صبح عليالطلوع، با بارهاي سنگين و برخي با لبخندي پررنگ سوار واگنها ميشوند و گاهي تا انتهاي شب مجبور به كار هستند. روزگار آنها هم در اين روزهاي سخت تهران چندان خوش نيست. درآمدشان هم از هميشه كمتر است. اجناس مدام گران ميشوند و مسافران هم رغبتي به خريد ندارند. بار سنگين زندگي و اجناسشان را به دوش ميكشند. در ميان آنها تقريبا از هر رده سني به چشم ميخورد؛ از زنان ميانسالي كه جابهجايي بارهاي سنگين، آنها را در ميانهروز از رمق مياندازد تا دختركان جواني كه برخي دانشجو هستند و مجبور به كار پارهوقتند تا بتوانند همزمان درس بخوانند. با وجود فروش حداقلي اين روزها، باز هم ترجيح ميدهند در خانه نمانند و به دنبال يك لقمه نان، قطار زيرزميني تهران را بالا و پايين كنند. از مترو كه بيرون ميآيم، ماه بالاي سر من و قصههايي است كه همهشان را نميتوانم بنويسم. برخيشان تا ابد در گلويم ميمانند و تلخم ميكنند. زني كنار خيابان دارد بساطش را جمع ميكند. هنوز همان چند پيراهني را دارد كه هفتههاست ميبينم هر روز ميچيند كنار پيادهرو و هيچ كس ميلي به خريدشان ندارد. اما زن هنوز اميد دارد كه باز فردا بيايد و فرداها، شايد اميد دميد و ماه هم به زندگياش تابيد. حالا سايه جنگي ديگر كه جنوبِ گرم را داغتر از هميشه كرده است، بر همه شهرهاي اين گربه خاورميانه سايهاش را گسترده است. اضطراب دوباره در نگاهها موج ميزند و زناني كه نانشان را در دلِ خيابان جستوجو ميكنند، بايد سختتر از گذشته روزگار بگذرانند. باشد كه روزگاري خوش، چون پاياني شاد، قصه همه ساكنان اين گربه را رنگي نو بزند.