اشاره -«آنچه افيون با خراسان كرد در ميزان عقل ظلم چنگيز و جفاي غز يكي بود از هزار»
(حسين مسرور)
ديگر جاي هيچ شك و ترديدي نيست كه ريشه شكلگيري خيانت، وطنفروشي و حتي پليدتر از آن «بيوطني»، با فساد مالي آغاز و سپس با وعده پست و مقام از سوي بيگانگان توسعه پيدا كرده است. نمونه اخير آن، شناسايي، دستگيري و اعتراف عليرضا اكبري معروف به «ابرجاسوس» معاصر است كه تابعيت مضاعف بريتانيايي داشت و اعدام شد. شوربختانه، گويا در تاريخ سياسي ايران -حداقل از دوره زنديه تا به امروز كه حافظه جمعي ايرانيان، هرگز نميتواند خيانتهاي دوگانه ابراهيمخان كلانتر، صدراعظم كريمخانزند تا فتحعليشاه قاجار را فراموش كند- و البته در زمان استمرار سلسله حكومت قاجاريه، موارد اين ابرجاسوسان، خيانتكاران و بيوطنهاي انگليسي و غيره كم نبوده و نيست. اين درحالي است كه متاسفانه براي شناخت و آگاهي از عملكرد سياستهاي چندلايه و پنهان امنيتي بيگانگان در كشور و منطقه و سپس ارايه طرحي براي مقابله با آنها، گويا نه تنها تا به امروز هيچ پژوهشي در كشور عزيزمان ايران انجام نشده، بلكه بدتر از همه در حافظه جمعي ما ايرانيان به دروغ حك كردهاند كه بيشتر ضعفها وكاستيهاي كشور مانند شيوع و فراگيري انواع بيماريها، اعتياد، ازهمگسيختگي، فقر، جنگ و مستعمرهسازيهاي انگليس و روسيهتزاري و...، فقط نتيجه سوءمديريت، ناكارآمدي و بيكفايتي پادشاهان قاجاري بوده است و بس. درنتيجه، اين باور به دور از حقيقت را زماني فهميدم كه حداقل نزديك به يك دهه روي اسناد ديپلماسي دوران قاجار و به ويژه استخراج اسناد ديپلماسي دوره پهلوي اول و دوم و سپس مطالعه و پژوهش روي اسناد كتابخانه مجلس ملي و اسناد كتابخانه دانشگاه تهران به روش خطي و سپس با بهرهبردن از تكنيك گزارشنويسي روزنامهنگاري كار كردم، چراكه انديشمندان، پژوهشگران و نويسندگان ايراني، هنگام نگارش آثار ارزشمند خود تا ۵دهه پيش، به دليل عدم دسترسي به بسياري از اين منابع اسناد تاريخي كشور، متاسفانه دستهاي پشتپرده انگليس را كه مبادرت به ساختن لايههاي تودرتو و پنهان در سيستم و ساختار حكومتي ايران قاجار كردهاند، مشاهده نكردند و درنتيجه، پس از دوقرن سكوت، فهميده ميشود كه همچنان هستي منافع ملي و امنيتي ايران دارد در پشت پرده تصميمگيران بيگانهاي كه با بهرهبردن از شخصيتهاي بومي، منافع امنيتي خود را در آسياي غربي [با نام جعلي خاورميانه]، خليجفارس و شبهقاره هند و بهطوركلي در آسيا دنبال ميكنند، از ساختار چندينلايه امنيتي بسيار پيچيدهتر و البته بهشدت مبهمتر و متناقضتري نسبت به دوران قاجار برخوردار است كه درنهايت براي قطع اين دور باطل تسلسل تا منافع امنيت ملي ايران و ايرانيان تامين شود، راهحلي وجود ندارد به غير از آغاز پژوهشهاي ژرف روي ميليونها برگ اسناد ديپلماسي قاجار و پهلوي.
ازهمينروي، در سلسله گزارش امروز به رازگشايي از شخصيت سياسي برخي از اين خيانتپيشگان در دوره حكومت ناصرالدين شاه قاجار ميپردازم كه چرا و چگونه با خيانت آنان، بنيان تغيير تجارت جهاني ابريشم به ترياك، از سوي ايرانيان و در جهت تامين منافع امنيتي انگليس گذاشته شد.
چنانكه در بخشي از كتاب «تاريخ ترياك و ترياكي در ايران» به قلم ح. كوهي كرماني، مدير روزنامه نسيم صبا كه كتابفروشي محمدعلي علمي آن را در سال ۱۳۲۴ش. منتشر كرده، نوشته شده است: «[...] مفسرين وقايع تاريخي و جنگ ۱۸۴۰ [۱۲۵۷ق. حكومت محمدشاه قاجار] دولت انگليس را سرزنش ميكنند كه چرا به زور جنگ ترياك را به چين تحميل كرد و اينطور آشكارا از اين تجارت پشتيباني كرد. حتي سرپوتينگر انگليسي در موقع امضاي معاهده صلح با چين در نطقش گفت: «اگر ملت چين درستكار و عاقل باشد، ميتواند به آيندهاش اميدوار باشد و نگراني از اين جهت نداشته باشد. حكومت چين از ما تقاضا دارد كه كشت خشخاش و محصول ترياك را در خاك هندوستان براندازيم درصورتيكه اين تقاضا برخلاف قوانين هند و مخالف اصول حكومت ما درآنجاست فقط شما ميتوانيد استعمال آن را در داخله خاك خود قدغن كنيد. [...] صادرات ايران ديگر مانند پيش چون به خارج نميرفت مردم درصدد پيدا كردن جنسي بودند كه جانشين ساير مالالتجارههايشان بشود كه مشتري در خارج داشته باشد در ابتدا به تشويق ملل متمدن در دو ايالت فارس و اصفهان كشت خشخاش شروع ميشود و چون ايالات مجاور و مردم ساير جاها منافع اين دو ايالت را ديدند آنها هم شروع به اين زراعت كردند و در مدت كمي زرع اين گياه در همه جاي ايران شايع شد و ترياك جنس عمده صادراتي اين كشور گشت. در سال ۱۸۷۰ [۱۲۸۷ق. حكومت ناصرالدين شاه] ترياك ايران چون از يكي از بنادر درياي سياه طرابوزان صادر ميشد به نام ترياك طرابوزان معروف بود ولي پس از چندي خوبي جنس ترياك ايران معروف و باعث شهرت جهانيش گشت و رشتههاي مهمي از تجارت صادرات ايران را تشكيل داد [...].»
خيانتهاي آقاخان محلاتي از هرات تا بمبئي
حامد الگار (بركلي-كاليفرنيا) دركتاب «شورش آقاخان محلاتي و چندمقاله ديگر» كه ابوالقاسم سري درسال ۱۳۷۰ش. آن را ترجمه كرده، در بخشهايي از مقاله «شورش آقاخان محلاتي و انتقال امامت اسمعيلي به هند» نوشته است: «بنابراين شايد تصادفي نبود كه نخستين گام شورش آقاخان زماني آغاز شد كه سپاهيان ايران [محمدشاه قاجار] برغم خواستههاي بريتانيا به سوي هرات پيش ميرفتند. اندك انحراف توجه ايرانيان به سوي جنوب براي صاحبنظران جنگي بريتانيا بسيار دلپسند بوده است. شورش آقاخان نيز براي وزيربريتانيا مكنيل [براي اطلاعات بيشتر رجوع شود به بخش سوم همين سلسله گزارش] در تهران دستاويز تازهاي فراهم كرد تا حكومت ايران را از حمله به هرات منصرف گرداند: «برخي از ايالتهاي كشور شاهنشاهي مانند كرمان، مازندران و جز آن نيازمند آنند كه نظم شايستهاي يابند.» [...] ازاينرو شايد كه شورش آقاخان هرچند تا اندازهاي به سبب درگيريهاي خودش با دربار پديد آمده بود، اين شورش براي خدمت به منافع انگليس در جلوگيري از تثبيت سلطه ايران بر هرات نيز طرحريزي شده بود.[...] با آمدن آقاخان به افغانستان ديگر ضرورتي ندارد كه در ميزان همكاري او با بريتانيا تامل كنيم: خدمتهاي او به انگليسيان آشكارا در زندگينامه ذاتي او ثبت شده و درجاهاي ديگر به آنها اعتراف شده است. پس از گذشتن از مرز افغان وي به قندهار كه در آن زمان در دست بريتانيا بود رفت. [...] وي در ۱۷ذوالقعده ۱۲۵۸ برابر با بيستم دسامبر ۱۸۴۲ به قندهار آمد. رالينسن [راولينسون مترجم خط ميخي] براي آقاخان مواجبي بالغ بر صد روپيه در روز مقرر كرد كه در زمان اقامت در قندهار آن را دريافت كند و پيشنهاد كرد هرگاه در آينده بخواهد جابهجا شود بايد جريان را به لرد مك ناگتن در كابل بنويسد. آقاخان نامهاي نوشت و پيشنهاد كرد كه او بايد از جانب انگليس و دستنشانده او شاه شجاع هرات را فتح و بر آن حكومت كند. اين پيشنهاد پذيرفته شد اما با قيام محمداكبرخان و نابودي پادگان انگليس در كابل، اجراي آن همانند ساير هدفهاي انگليس در افغانستان ناكام ماند. [...] ديري نپاييد كه در محرم ۱۲۶۲ / دسامبر ۱۸۴۵ - ژانويه ۱۸۴۶ به بمبئي رسيد و حكومت ايران خواستار بازپس دادن او شد. ايران استرداد او را براساس ماده ده پيماننامه ۱۸۱۴ [۱۲۳۰ق. حكومت فتحعليشاه قاجار] ايران و انگليس كه ناظر بر استرداد گريختگان دوطرف پيماننامه در قلمروهاي يكديگر بود، خواستار شده بود.[...] درپاسخ از ايران خواسته شده بود كه با توجه به خدمتهاي آقاخان به امپراتوري بريتانيا از اجراي اين ماده پيماننامه «با روحيه دوستانه» چشمپوشي شود و در عوض قول داده شده بود كه اقامتگاه او از بمبئي به كلكته منتقل شود. [...] [آقاخان] برخلاف سران سند و بهغم روابطي كه اينك با انگليس پيدا كرده بود هنوز اميدوار بود كه تبعيد او پايان پذيرد و به ايران بازگردد. اين اميدواري با مرگ محمدشاه در ۱۸۴۸ [۱۲۶۵ق.] بيشتر شد. [...] صدراعظم جديد اميركبير[حكومت ناصرالدينشاه قاجار] حتي از سلف خود موافقت كمتري نشان داد: وي به تقاضاهاي انگليس پاسخ داد كه آقاخان تنها هنگامي ميتواند به ايران بازگشت داده شود كه در مرز به عنوان فراري تسليم مقامهاي ايراني گردد. با اينهمه آقاخان نوميد نشد و به اميد روزهاي بهتر، سخت ميكوشيد تا با كنسول تازه ايران در بمبئي ميرزا حسينخان [مشيرالدوله] دوست شود. از اينرو او را به لذت بردن از مسابقه اسبدواني دعوت كرد[...].»
خيانتهاي مشيرالدوله از بمبئي تا تهران و استانبول
ابتدا، در اينجا لازم به توضيح است كه گزارش سيدجعفرخان مشيرالدوله در تاريخ ۱۲۷۲ق. در كتاب خطي و در دوبخش «طرز حكومت و تشكيلات دربار و وزارتخانهها و ادارات دولتي و وظايف آنها، حكومت، قواي حكومت، پادشاه، وزراء كابينه، مجلس شوراي دولت، وزيراعظم، مجلس شوراي كبرا، مجلس خاص، دواير دولتي...» و همچنين بخش دوم حاوي «مناقشات و اختلافات با دولت عثماني و واقعه محمره و قرارداد ارزنهالرم و توضيحات راجع به حدود ايران و عثماني» از مهمترين مرجع در زمان تغيير ساختار امپراتوري هخامنشيان به ساختار حكومتي دولت-ملت در عصر حكومت ناصرالدين شاه قاجار است كه اكنون در آرشيو دارالخلافه ناصرالدينشاه قاجار و در اداره اسناد وزارت امورخارجه نگهداري ميشود كه امروز نمونهاي ديگر از تصوير اين سند گزارش دولتي در روزنامه اعتماد، درحالي منتشر ميشود كه در سلسله گزارشهاي پيشين نيز در چندين مورد به محتواي برخي از اين سند گزارش دولتي پرداختهام. اكنون باتوجه به اين تغيير ساختار حكومتي در عصر ناصرالدين شاه قاجار، به آنچه در زمان ميرزا حسينخان مشيرالدوله سپهسالار، به عنوان ديگر داماد فتحعليشاه قاجار اتفاق افتاده، ميپردازم.
برهمينپايه، دركتاب مرجع «شرح حال رجال ايران» در قرن ۱۲ تا ۱۴ق. با نگارش مهدي بامداد در سال ۱۳۷۸ش. نوشته شده است: «حاج ميرزا حسينخان مشيرالدوله سپهسالار اعظم ناصرالدين پسر اكبر و ارشد ميرزا نبيخان امير ديوان قزويني كه در سال ۱۲۴۳ق.زاده شده است [....] . در ماموريتهاي خارج -در وزارت عدليه- سپهسالاري- صدارت و وزارت امورخارجه با فعاليتي بينظير امور محوله به خود را به وجه احسن انجام ميداد [...] حاج ميرزا حسينخان مشيرالدوله بعد از ميرزا تقيخان اميركبير بزرگترين صدراعظم دوره قاجاريه است با اين تفاوت كه زير بال ميرزا تقيخان را قدري روسها گرفتند و زيربال ميرزا حسينخان را تا قرارداد آخال انگليسها داشتند. ميرزا حسينخان تقريبا دنباله اصلاحات اميركبير را گرفت. [...] ميرزا حسينخان كه از سال ۱۲۶۶ تا ۱۲۶۹ق. كارپرداز اول ژنرال كنسول (سركنسول) در بمبئي [هندوستان] بود در يكي از گزارشهاي خود منافع زياد كشت خشخاش را در ايران از نظر صادرات گوشزد دولت نمود دولت هم بنابراين گزارش كشت خشخاش را در مملكت ترويج كرد و ابتداء در سال ۱۲۶۷ق. بناي ترياككاري در اطراف تهران گذاشته شد. ميرزا حسينخان سه سال در هندوستان سركنسول بود در اين مدت حسنعليشاه معروف به آقاخان محلاتي ملقب به عطاشاه به مناسبت اينكه باهم باجناق و هر دو داماد فتحعليشاه بودند نسبت به او محبت بسيار ميكرد ازجمله در شرطبندي اسبدواني بمبئي مبلغ ۱۵۰هزار روپيه به او داده وگفته بود در شرطبندي براي او بليط خريده و باسم او اصابت كرده است. پس از مراجعت از هندوستان در سال ۱۲۷۱ق. مامور ژنرال كنسولگري (كارپردازي اول) تفليس شد سهسال هم در آنجا بود و در سال ۱۲۷۵ق. به وزيرمختاري ايران در استانبول تعيين شد پس از فوت ميرزا جعفرخان مشيرالدوله درسال ۱۲۷۹ق. در سال ۱۲۸۲ق. ملقب به مشيرالدوله و درسال ۱۲۸۰ق. كه براي دادن گزارش به تهران آمده بود به عضويت دارالشوراي كبري نيز برقرار گرديد. در سال ۱۲۸۵ق از درجه وزيرمختاري برتبه سفيري ارتقاء يافت و سفارتش در دربار عثماني ۱۲سال طول كشيد باينمعني كه ۱۰سال وزير مختار و دوسال آخر سفيركبير بود. [...] اتفاقا حاج ميرزا حسينخان مشيرالدوله در هر سه جا [بمبئي -تفليس- اسلامبول]... ماموريت داشتهاند در ايامي كه در اسلامبول وزيرمختار و سفيركبير و از طرفداران سياست انگليس بود با لرد لايار كه سالها در ميان طوايف بختياري زندگاني كرده بود در اين اوقات او هم سفيركبير انگليس در اسلامبول بود نهايت دوستي را داشت و به همين قسمتها او را در ابتداء به صدارت رساند... از نامههايي كه از اسلامبول به ناصرالدين شاه مينويسد معلوم ميشود نامبرده مرد تجددخواه و اصلاحطلبي بوده و خيلي ميل داشته كه ايران هم به خود حركتي داده و سري بين سرها بيرون آورد... و چون ناصرالدينشاه باطنا در نظر داشت كه او را به صدارت برساند ابتداء در بغداد در ۲۹ رمضان همين سال دستخط وزارت عدليه و وزارت وظائف و اوقاف را براي او صادر كرد و او را همراه خود به تهران آورد به محض ورود با مشورت او امر به تشكيل مجلس دارالشوري كبري يا دارالشوراي دولتي داد (۱۲۸۸ق.) پس از هفتماه كه از وزارت و عضويت دارالشوراي كبراي او گذشت شاه در تاريخ ۱۳ رجب ۱۲۸۸ق. حاج ميرزا حسينخان مشيرالدوله را به لقب سپهسالار اعظم ملقب و به وزارت جنگ منصوب نمود و يكماه و نيم بعد از اين تاريخ (۲۹شعبان ۱۲۸۸ق.) او را به منصب صدارت عظمي ارتقاء داد. رولينسن سياستمدار انگليسي در كتاب انگليس و روس در خاور ميگويد: «با معرفي و اصرار دولت انگليس ميرزا حسينخان به صدارت ايران رسيد.»
همچنين، رضا رييسطوسي دركتاب «زوال نظام اجتماعي و فروپاشي دولت قاجار»، براساس اسناد آرشيو وزارت خارجه بريتانيا در سال ۱۴۰۱ش. در بخشي از موضوع «ارتش در دوران صدارت مشيرالدوله» نوشته است: «وضع قشون ايران تا زماني كه ميرزا حسينخان مشيرالدوله در شهريور ۱۲۵۰ (سپتامبر ۱۸۷۱) [۱۲۸۸ق.] با لقب سپهسالار اعظم به وزارت جنگ و فرماندهي سپاه منصوب شد رو به تباهي بود. ناصرالدين شاه در مراسم روز انتصاب او به وزارت جنگ خطاب به امناي دولت و شاهزادگان نارضايتي خود را از امور كشور و وضعيت قشون اعلام كرد. شاه گفت: «در اين سنوات گذشته آنطوري كه بايد و شايسته دولت ايران است و آن قسمتي كه منظور نظر ما بود ترقيات در شعبات نظامي و غيرنظامي حاصل نشده به خصوص از ترقياتي كه در اسلحه جديده در يوروپ [اروپا] و در قواعد مشق و درس نظامي آناً فاناً در تزايد است سرايت به ايران نكرد و سركردگان و صاحبمنصبان از بزرگ و كوچك تكاليف حدود و خدمات خود را گم كرده شان و احترام نظامي از ميان رفته بود... و قوانين نظامي فراموش نموده بودند.» وي براي اصلاح قشون به سپهسالار توصيه كرد كه مناصب نظامي براساس استحقاق و شايستگي افراد داده شود نه «به واسطه وراثت» و امور قشون ايران تحت قاعده و قانون انتظام يابد و پيشرفت كند. سپهسالار در اندك زماني قوانين و مقرراتي براي ارتش وضع كرد. براي آموزش صاحبمنصبان به تاسيس مدارس نظامي پرداخت. براي سامان دادن به وضع قشون به استخدام كارشناسان نظامي از اتريش مبادرت و به احياي قورخانه ايران اقدام كرد. بودجه قشون را از بودجه عمومي تفكيك كرد. مناصب ارثي را حذف كرد و تشكيلات نظامي را به سبك اروپا ترتيب داد. پس از رسيدن به صدارت در آبان ۱۲۵۰ (نوامبر ۱۸۷۱) [۱۲۸۸ق.] ارتش را به كمك محمودخان ناصرالملك، وزيرمختار قبلي ايران در لندن كه به معاونت خود گماشته بود، اداره ميكرد. مشيرالدوله كه به دليل مخالفت شديد با اعطاي قرارداد رويتر در بازگشت از اولين سفر فرنگ با شاه از صدارت عزل و به حكومت رشت گماشته شده بود، يك ماه بعد توسط شاه به تهران فراخوانده شد. شاه اميدوار بود وي با كارداني و كفايت خود بتواند امتياز رويتر را لغو و دعاوي آن كمپاني را كه از آن بيم داشت، باطل كند. اين بود كه او را دوباره به وزارت خارجه و سپس به وزارت جنگ منصوب كرد. مشيرالدوله ضمن بازگشت به تهران نامهاي به ناصرالدينشاه نوشت و علاوه بر شرح خدمات خود از اينكه شاه او را در برابر مخالفان حمايت ميكند تشكر كرد و درباره تفنگها و مهمات خريداري شده در سفر فرنگ نيز نوشت: «آوردن تفنگها از پروس بر طبق امر و ميل مبارك بدون هيچ تفكر و زحمت و خسارت صورت خواهد گرفت. خاطر مبارك آسوده و مطمئن باشند و خدمات پرزحمت و بزرگ كه ديگران از انجامش اظهارعجز نمايند در سايه مبارك و از بركت تربيتهاي همايوني انجام دادهام و باز هم خواهم داد. اين فقرات مرقومه قابل اينكه خاطر مبارك را مشغول فرمايد نيست.» ميرزا عليخان امينالدوله درباره اين چندين هزار تفنگ و هزاران قطار فشنگ كه ميرزا احمدخان آجودان صدارت عظمي به كارخانه اتريش سفارش داده بود مينويسد: «تفنگها را بعد از رسيدن به ايران امتحان كردند معيوب درآمد. علاوه بر اينكه از اسلحه منسوخه بود معلوم شد... چون بيمصرف و متروك شده بود براي پارسنگ به انبار كشتيها ريخته بودند. پولي كه به بهاي آن رفت از كيسه دولت گم شد. فشنگهاي فرمايشي هم كه رسيد به معرض امتحان آمد به تقلب ساخته شده باروت آن را كاسته گلولهها را با قالب نازك مجوف ساخته بودند و از اين معامله به دامن سپهسالار لكه رسيد و به اغماض گذشت.»
تمام منابع توافق دارند كه پايبندي مشيرالدوله به تعهدات خود براي اصلاحات و رعايت اخلاق در امانتداري و نيز درستكاري او، پس از عزل از صدارت ۱۸ماهه و انتصاب دوباره به وزارت خارجه و جنگ، بهشدت كاهش يافته بود. امينالدوله درباره تغيير مسلك او مينويسد: «سپهسالار اعظم... كه اوايل از رشوه خوردن و امتياز و مقام نظامي و غيرنظامي را نابجا فروختن و شرف خدمت را پست و ضايع كردن به هزار سوز دل اظهار ميكرد خود در اين مراحل به سابقين سبقت جست و مبلغ پيشكشي را از آنچه معمول قديم مملكت بود چندين مقابل بالا برد... با نداشتن عقب و اولاد در جمع مال و تكميل ثروت بياختيار و... در تحصيل مسند گم كرده و ميل به مقام صدارت اهتمام داشت.» وي در طول فرماندهي ارتش، حتي براي ترفيع درجات نظامي، بيش از حد رشوه ميگرفت. وقتي ارتقاي درجه محمودخان نامي را از سرهنگي به سرتيپي به ناصرالدين شاه پيشنهاد داد شاه كه از تغيير مشي مشيرالدوله رنجيده بود، به امينالملك گفت به او بنويسيد «گويا جز محمودخان، كسي در رتبه سرهنگي باقي نمانده، همه را سرتيپي و ميرپنجگي دادهايد. محض اينكه نمونه از اين منصب بماند... او را به سرهنگي ابقا نماييد.» [...] از سال
۱۸۸۰/۱۲۵۹ [۱۲۹۸ق.] تا سال ۱۹۰۷/۱۲۸۶ [۱۳۲۶ق.] كه ميرزا حسينخان مشيرالدوله از قدرت بركنار شد و ايران به حوزه نفوذ دو قدرت روس و انگليس تقسيم شد، ارتش ايران در تمامي ردهها دچار فساد و تباهي بود، سلسله مراتبي خشك داشت و سازماندهي ضعيف و فاقد انضباط بود. بهعلاوه، نهادي كه بايد مسووليت اعمال نظارت دولت و حفظ حاكميت و استقلال ملي را برعهده ميگرفت، نميتوانست فارغ از تاثير رقابت روس و انگليس در منطقه باقي بماند. گذشته از اين، منافع اين دو قدرت مداخلهگر مغاير با وجود يك ارتش نيرومند ملي در ايران بود. از نظر اين دو رقيب، «تماميت ارضي» ايران به موازنه دوجانبه آنها كه با رقابت و درعينحال سازش به دست ميآمد، بستگي داشت نه به نيروي نظامي قدرتمندي كه خود ايران بايد دراختيار داشته باشد.» ادامه دارد...
منبع: كتابخانه شماره يك و ايرانشناسي مجلس
٭ روزنامهنگار و پژوهشگر
آزمايش كشت ترياك در زمان اميركبير
درحاليكه ميرزاحسينخان مشيرالدوله سپهسالار در زمان سركنسولي در بمبئي(هندانگليس) رابطه دوستانهاي با آقاخان محلاتي كه هر دو دامادهاي فتحعليشاه بودند، داشت، در گزارش سياسي خود به اميركبير صدراعظم ناصرالدين شاه كشت ترياك را پيشنهاد داد. بر همين اساس، فريدون آدميت در كتاب «اميركبير و ايران» در سال ۱۳۳۴ش. نوشته است: «زراعت خشخاش نيز در زمان امير وسعت زياد پيدا كرد منتهي پس از امير كه كشيدن ترياك در ايران راه پيدا كرد منشأ آثار شومي گرديد كه چون هنوز هم خطر مهلكي براي حيات اجتماعي ايران به شمار ميرود مجبوريم براي روشن شدن آن نظري به سابقه تاريخي زراعت ترياك در ايران بيفكنيم. [...] نوشتههاي مولفين خارجي كه در نيمه اول قرن نوزدهم به ايران آمدهاند بااينكه درخصوص هريك از تفننهاي ايرانيان مثل غليون و غيره بحثهاي مفصلي دارند و حتي كساني مثل «مورير» و «ميتفورد» كه سعي داشتهاند هر خوي و خصلت نيك و بد ايراني با هر تفنن او را به باد سخريه و استهزاء گرفته هزاران گوشه نيش قولي بزنند به هيچوجه متعرض كشيدن ترياك نشده و اسمي از آن نبردهاند. از آن طرف در كتب خارجيكه از ۱۸۶۰[۱۲۷۷ق.] به بعد به ايران مسافرت كردهاند تكتك به كسانيكه معتاد به كشيدن ترياك شدهاند برميخوريم رفتهرفته به قدري اين امر شيوع مييابد كه هيچ جهانگردي نيست كه از ايران ديدن كرده باشد و از اين مرض مهلك اجتماعي گفتوگو نكند. دكتر نليگان طبيب اسبق سفارت انگليس در طهران [تهران] معتقد است كه بنا بر اسناد معتبر كشيدن ترياك در ايران بعد از نيمه قرن نوزدهم شروع گرديده است. پس معلوم ميشود كه در زمان امير[كبير] كشيدن ترياك متداول نبوده است و نيز همو [هم او] گويد: «ترياك ايران در لندن براي نخستينبار در حدود ۱۸۷۰ [۱۲۸۷ق.] ديده شد كه جنس بسيار پستي داشت و به هيچوجه به نام كشور مبداء خوانده نميشد بلكه به نام ترياك ترابوزان [طرابوزان] شهرت داشت... زيرا ترياك ايران را در اين بندر به كشتي گذاشته بود. بعد از ۱۸۷۰ [۱۲۸۷ق.] جنس خوب ترياك ايران شناخته شد و يك تجارت مهمي بين ايران و انگليس ايجاد گرديد كه اهميت آن به اندازه تجارت انگلستان با شرق اقصي بود. به قدري، منافع زياد از آن عايد شد و انگليسها ترياك ايران را خوب خريدند كه كشاورزان از زراعت گندم دست كشيدند و قسمت زيادي از اراضي گندمخيز خود را براي كشت خشخاش تخصيص دادند.»
در نتيجه قحطي عجيب ۷۲-۱۸۷۰ [۸۹- ۱۲۸۷ق.] پيآمد كه هزاران زن و مرد از بيقوتي جان دادند و فديه خشخاشكاران و ترياكخران شدند و به همين علت براي چندسالي ضربه سختي به زراعت كوكنار در ايران وارد آمد تا دوباره رو به ترقي گذاشت و از ۱۸۸۰ [۱۲۹۸ق.] بر زراعت آن افزوده شد بهطوري كه ميزان محصول اصفهان كه در سال ۱۸۵۹ [۱۲۷۶ق.] فقط ۴۲۰۰۰ پوند بود در اوايل قرن بيستم به ۸۷۰۰۰ پوند بالغ گرديد و بالاخره كار به جايي كشيد كه «ماژر نيومن» مورخ انگليسي در كتاب «شرق ميانه» مينويسد از ۲۶ ولايت ايران در ۱۸ ولايت آن ترياك كاشته ميشود و همچنين منطقه زراعت خشخاش را در ايران به چهارصدهزار ميل مربع يعني معادل يك منطقه وسيعتر از مصر ثبت ميكند. پس ديديم كه كشيدن ترياك در زمان امير[كبير] در ايران ابدا مرسوم نبود و هرچه هست پس از او رفتهرفته مردماني بدان معتاد شده خو گرفتهاند و به تصريح نليگان مولف سابقالذكر اعتياد به ترياك كشيدن از خراسان شروع شده و به نواحي ديگر سرايت نموده است. كشت خشخاش در عهد اميركبير در مرحله آزمايش بوده است و به تصريح وقايع اتفاقيه و منتظم ناصري در اطراف طهران [تهران] به زراعت خشخاش پرداختند تا نتايج خوب و بد آن را امتحان نمايند.»منبع: كتابخانهشماره يك
و ايرانشناسي مجلس