بحران روشنفكري در ايران
مرتضي ويسي
روشنفكران در ايران در تاريخ ايران همواره يك پاي ماجرا بودند. هر تحولي كه در اين كشور رخ ميداد يك سوي ماجرا مربوط به نقش روشنفكران بود. از زمان مشروطه به اين سو، از زمان ظهور نخستين روشنفكران در ايران، اين روشنفكران بودند كه تحولات مربوط به نوگرايي يا به اصطلاح مدرنيته در ايران را پيش ميبردند. روشنفكران ايراني در تحولاتي مانند روي كار آمدن رضاشاه، ملي شدن صنعت نفت و حتي انقلاب اسلامي ايران نقش بسزايي داشتند. اما چه اتفاقي افتاده كه اين روزها روشنفكران در ايران ديگر نقش پيشين را ندارند؟ چرا ديگر نميتوان از تاثيرگذاري نقش عميق روشنفكران در تحولات نشاني گرفت؟ آيا واقعا روشنفكري در ايران با يك بحران مواجه شده است؟
براي پاسخ به اين سوال بايد چند نكته را در نظر گرفت؛ اولا بحث بحران روشنفكري محدود به ايران نيست، بلكه صحبت از بحران اين موضوع در سطح جهاني است. به اين معنا كه روشنفكران در زمينه تاثيرگذاري در دنياي امروز با مشكلات اساسي مواجه هستند و ديگر روشنفكران در دنياي امروز مرجعيت پيشين خود را ندارند. درباره اين موضوع به مسائل مختلفي همچون گسترش فضاي مجازي، توجه نسلهاي جديد به سلبريتيها، مهاجرت متفكران و اهالي فكر به دانشگاه و مشغوليتهاي دانشگاهي كه عليالقاعده با مشي محافظهكارانه اتخاذ شده، ميتوان اشاره كرد، اما داستان در ايران كمي ابعاد پيچيدهتري پيدا ميكند.
روشنفكري بعد از انقلاب ايران ابعاد و نحلههاي مختلفي پيدا كرد. پيروان دكتر علي شريعتي با عنوان روشنفكران ديني هويت خود را تعريف كردند و تمام سعي و اهتمام خود را در پيوند دادن دين با روشنفكري و دموكراسي قرار دادند. از سوي ديگر پس از فروپاشي شوروي، روشنفكران چپ در ايران كه دچار شكلي از سرخوردگي بودند در قالبهاي جديد فكري بهخصوص مطالعات فرهنگي ظهور و تبلور پيدا كردند. در اين ميان ما با روشنفكران ديگري نيز مواجه بوديم، تكنوكراتها كه در دستههاي سياسي مختلف به خصوص حزب كارگزاران تبلور پيدا كردند.
جريان افول بخت روشنفكران در ايران را بايد همزمان با روي كار آمدن دولت احمدينژاد دانست. دولت احمدينژاد با اتخاذ شيوههاي پوپوليستي و غيرمتخصصانه تمام تلاش خود را براي بياعتبار كردن متخصصان و روشنفكران در ايران به كار برد. او حتي يك جايي از روشنفكران با عنوان [...] ياد كرد كه اساسا از چيزي سر در نميآورند. در اين دوران با همه فشارهايي كه به روشنفكران وارد ميآمد، اما همچنان آنها از طريق مجلات و تريبونهايي كه داشتند تمام تلاش خود را براي تاثيرگذاري در جامعه به كار ميبردند.
افول روشنفكران در دولتهاي بعدي سمت و سويي ديگر يافت. در دولت روحاني و رييسي كشور عميقا دچار بحرانهاي اقتصادي شده بود و فضاهاي فكري و فرهنگي روز به روز در حال عقبنشيني بودند. به ميزاني كه بحرانهاي اقتصادي به واسطه تحريمها و ديگر مسائل در كشور افزايش پيدا ميكرد، توجه به مسائل فكري و فرهنگي كاهش پيدا ميكرد. اما از اينجا به بعد يك اتفاق مهم باعث شد روشنفكري در ايران متوجه يك بحران عميق در بطن حيات خود شود؛ «بحران مرجعيت».
در بحران مرجعيت روشنفكران در ايران دلايل زيادي را ميتوان نام برد كه بسياري از آنها با مسائل جهاني همسو بودند. اما يك عامل مهم در ايران بسيار تاثيرگذار بود؛ «سياستورزي بدون اعمال سياست» به اين معنا كه كنشهاي روشنفكران به ظاهر امري سياسي بود، اما در باطن خود به شكلي از محافظهكاري دچار بود كه از پرداختن به مسائل واقعي كشور آنها را ناتوان ميكرد. سياستورزي بدون سياست به نحوي روشنفكران را با سياستزدايي هم همراه كرد.
درباره اين موضوع بيشتر ميتوان گفتوگو و صحبت كرد، اما غفلت از سياستورزي واقعي يكي از عوامل بسيار مهم در بحران روشنفكري ايرانيان است. چرا اين امر اتفاق افتاد بايد در جايي ديگر بدان پرداخت و به گفتوگو نشست.