پرويز براتي
«اين همه سوزن/ براي چه ميفرستي/ تكهتكههاي زمين را/ كه به هم بدوزي/ باز ما خوشبخت نخواهيم بود / باران!»
شايد هيچ سخني و عبارتي به اندازه سطرهاي شعر بالا نتواند جهان نمايشگاه «سوزنباران» را توضيح بدهد؛ نمايشگاهي كه در آن يك شاعر و منتقد هنر، ناگهان خود را در موقعيت نقاشيكردن مييابد و از خلال دوخت، تصوير، صدا، فيلم و چيدمان، به سراغ چيزي ميرود كه سالها در شعر و نقد درباره آن نوشته است: نسبت انسان با رنج، گسست و امكان ترميم.
«سوزنباران» از يك تجربه شخصي آغاز شده است؛ از مهاجرت دختر نازنين رحيمي و روزهايي كه به گفته خودش «رنج تمامي نداشت». او در واكنش به اين وضعيت، شروع به دوختن ميكند؛ «خانه به خانه» و «تكه به تكه». سپس جنگ 12 روزه از راه ميرسد و نقاشي به اين تجربه اضافه ميشود؛ مديومي كه رحيمي پيش از آن به شكل حرفهاي تجربه نكرده بود؛ با اين وجود، نتيجه صرفا مجموعهاي از آثار شخصي نيست. در اين نمايشگاه، تكههاي دوخته شده، نقاشيها، صدا، فيلم و شعر در كنار يكديگر قرار ميگيرند تا يك پرسش بزرگتر شكل بگيرد: آيا ميتوان جهاني را كه تكهتكه شده دوباره به هم دوخت؟ و اگر بتوان، آيا حاصل آن الزاما خوشبختي است؟
رحيمي كه سالها شاعر، نويسنده و منتقد هنر بوده و سابقه فعاليت در حوزه هنردرماني و تئاتردرماني هم دارد، اينبار از جايگاه ناظر و منتقد فاصله گرفته و خودش وارد ميدان اثر شده است. «سوزنباران» از همين منظر، فقط يك نمايشگاه نيست؛ روايتي است از عبور كلمه به تصوير و از نقد به تجربه زيسته.
خانم رحيمي، «سوزنباران» از يك تجربه شخصي آغاز شده؛ اما در نهايت به يك پروژه چندرسانهاي تبديل شده است. نقطه شروع دقيقا كجا بود؟
تقريبا سه سال پيش، زماني كه دخترم مهاجرت كرد، اين پروژه شروع شد. آن دوره براي من بسيار سخت بود و احساس ميكردم رنج تمامي ندارد. شروع كردم به دوختن؛ تكهها را به هم وصل ميكردم، خانه به خانه. در واقع، دوختن براي من از همان ابتدا يك عمل ساده و دستي نبود؛ نوعي واكنش به يك وضعيت رواني و عاطفي بود.
من در آن لحظه شايد نميدانستم قرار است اين كار به يك نمايشگاه بدل شود. فقط نياز داشتم چيزي را به چيزي ديگر وصل كنم. انگار با دوختن ميخواستم يك گسست را ترميم كنم.
پس ميتوان گفت دوختن پيش از آنكه يك تكنيك هنري باشد، براي شما يك كنش رواني بود؟
دقيقا؛ دوختن براي من از تجربه زيسته آمد، نه از تصميم قبلي براي ساختن يك اثر هنري. من سالها شعر نوشتهام، درباره هنرهاي تجسمي نقد نوشتم، اما اين بار خودم درگير ماده اثر شدم. وقتي آدم در شرايطي قرار ميگيرد كه چيزي از زندگياش جدا شده، شايد ناخودآگاه دنبال راهي براي پيوند زدن باشد. براي من آن راه، سوزن و نخ شد.
اما بعد از آن، جنگ 12 روزه اتفاق افتاد و شما نقاشي را آغاز كرديد؛ چرا نقاشي؟
اين اتفاق براي خودم هم مهم بود، چون من تا آن زمان نقاشي نكرده بودم. هميشه درباره هنرهاي تجسمي نوشته بودم و نگاه منتقدانه داشتم. اما بعد از آن جنگ، شروع كردم به نقاشيكردن.
احساس ميكردم كلمات به تنهايي نميتوانند چيزي را كه درون من اتفاق افتاده بيان كنند. نقاشي از جايي آمد كه زبان ديگر كافي نبود. بعد كمكم متوجه شدم كه آنچه ساختهام، فقط نقاشي نيست. صدا، فيلم، شعر، دوخت و چيدمان هم ميتوانند در كنار هم حرف بزنند.
اين تغيير مديوم را ميتوان نوعي عبور از ادبيات به هنرهاي تجسمي دانست؟ يا اساسا مرز ميان اين دو براي شما از ابتدا وجود نداشته است؟
براي من اين مرز هميشه سيال بوده است. من سالهاست در حوزه ادبيات و هنرهاي تجسمي رفتوآمد دارم. شعر براي من فقط كلمه نيست؛ تصوير دارد، صدا دارد، ريتم دارد. از طرف ديگر، تصوير هم ميتواند روايت كند و حتي به نوعي شعر تبديل شود.
در «سوزنباران» احساس كردم يك مديوم به تنهايي كافي نيست. اگر فقط شعر مينوشتم، بخشي از تجربه من منتقل نميشد. اگر فقط نقاشي ميكردم، باز هم چيزي كم بود. بنابراين مجبور شدم اين تكهها را كنار هم قرار بدهم.
در واقع ساختار خود نمايشگاه هم از همين منطق «تكهتكه بودن و دوباره متصل شدن» پيروي ميكند؟
بله؛تقريبا همه چيز در نمايشگاه به نوعي تكهتكه است و بعد به چيزي ديگر وصل ميشود. تكههاي دوخته شده، نقاشيهايي كه كنار هم قرار گرفتهاند، فيلم و صدا؛ حتي فيلم براي من شبيه مجموعهاي از پلانهاست.
ميخواستم خود فرم نمايشگاه هم همان چيزي را روايت كند كه محتواي آن ميگويد: زندگي گاهي از قطعاتي ساخته ميشود كه هيچكدام به تنهايي كامل نيستند.
شعر محوري نمايشگاه با جمله «باز ما خوشبخت نخواهيم بود» تمام ميشود. چرا با وجود اين همه تلاش براي پيوند و ترميم، خوشبختي را نفي ميكنيد؟
چون براي من ترميم الزاما به معناي خوشبختي نيست. ممكن است چيزي را دوباره به هم بدوزيم، اما جاي زخم باقي بماند. ممكن است زمين را دوباره كنار هم قرار بدهيم، اما زمين همان زمين قبلي نباشد.
اين جمله براي من نوعي ترديد است. نميخواهم بگويم هنر ميتواند همه چيز را درمان كند. شايد بتواند به ما كمك كند رنج را ببينيم، با آن زندگي كنيم و شايد لحظهاي آرام شويم؛ اما اينكه از دل اين ترميم حتما خوشبختي بيرون بيايد، براي من پرسش است.
پس «سوزن» در عنوان نمايشگاه فقط ابزار دوخت نيست؛ ميتواند استعارهاي از تلاش انسان براي ترميم جهاني زخمي باشد؟
بله؛ سوزن هم ميتواند درد ايجاد كند و هم چيزي را به هم وصل كند. همين دوگانگي براي من بسيار مهم است.
سوزن وارد بدن ميشود و درد دارد، اما با همان سوزن ميتوان دو تكه پارچه را به هم دوخت. بنابراين خود ابزار، همزمان هم حامل رنج است و هم امكان اتصال.
براي همين «سوزنباران» براي من فقط تصوير باريدن سوزن نيست؛ انگار چيزي از آسمان ميبارد كه هم زخم ميزند و هم ما را وادار ميكند دوباره چيزي را به چيزي ديگر وصل كنيم.
در اين ميان، جنگ چه جايگاهي در شكلگيري اثر دارد؟ آيا جنگ صرفا يك پسزمينه تاريخي است يا مستقيما وارد زبان بصري شما شده؟
جنگ براي من يك واقعيت بسيار نزديك بود. بعد از جنگ 12 روزه، ديگر نميتوانستم نسبت به آن بيتفاوت باشم. چيزي در درون من تغيير كرد و نقاشي از همانجا آغاز شد. اما تلاش نكردم جنگ را به شكل مستقيم و روايي بازنمايي كنم. براي من مهمتر، اثر جنگ بر روان انسان و تجربه گسست بود. اينكه چه چيزي درون ما ميشكند و بعد ما چگونه تلاش ميكنيم آن را كنار هم قرار بدهيم.
با توجه به سابقه طولاني شما در نقد هنرهاي تجسمي، آيا هنگام ساخت اين آثار هنوز منتقد درون شما فعال بود يا سعي كرديد او را كنار بگذاريد؟
اين يكي از دشوارترين بخشهاي كار بود. منتقد درون من طبيعتا هميشه وجود دارد. اما اگر ميخواستم از همان ابتدا با نگاه منتقد به كار نگاه كنم، شايد اصلا نميتوانستم آن را بسازم.
سعي كردم اجازه بدهم تجربه اتفاق بيفتد. بعد، وقتي آثار شكل گرفتند، تازه توانستم از بيرون به آنها نگاه كنم. دوستانم هم آثار را ديدند و تشويقم كردند.
اين نكته مهم است؛ چون شما سالها درباره آثار ديگران نوشتهايد و حالا خودتان در معرض نگاه و قضاوت منتقدان قرار گرفتهايد. اين جابهجايي برايتان چه معنايي دارد؟
خيلي متفاوت است. وقتي منتقد هستيد، فاصلهاي ميان شما و اثر وجود دارد. اما وقتي خودتان اثر را ميسازيد، ديگر نميتوانيد به آن فاصله تكيه كنيد. اثر بخشي از تجربه شخصي شماست.
به همين دليل «سوزنباران» براي من تجربهاي آسيبپذير هم هست. چون چيزي از خودم را در معرض نگاه ديگران گذاشتهام.
شما سالها در حوزه هنردرماني و تئاتردرماني نيز فعاليت كردهايد. آيا «سوزنباران» را ميتوان نوعي هنردرماني شخصي دانست؟
من ترجيح ميدهم آن را مستقيما هنردرماني ننامم، اما قطعا هنر در اين تجربه براي من كاركردي التيامبخش داشت.
من شروع به دوختن و نقاشي كردن كردم چون نياز داشتم چيزي را بيان كنم. بعد متوجه شدم همين فرآيند به من كمك ميكند با رنج مواجه شوم.
هنر شايد نتواند رنج را حذف كند، اما ميتواند به آن شكل بدهد. وقتي رنج شكل پيدا ميكند، امكان نگاه كردن به آن هم به وجود ميآيد.
آيا فكر ميكنيد اين تجربه شخصي در نقطهاي از نمايشگاه تبديل به تجربهاي جمعي ميشود؟
اميد من همين است. من نمايشگاه را فقط درباره خودم نميبينم. مهاجرت، جدايي، جنگ، فقدان و اضطراب، تجربههايي هستند كه خيليها با آنها زندگي ميكنند.
اگر يك نفر وارد نمايشگاه شود و در يكي از اين تكهها، چيزي از تجربه خودش را پيدا كند، براي من اتفاق مهمي افتاده است.
در نهايت «سوزنباران» درباره ترميم است يا درباره ناممكن بودن ترميم؟
شايد درباره هر دو. ما تلاش ميكنيم تكهها را به هم بدوزيم، چون چاره ديگري نداريم. اما همزمان ميدانيم كه دوختن، زخم را از بين نميبرد و جاي بخيه باقي ميماند.
در نمايشگاه، يك نخ آبي تيره هم داريم كه براي من استعارهاي از آبهاي آلوده و همين ناپايداري است. مخاطب وقتي وارد نمايشگاه ميشود، انگار خوابي را دنبال ميكند؛ خوابي كه از تجربههاي شخصي آغاز شده اما كمكم به تجربهاي عمومي و مشترك تبديل ميشود. او رنج را در يك فضاي كوچك تجربه ميكند و در نهايت به بوك ماركها و آن نشانگرها ميرسد؛ عناصري كه براي من نشانهاي از دوختهشدن و در عين حال، امكان اتحاد و يگانگي ميان آدمها هستند.
اينجا مساله فقط كنار هم قرار گرفتن تكهها نيست؛ مساله پذيرفتن ديگري است. ديگري ممكن است رنگ متفاوتي داشته باشد، جور ديگري فكر كند يا خانهاش فرم ديگري داشته باشد، اما اگر قرار است با هم زندگي كنيم، بايد ديگري را بپذيريم. اين همان معناي همزيستي است.
براي همين من فكر ميكنم شايد «خوشبختي» واژه دقيقي براي آنچه در اين نمايشگاه دنبالش هستم، نباشد. قرار نيست خوشبختي به معناي معمولش در جهان اتفاق بيفتد. چيزي كه من دوست دارم با مخاطب به اشتراك بگذارم، يافتن خرد و آگاهي است؛ چيزي كه به ما توان زندگيكردن با رنج و توان ترميم آن را ميدهد.
اين چيزي است كه ما ساليان سال، از فردوسي تا امروز، به آن احتياج داشتهايم: خرد. فردوسي هم در جستوجوي خرد بود و اين جستوجو همچنان ادامه دارد. من هم به عنوان يك شاعر معاصر و منتقدي كه در دنياي امروز كار ميكنم، فكر ميكنم مردم ما و خود من، بيش از هر چيز به آگاهي و خردمندي نياز داريم.
شايد راه نجات ما نه رسيدن به يك خوشبختي قطعي، بلكه رسيدن به خردمندي باشد؛ خردي كه كمك كند ديگري را بپذيريم، رنج را بفهميم و با وجود همه زخمها، همچنان توان زندگي كردن داشته باشيم.
«خرد چشم جان است چون بنگري
تو بيچشم شادان جهان نسپري»