روايتي از نخستين تجربههاي گمشده سالهاي دور؛ محبوبيت هنر هفتم از ديروز تا امروز
قصه سينمايي كه در قلبمان جا ماند
ليلا جعفري
خاطرات من از سينماي كوچكِ آپاراتي مدرسه شكل گرفت. دورهاي كه ما هنوز نميدانستيم سينما چيست و تنها تفريحاتي كه داشتيم بازيهايي بود كه در زنگهاي تفريح با دوستان و همكلاسيهايمان در حياط مدرسه شكل ميگرفت همچنين در برنامههاي محدود تلويزيونهاي كوچك خانه خلاصه ميشد. هر چند لذتها و تفريحاتمان كم و كوچك بودند، اما ذهن و افكارمان بيشتر از سنممان ميدويد؛ پر از رويا و اميد بوديم و وقتي چيز جديدي ميشنيديم يا ميديديم، روياهايمان چندبرابر ميشد.
يك روز اولياي مدرسه خبر پخش فيلمي در مدرسه به ما دادند، اين خبر آنقدر برايمان هيجانانگيز بود كه غرق در كنجكاوي و تكاپو شديم. بلافاصله هزاران پرسش كودكانه در ذهنمان شكل گرفت و تا روز بعدي كه قرار بود فيلم نمايش داده شود، نقد و بررسي كودكانهاي شكل داديم.
روز پخش فيلم با هيجاني وصفناپذير به مدرسه رفتيم. زنگ اول كلاسها برگزار شد و زنگ دوم قرار شد فيلم پخش شود. دل تو دلمان نبود و حواسمان كل ساعت اول به ساعت دوم بود. با صداي زنگ تفريح از هميشه خوشحالتر شديم، چراكه به موعد مقرر نزديكتر ميشديم، به تماشاي فيلم در مدرسهاي كه فقط درس ميخوانديم و گاهي كارهاي فرهنگي و چيز ديگري نداشت، برايمان تازگي عجيبي داشت. قرار شد پايان زنگ تفريح و ساعت دوم پخش فيلم آغاز شود و زمان برايمان كش ميآمد و طاقتمان كم بود. بازي زنگ تفريح را لغو كرديم و تمام لحظات تفريح را چشم دوخته بوديم به اولياي مدرسه كه چكار ميكنند؟ چطور فيلم ميآورند و چطور قرار است، ببينيم؟ كي ما را صدا ميزنند؟ و هزاران سوال ديگر در دقايقي كوتاه ذهن كوچكمان را پر كرده بود.
و بالاخره زمان رويايي كه منتظرش بوديم فرا رسيد و ناظم مدرسه همه را خواند و گفت با صف وارد سالن بزرگ مدرسه شويم. همه سريع به صف شديم و به ترتيب وارد سالن. سالن هميشگي مدرسه تغيير عجيبي كرده بود و انگار وارد مكاني جديد شده بوديم. فضايي عجيب ديديم اما جالب، چراكه پنجرهها با پارچههاي ضخيمي پوشانده شده بودند و كف سالن با صندلي چيده. هر كسي با دوستش روي صندليهاي كنارهم نشستيم. سپس برقها خاموش شد و سالن در تاريكي مطلقي فرو رفت. يك لحظه ترسيديم، چراكه ياد آژيرهاي قرمز خاموشي شبهاي جنگ افتاديم، اما خوشبختانه زمان احساس ترسمان كوتاه بود و ديوار بزرگ سالن روشن شد با دستگاه عجيبي كه تا حال نديده بوديم. آپارات يك دستگاه فلزي بود كه ميچرخيد و صداي آرام تيكتيكي داشت و فيلم توسط آن پخش ميشد. آن فضا و آن دستگاهي كه توسط آن فيلم روي ديوار پخش ميشد آنقدر برايمان جالب بود كه حواسمان بيشتر به آنها بود تا فيلم.
خلاصه آنكه، آن روز پر از خاطره و هيجانانگيز برايمان تمام شد اما نقدهاي كودكانه و پرشور ما آغاز ميشد و تا مدتها خاطرات آن روز و آن فيلم را مرور ميكرديم و منتظر تكرار دوباره اين ماجراي لذتبخش در مدرسه ميمانديم.
حتي اولين حضورمان در سينما هم حال و هواي خاصي داشت. يكي ديگر از روياهاي كودكي كه به واقعيت تبديل ميشد. روزي كه قرار شد با خانواده به سينما برويم در مسير رسيدن به سينما هزاران فكر و خيال در ذهنمان مرور ميشد و مدام از خودمان ميپرسيديم كه سينما اصلا چه شكلي است؟ چقدر بزرگ است، اندازه خانهمان است يا مدرسه يا بزرگتر از هر دوي اينها؟ چه فيلمي و چطور پخش ميشود؟ مثل تلويزيون يا مثل آپاراتي كه در مدرسه ديديم و بالاخره بعد از كلي روياپردازي به سينما رسيديم؛ جلوي ساختماني كه شبيه مدرسه و خانه بود اما بزرگتر با كلي عكس و پوستر.
در هاج و واج ديدن تصاوير و عكسهاي روي ديوار بيروني سينما بوديم كه پدر بليت تهيه كرد و سپس همه باهم وارد سالن شديم. سالني بزرگ با سقفي بلند كه از خونه و مدرسهمان بزرگتر بود و صندليهايي كه به ترتيب و شمارهگذاري شده بودند. روي صندليهايي كه متعلق به ما بود، نشستيم و سالن كمكم پر شد از آدمهايي كه بعضيها مثل ما انگار دفعه اول آمده بودند و ذوق عجيبي داشتند بعضي هم برايشان عادي بود و گويي چندينبار ميآمدند. برقها خاموش شد و صداي جيغ جمعيت از روي شادي و هيجان بلند شد و سپس بلافاصله همه در سكوتي عميق فرو رفتند. پخش فيلم كه شروع شد همه سالن سينما در سكوتي عجيب با هيجاني از ديدن فيلم فرو رفت. همه با شور خاصي فيلم مورد علاقهشان را تماشا ميكردند و ما هم در عين اينكه مبهوت جو آنجا بوديم اما همهچيز را زيرنظر داشتيم؛ بدون اينكه پلك بزنيم همه جا را با دقت نظارهگر بوديم؛ از سالن بزرگي كه برايمان عجيب بود و در آن نشسته بوديم و سينما نام داشت و اين برايمان جديد بود و آدمها و عكسالعملهايشان، خوراكيهايي كه ميخوردند، صداي موسيقي و صداي بلندگوها گاهي آنقدر بلند ميشد كه ناخودآگاه ميترسيديم. تصاوير پخش فيلم برايمان خيلي متفاوتتر از تلويزيون و آپارات مدرسه بود، خيلي بزرگتر و جذابتر مينمود.
تماشاي روز اول فيلم بر پرده سينما برايمان مانند شركت در مراسم بزرگي بود كه تا حال در آن ورود نكرده بوديم. گويي به دنياي جديدي وارد شده بوديم كه بعدها هم هربار كه به سينما رفتيم حس و حال دفعه اول را برايمان نداشت و آن روز، روزي تاريخي شد در دفتر خاطراتمان.