شفق محمدحسيني
از پنجره صداي ميهماني همسايه ميآيد و در خانه، تنها سكوت و صداي تلويزيوني كه پيرزن به پرستارش اجازه نميدهد ببيند. صدايش را بسته است، اما پيرزن همين تصويرِ صامت را هم تاب نميآورد و بهانه فرزنداني را ميگيرد كه عصرِپنجشنبه به ديدارش نيامدهاند، و همه اين دلتنگي را سر پرستاري خالي ميكند كه براي روزي يك ميليون و500هزارتومان، ناراحتي و دلخوري و گاه نظرتنگي و بدقلقي پيرزناني كه مراقبشان هست را، به جان بخرد. پرستار اما خم به ابرو نميآورد. بغضش را پشتِ چشمهاي درشتش و چينِ پيراهنش مخفي ميكند، چون چارهاي ندارد جز سكوت و كارِ روز و شبهاي خستگي كه از پسِ هم بايد بگذراند، تا اين پنج روز در دوخانه، با دو پيرزن متفاوت از هم، بهسرشود و برسد به خانهاي كه سه ساعت حداقل از محل آخرينكار، فاصله دارد و يكروزونيمِ باقيمانده از هفته را براي خودش سركند، تا باز دوباره آفتاب طلوعكند و روزي ديگر را بياغازد؛ با چاشني تلخي پيرزن و حقوقي كه حتي به كرايهخانه هم نميرسد، ديگر چه برسد به كمكخرجي عروس و نوههايش. اين تنها چندسطر از زندگي يكي از زناني است كه از سالمندان مراقبت ميكند؛ بدون بيمه و آيندهاي كه لااقل بشود روزنهاي اميد به آن داشت. اين ميان اما پرستاراني كه از كودكان مراقبت ميكنند، شايد بيمه و آيندهاي نداشته باشند، اما طبق گفته اغلبشان، اعصابِ آرامتري دارند. زيرا سالخوردگان كه اغلب از دوري فرزندان و اقوام دلتنگ و بيحوصله هستند، تلافي همه ناكاميها را سر پرستاراني خالي ميكنند، كه اغلب به اجبار به اين شغل تندادهاند. البته همه كهنسالان شبيه هم نيستند. آنها كه اغلب دردي جسمي را هم در سالهاي پيري دچار هستند، گاهي حوصله خود را هم ندارند و ترجيح ميدهند كنار فرزندان و خانواده باشند، تا بهقول خودشان، زني غريبه كه هرچقدر هم محبت كند، جاي خويشاوندان را برايشان نميگيرد. اما چارهاي هم ندارند، ديگر مانند گذشته نيست كه سالمندان اغلب در خانههاي فرزندان خود زندگي ميكردند و از آنها مراقبت ميشد.
امروز شايد هردو چارهاي ندارند، پرستاران به اين شغل نياز دارند و كهنسالان هم درصورتي كه توانايي زندگي بدون مراقبت ديگري را نداشته باشند، بايد به اجبار زندگي دركنار پرستاري كه كل روز حواسش به آنها باشد را تاب بياورند. شرايط براي پرستاران كودك متفاوتتر است. آنها اغلب در طول روز به مراقبت از كودكاني ميپردازند كه مادر شاغل دارند و شب را درخانه خود سپري ميكنند. با چالشهاي كمتري مواجه هستند، هرچند كه آنها هم از ميزان درآمد و انتظار برخي كارفرمايان گلايه دارند. اما هرچه باشد، دوره سالمندي و كودكي، هردو شباهتهايي به هم دارند، هرچند كه بودن كنار هركدام، تخصص و آموزشهاي مربوط به خود را ميطلبد، و اين همان جاي خالي است كه متاسفانه در ايران به آن اهميت چندانيداده نميشود و اغلب افراد متقاضي پرستار، چه براي سالمند و چه كودك، از دوستان و آشنايان پرسوجو ميكنند و حتي پرستاراني كه توسط شركتهاي معتبر معرفي ميشوند، لزوما دورههاي تخصصي مرتبط با شغل خود را نگذراندهاند و اين سبب چالشهايي ميان كارفرما و پرستاران ميشود.
خانم ميم چيزي نمانده است تا شصت ساله شود. آرايشگر ماهري بود اما به دليل اينكه امكان مالي براي راهاندازي آرايشگاه را نداشت، از شش سال قبل، پرستار سالمندان شد. اولينبار دوستش به او گفت كه بايد براي انجام شيميدرماني يكماهونيم به بيمارستان بروم و كسي را ندارم همراهم باشد، زن ساكش را بست و كنار دوستش تا لحظه مرگ ماند. دوره كرونا را كار نكرد و بعد از آن، دوباره با معرفي يكي از آشنايان پرستار زني شد و در خانه هم از كار و رفتار زن و خانوادهاش راضي بود. آخر قصه اين زن هم مرگ بود و سومين زني كه از آن پرستاري ميكرد، زن تنهايي بود كه ازدواج نكردهبود و برادرش همه سرمايه زندگي زن در دستانش بود و حتي حاضرنبود براي خواهرش ميوه و خوراكي بخرد. ميگويد روزي اگر ميگفتم براي خواهرت شير بخر، يك روز ميخريد و تا تمام ميشد ميگفت چاي بخورد چه اشكالي دارد؟ و ديگر شير نميخريد. حتي حاضر نبود من يك لقمه نان بخورم و ميگفت از خانه خودت خوراكي بياور. خانم ميم از خانه خودش غذا و خوراكي ميآورد و حواسش به زن بود، اما بيشتر از دوماه دوام نياورد.
در ادامه او از زني ديگر كه به دليل برداشتن قابلمه پاهايش سوختهبود و هفتماه بستري بود، مراقبت ميكرد. فرزندانش براي او پرستار گرفته بودند تا تنها نباشد و آشپزي نكند. در آن خانه همه امكانات دراختيارش بود و هرچه ميخواست فرزندان او برايش تهيه ميكردند. حتي براي نوهاش هم خريد ميكردند. اما به گفته خودش در همه خانهها شرايط به اين شكل نبود. گاهي رفتار سالمندان آزاردهنده است و گاهي خانواده آنها كه كارفرما هستند، حاضر به دادن امكانات بيشتر حتي براي خود سالمند هم نيستند.
خانمميم، حالا بيش از چهارسال است كه از زني حدود نودساله مراقبت ميكند. اين پيرزن هم از آشنايان بود. او كه خانهاش اطراف تهران است، مجبور است صبح شنبه، پنجونيم صبح از خانه بيرونبزند تا ساعت هشتونيم برسد به خانهاي بسيار دورتر از محل زندگياش و كنار پيرزني بماند كه مدام از همهچيز بهانه ميگيرد. حتي بيمه هم نيست و كارفرمايانش هم تا امروز هيچكدام قبولنكردند كه او را بيمه كنند.
خانمميم رنگ به رخسار ندارد و دايم كز كرده است روي صندلي، ديابت دارد و مرتب هوس شيريني ميكند، اما پيرزن همه خوراكيهايي را كه فرزندانش براي او ميآورند مخفي ميكند تا خانمميم نخورد! همه اينها اعصابش را بههم ميريزد و ميگويد فرزندان و آشنايان ميگويند از وقتي به اين خانه آمدي انگار افسرده و پكرشدي. خودش هم ميگويد درستاست كه شبها راحت هستم و كسي غير از خودمان دوتا اينجا نيست، ولي از نظر روحي آزار ميبينم. او دوست دارد هميشه ميهمان بيايد و پيرزن صاحبخانه از ميهمان بيزار است! خانمميم دلش ميخواهد ميزش پراز ظرفهاي رنگارنگ ميوه و شيريني و تنقلات باشد، اما پيرزن مدام درحال انباركردن خوراكيهاست و همين سبب ميشود دايم درحال كلنجاررفتن روي اعصاب و روان هم باشند. پنجروز در هفتهاي را كه كنار هم سپري ميكنند، دوروز اول به خوشي ميگذرد و در ادامه همان بحثهاي هميشگي سر غذا و خوراكيها، هرهفته تكرار ميشود. ميگويد با فرزندانش هم صحبت ميكنم اما پيرزن به حرف هيچكس گوش نميدهد. حقوقش براي 5روز در هفته حدود25ميليون تومان است. چندماه اخير بهگفته خودش قندش مدام بالارفته است و حالا به فرزندان پيرزن گفته است كه ترجيح ميدهد مدتي كار نكند. آنها هم با التماس از خانمميم خواستند كه بماند و حقوقش را زيادتر كردند. ميگويد حتي فرزندانش هم نميتوانند بيشتر از چندساعت كنارش بمانند. پيرزن با همه ناسازگاري ميكند. به نوهها نيش و كنايه ميزند و جلوي ميهمان به پرستار ميگويد كه چرا اينهمه ميوه آوردي؟ اينها انقدر نميخورند! خانمميم آنقدر حرص ميخورد كه قندش بالا و بالاتر ميرود و بيشتر هوس شيرينيهايي را ميكند كه پيرزن زير تختش آنقدر قايم ميكند، تا خراب شود و بريزد دور؛ چون آن دو خربزهاي كه هفتهقبل پسرش خريد و آنقدر نخوردند تا گنديد.
براي زنان سرپرستخانوار درآمد اين شغل كافينيست
زهراخانم 58سال سن دارد و چندسالي ميشود از همسرش جداشده است. پسرش چندسالقبل _ بهدليلاينكه همه زندگياش را فروخت كه با دوبچه از ايران برود، و مردي كه پولش را به او سپردهبود، همه سرمايه او و چندنفرديگر را برداشت و فراركرد و رفت، _ از بالاي يكي از پلهاي تهران خودش را به پايين پرتكرد، اما زنده ماند. زندگي كه با مرگ فرق چنداني ندارد. بعد از چند عمل جراحي در نهايت مغزش از كارافتاد و حالا در آسايشگاهي بستري است. اين بزرگترين غصه زهراخانم است، كه صدايش موقع هربار گفتنش به لرزه ميافتد.
يكدهه از روزي كه زهراخانم، مجبورشد به كار پرستاري مشغولشود ميگذرد. او هم تجربه نگهداري از كودكان و هم سالمندان را دارد. ابتدا به عنوان پرستار براي بهزيستي كار ميكرد و از كودكاني كه خانوادههايشان آنها را كنار خيابان رها ميكردند و به بهزيستي سپرده ميشدند، مراقبت ميكرد. كودكان و نوزاداني كه برخي از آنها بهدليل اعتياد مادر، دچار اعتياد بودند و روند درمانيشان از چندهفته تا ماه طول ميكشيد. نوزاداني كه بيهيچ گناهي، دچار اعتياد شدهبودند. اين نوزادان طيكردن روند درمان برايشان بهصورت ترك آرام بود و اگر بهيكباره به آنها موادمخدر نميرسيد، جان نحيفشان را تسليم ميكردند. زهراخانم ميگويد بايد ميديديد چگونه بيتابي ميكردند، وقتي به آنها موادمخدر نميرسيد. بههمينخاطر بيش از ديگر نوزادان به مراقبت و آغوش گرمي نيازداشتند كه زهراخانم و ديگر همكارانش برايشان فراهم ميكردند. نوزادان به خيال اينكه در آغوش مادر هستند، اغلب بعد از جداشدن از او، بيتابي ميكردند. به بو و توجه و محبت اين پرستار، انس گرفتهبودند. رييس يكي از بيمارستانهايي كه در آن مشغول بهكار بود، از او تقدير كردهبود و ميگفته تو به اينها عشق دادي، خودش اما ميگويد من از آنها عشق و محبت ميگرفتم و بعداز اينكه بهبودي پيدا ميكردند، آرام ميشدم.
زهراخانم چهارسال از نوزادان و كودكاني كه بيماربودند، در مراكزدرماني مراقبتميكرد. سروقت دارويشان را ميداد و برايشان به قول خودش مادري ميكرد. در اين چهارسال از حدود60 نوزاد پرستاريكرد كه نيمي از آنها دچار اعتياد بودند و بقيه بيماريهاي ديگري مانند مشكلات ريوي و ... داشتند كه بعد از طيكردن روند درمان، دوباره به بهزيستي سپرده ميشدند. نوزاداني كه به او لبخند ميزدند و زماني كه تحويل بهزيستي ميداد، تا دوروز گريه ميكردند. مسوولان بهزيستي ميگفتند: به بوي تو عادتكردهاند. محبت تو اينها را درمانكرده است. وقتي آنها را در آغوش ميگيري و به آنها محبت ميكني، متوجه ميشوند و حتي آنها كه دچار اعتياد هستند، سادهتر اعتيادشان را ترك ميكنند.
او بعد از چهارسال تصميمگرفت شغلش را تغييردهد و از زنانسالمند مراقبتكند. ابتدا چهارسال خانه پيرزني بود كه فوتكرد و بعد از آن خانواده پيرزن كه از او راضيبودند، - خودش ميگويد راضي بودند يعني دستم كج نبود و رفتارم خوب بود - زهراخانم را به آشنايان معرفيكردند. مدتي مراقبت از زني را بهعهده ميگيرد كه بعد از چندماه از ايران ميرود.
مراقبت از كودكان و سالمندان، متفاوت است اما او كه تجربه پرستاري از هردو را دارد درباره شغل خود ميگويد: شغل سختي است. با روح و روان خود بازي ميكني. مراقبت از كودكان يك مشكلاتي دارد، اما بزرگسالان مشكلات بيشتري دارند. گاهي از يك كودك هم بچهتر ميشوند. مثلا در خانه پيرزني كه من چندماه است ميروم، پيرزن مدام بهانه ميگيرد و كمي پرخاشگر است. اما من صبوري ميكنم و سربهسرش نميگذارم تا آرامگيرد. چارهاي ندارم چون به درآمد حاصل از اين كار نيازدارم.
او سهروز در يك خانه از زني تنها كه فرزندي هم ندارد مراقبت ميكند و دوروز آخرهفته هم به خانه پيرزني ميرود كه پرستار آخرهفته نيازدارد. هركدامشان قصههاي خود را دارند: يكي نيازمند محبت و آغوشگرم من است، چون فرزند ندارد و آن ديگري مدام بهانه ميگيرد و بيتابي ميكند. مثلا به خاطر روشنكردن تلويزيون مدام با من بحث ميكند و بهدليل اينكه ترجيح ميداده آخرهفته را خانه فرزندانش باشد و حالا برايش پرستار گرفتند، بدخلقي ميكند و ميگويد من پول ندارم به تو بدهم و چرا ميآيي اينجا و دعوا راه مياندازد. سعي ميكنم او را آرام كنم و كوتاه ميآيم. اما من هم همه مشكلات و ناراحتيها را در خودم ميريزم و همه اين چالشها و فشارها به جسم و روحم آسيب ميزند و اذيت ميشوم. اين زن كه سرپرست خانوار است، مجبورشد براي گذران زندگي اين شغل را برگزيند: حقوق اين كار زياد نيست. اگر بخواهي سرپرست خانواده باشي و همه مخارجات را با همين درآمد اندك تامينكني و اجارهنشين هم باشي. تا برسم خانه نيمي از روزم گذشته است و تنها يكروز در خانه هستم. آن يكروز هم سرم را با فرزند و نوههايم گرم ميكنم. گاهي كار بانكي و اداري دارم. درعرض همين يكروزونيم بايد همه كارهايم را انجامدهم. زهراخانم بعدازاينكه پسرش بيمارشد، آن هم بعد از دو جراحي سخت، ابتدا خودش از او مراقبت ميكرد، اما هزينههاي زندگي براي زني تنها، كه حتي شوهر سابقش به دليل نداري، نتوانسته بود مهريهاش را كامل بپردازد، آنقدر روي هم تلمبار شد كه چارهاي جزاينكه پسرش را در آسايشگاه بگذارد نداشت. حالا عروسش مجبور است تنهايي كاركند و خرج دو فرزند 9 و 12ساله و اجارهخانه را بدهد. زن با درآمد پرستاري و اجارهخانهاي كه هرسال زيادتر ميشود، ديگر توان كمككردن به نوههايش را ندارد. ميگويد لباسمدرسه يكي از فرزندان پسرم را من و دخترم با هم برايش خريديم. براي يك زنجوان -عروسش را ميگويد- كه هنوز سيسالش هم نشده است، خيلي سخت است كه هم كاركند و هم اجارهخانه و زندگي را بدهد و از دو فرزندش مراقبت كند. حالا19ميليون تومان درآمد دارد كه تقريبا همه آن را براي اجارهخانه ميپردازد. من هم آنقدر درآمد ندارم كه بتوانم كمك زيادي به او كنم و خودم كل ماه را مشغول قسطدادن هستم. اما حتي نميگذارم دختر و نوههايم سختي من را ببينند و كنار آنها هميشه ميخندم، هرچند در دلم غوغاست. ناراحتم كه نميتوانم به عروسم كمككنم.
هيچ نظارت و آموزشاجباري براي پرستارانكودك وجودندارد
خانمسين، ديپلم دارد و يك دوره كودكياري را هم گذرانده است. 57سال دارد و حدود12سال است كه پرستار نوزاد و كودك است. در همه اين سالها با شركتهاي معتبر و مرتبط با اين شغل طرف قرارداد بوده است و از طرف شركتها به كارفرمايان معرفي شده است. پرستاريكودك اغلب از نوزاد 6ماهه آغاز ميشود و تا سنين 10سالگي يا بيشتر هم ادامهدارد. ابتدا مصاحبهاي ميان پرستار و كارفرما كه اغلب مادراني شاغل هستند، صورت ميگيرد. بهقول خانمسين تنها حسني كه اين شغل دارد اين است كه هم پرستار و هم كارفرما ميتوانند طرف مقابل را گزينشكنند. ميگويد ممكن است بين پرستار و كودك هم حتي ارتباط برقرارنشود و همين ميتواند سبب شود كه پرستار، با وجود حداقل حقوق و هيچ حمايت مالي و معنوي از طرف شركت و كارفرما، كمي آرامشخاطر داشتهباشد كه مجبور به قبول كاري كه دوست ندارد، نشده است. كارفرما هم ميتواند با فراغ بال، فرزندش را به پرستاري بسپارد كه از ابتدا مورد تاييدش بوده است.
او ميگويد در همه اين سالها حتي يك شركت هم او را بيمه نكرده است و باوجود كوچكترين مشكلي هم شركت، تنها گفته كارفرمايان را ميپذيرند و عملا هيچ حمايتي از پرستاران نميشود و بهقول خودش ارزش و اعتباري براي كارمندان خود قائل نيستند.
خانمسين درباره مشكلات اين شغل گفت: متاسفانه براي اين شغل، از همان ابتدا آموزشي وجودنداشته است. حالا بهتازگي وقتي براي اين شغل متقاضي ميشوي، تنها يكساعت كلاس فرماليته ميگذارند كه درواقع هيچ آموزشي داده نميشود. مادران وقتي پرستاري را براي مراقبت از فرزند خود ميآورند، به اين اميد هستند كه اين فرد آموزشديده و مهارتهاي مراقبت از كودكان را آموخته است. اما متاسفانه اينچنين نيست و اغلب پرستاران دورههاي لازم براي نگهداري از كودكان را نگذراندهاند و به تازگي هم دورهاي بين يك يا دوساعت، از طرف شركتهاي مرتبط، براي متقاضيان اين شغل ميگذارند و آنهم بهنوعي راههاي فرار براي جوابگويي خود شركتها به كارفرما است و ربطي به آموزشهاي اوليه مراقبت از كودكان ندارد. خيلي از پرستاران دورهديده نيستند و در نهايت شركت از آنها سفتههاي سنگين ميگيرد، كه آن هم متاسفانه اگر اتفاق ناگواري رخ دهد، به دردي نميخورد.
خانمسين كه خودش از همان ابتدا بهدقت كودك و كارفرما را انتخاب كرده است، ميگويد كل اين12سال كاري را تنها محدود به چند كودك بوده است و اين هم به سبب راضي بودن كارفرمايان از او بوده؛ نوزادان 6ماهه را اغلب تا سهسالونيم كه به مهدكودك ميرفتند، همراهي و سپس از آنها جدا شده است و باوجود اتمامكار، همچنان با اغلب آنها رابطهخانوادگي دارد و كودكان را چون نوهها و والدينشان را چون فرزندان خود ميداند.
با افزايش هزينههاي زندگي، داشتن يك پرستار در خانه، براي والدين و به خصوص مادران شاغل، باوجوديكه الزام است و اغلب اين زنان نميتوانند كودكان كوچك خود را در خانه تنها بگذارند، داشتن پرستار، هزينه مضاعف قابلتوجهي بردوش والدين ميگذارد. اين پرستاران اگر از طرف شركت استخدام شوند، كارفرما بايد معادل يك حقوق كامل هر 6ماه يكبار، تنها به شركت پرداخت كند. خانمسين كه 5روز در هفته، روزي 8ساعت كار ميكند، تنها 24ميليون تومان درآمد دارد، آن هم بدون بيمه. براي همه زنان شاغل نيز آنقدر صرف ندارد كه بخواهند ماهي حداقل25ميليون تومان را تنها براي نگهداري از كودك خود بپردازند. همين افزايش هزينهها سبب شده است تا والدين يك پرستار را تنها براي مراقبت از كودك استخدام نكنند و همزمان چندوظيفه را از جمله غذاپختن و نظافتخانه را به او بسپارند و اين مساله سبب نارضايتي اغلب پرستاراني شده است كه حقوقشان براي همان يك شغل هم كافي نبوده و حالا مجبور به كار اضافي نيز هستند. اما نگهداري از كودكان بهگفته خود پرستاران شغل تماموقتي است كه ديگر جايي براي آشپزي و كار خانه نميگذارد و بايد مدام حواسشان به بچه باشد، تا نكند اتفاقي ناخواسته رخدهد. حالا اگر يك دستشان به جارو و تي باشد، و دست ديگر به قابلمه غذا، ديگر چه زماني براي مراقبت و تربيت فرزند كوچكي دارد، كه همزمان بهانه مادرش را هم ميگيرد؟ همه اين مسائل چالشهايي را به اين شغل افزوده است. برخي زنان شاغل بهدليل عدم امكانمالي براي استخدام پرستار، فرزندان خود را به والدين خود يا همسر ميسپارند.
خانمسين اما معتقد است كه پرستاريكودك شغلي تماموقت است و پرستار نبايد بپذيرد كه وظايف ديگر را هم انجامدهد، زيرا از كودك غافل خواهدشد: متاسفانه كارفرمايان بهدليل اينكه كاردرمنزل سخت و هزينهها بالا است. دنبال پرستاري هستند كه كارهايخانه را هم انجامدهد و غذا نيز درستكند. درواقع يك نيرو را با چندمنظور استخدام ميكنند. صددرصد كسي كه غذا بپزد و كار منزل را هم انجامدهد از بچه غافل ميشود. آدمهايي شبيه من كه كارمان فقط مراقبت از فرزندان است، هيچوقت كاري غيراز مراقبت از فرزند را نميپذيريم، زيرا بچه مردم دست من امانت است و بايد بتوانم جوابگو باشم. اگر خوني از بيني كودكي بيايد، هيچكسي از من حمايت نميكند. مجموعهاي كه من را ميفرستد هم پشتيباني نميكند.
خانمسين ميگويد باوجوديكه اين شغل مقدمه آموزش مدرسه و مهدكودك است، هرچند همه خانوادهها اين امكان را ندارند، ولي اين شغل همواره ناديده گرفتهشده است و حتي توسط بهزيستي هم نظارت چنداني بر شركتهايي كه خدمات پرستاري ارايهميدهند، وجودندارد. او اين مساله را كه هرشخصي نياز به پرستار دارد بهطور شفاهي مطرح ميكند و از دوستان و آشنايان، بياينكه يك منبع قابل تاييد و حتي يك استانداردي وجود داشتهباشد را خطرناك ميداند. اين مساله كه اصلا فاكتورها و معيار يك پرستارخوب چيست و هنوز همه خانوادهها تقريبا با همان روشسنتي پيشنهاددادن به يكديگر پرستار انتخاب ميكنند، نميتواند معياري حرفهاي و كارآمد باشد.
البته به اعتقاد او ازمنظر برخي هنوز پرستاربچه، شغلي لوكس محسوب ميشود و شايد به اين دليل است كه ميان عرضه و تقاضا، هيچ نهاد قابل ارجاعي درنظرگرفتهنشده است و اين شغل جايگاهش را درجامعه پيدا نكرده است. اينمساله سبب ميشود كه حق و حقوق پرستار هم چنانچه بايد و بهگفته خود آنها، بهدرستي درنظرگرفتهنشود.
پيرزن ابتداي گزارشم، بالاخره به اصرار فرزندانش، قرص پوكسايد را هرشب ميخورد، تا كمتر سربهسر پرستارش بگذارد. هرچند هنوز جملههاي نيشدار را حواله پرستاري ميكند كه يكتنه بايد جايخالي همه خانواده را برايش پركند و دردهاي خودش را پشت در بگذارد و وارد خانه شود. اگر فرزندان و نوهها كمي بيشتر به او سربزنند، حتي شده ديداري كوتاه، حال پيرزن و پرستار بهتر از قبل ميشود و پيرزن شبها با دلتنگي كمتري سرش را بر بالين تنهايي ميگذارد.