• 1405 سه‌شنبه 14 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6436 -
  • 1405 سه‌شنبه 14 مهر

جستاري در باب فراروي هنر از تفنن به لايه‌هاي پنهان هستي

وقتي لذت هنري به حقيقت و آگاهي پيوند مي‌خورد

هنر چگونه ما را از سطح تفنن ساده و پر كردن اوقات فراغت به سطحي متعالي و معرفتي مي‌رساند؟

فريد امين‌الاسلام

يكي از مفاهيمي كه مدت‌هاست ذهنم را مشغول كرده، چيزي است كه آن را «سرگرمي‌سازي استعلايي» مي‌نامم؛ يعني اين ايده كه هنر، لذتي كه به ما مي‌دهد، مي‌تواند از سطح يك تفنن ساده و پر كردن اوقات فراغت، به سطحي متعالي و معرفتي برسد. اين مفهوم از دل نظريه رمانتيك-متافيزيكي (The Romantic-Metaphysical Theory) بيرون مي‌آيد، جايي كه لذت زيبايي‌شناختي ديگر هدف اول و مستقل هنر نيست، بلكه پيامد آشكار شدن حقيقت و بالطبع آگاهي يافتن ناشي از آن در اثر هنري است. به بيان ديگر، وقتي اثر هنري حقيقتي متافيزيكي را براي ما فاش مي‌كند، لذتي كه تجربه مي‌كنيم از همان كشف حقيقت ناشي مي‌شود، نه از تحريك حسي صرف.نظريه رمانتيك-متافيزيكي محصول يك فيلسوف خاص نيست، بلكه يك سنت فكري است كه ريشه‌اش را بايد در رمانتيسيسم آلماني جست‌وجو كرد. 
شلينگ، هگل، شوپنهاور و نيچه شناخته‌شده‌ترين چهره‌هاي اين سنت در قرن نوزدهمند و در قرن بيستم مرلوپونتي، گادامر و آدورنو اين خط فكري را ادامه دادند. آنچه اين متفكران را كنار هم قرار مي‌دهد، اين باور مشترك است كه هنر حقيقتي متافيزيكي را آشكار مي‌كند و همين افشاگري، محور ارزش هنر است. برخلاف نگاه كانتي كه هنر را صرفا بازنمايي ايده‌هاي عقلاني مي‌داند، بي‌آنكه به اثر هنري (و خود ما به عنوان مخاطب) دسترسي مستقيم و بي‌واسطه به حقيقت بدهد.اين نگاه در واقع نقطه مقابل سنتي است كه از كانت به بعد در زيبايي‌شناسي مدرن جا افتاده؛ يعني ايده «لذت بي‌غرض» (disinterested pleasure) كه در آن ارزش زيبايي‌شناختي مستقل از هرگونه شناخت يا منفعت تعريف مي‌شود. نظريه رمانتيك- متافيزيكي اين استقلال را به چالش مي‌كشد و لذت و شناخت را در يك وحدت واحد ادغام و ذوب مي‌كند، به‌طوري‌ كه قابل تشخيص و تفكيك نباشند.
نظرات موافق: طرفداران اين ديدگاه معتقدند جدايي ميان حقيقت و زيبايي صرفا محصول يك تفكر انتزاعي است؛ در تجربه مستقيم هنري، اين دو در يك وحدت متعالي به هم مي‌رسند. 
آدورنو در نظريه زيبايي‌شناسي خود پا را فراتر مي‌گذارد و مي‌گويد هر چه يك اثر بزرگ را عميق‌تر درك كنيم، كمتر از آن به معناي رايج «لذت» مي‌بريم؛ آنچه رخ مي‌دهد نوعي مسخ‌شدگي يا تسخير شدن توسط حقيقت اثر است. از اين منظر، هنر يك «سرگرمي سطح بالا» نيست، بلكه واكنشي است در برابر حقيقتي كه ما را وامي‌دارد به تحسين، موضعي كه آدورنو آن را در برابر آنچه «صنعت فرهنگ» مي‌ناميد (توليد هنر صرفا براي مصرف و لذت آني) قرار مي‌داد.نظرات مخالف: اما مي‌توان همين‌ جا پرسيد كه آيا اين نگاه، ارزش تجربه حسي و بي‌واسطه هنر را دست‌كم نمي‌گيرد؟ 
رويكرد هدونيستي كه ريشه‌اش به سنت زيبايي‌شناسي تجربه‌گرا (empiricist aesthetics) بازمي‌گردد، بر اين باور است كه لذت هنري في‌نفسه ارزشمند است و نيازي نيست آن را به كشف حقيقت يا خير متعالي گره بزنيم. منتقدان اين رويكرد همچنين هشدار مي‌دهند كه تحويل لذت به صرفا «پيامد» حقيقت مي‌تواند نوعي نخبه‌گرايي زيبايي‌شناختي (aesthetic elitism) به همراه بياورد؛ رويكردي كه آثار عامه‌پسند يا صرفا سرگرم‌كننده را به عنوان هنر «سطح پايين‌تر» به حاشيه مي‌راند، بي‌آنكه توجيه فلسفي محكمي براي اين سلسله‌مراتب ارايه دهد.اگرچه خود من عضوي از موافقان اين نظريه‌ام- و معتقدم رويكرد هدونيستي با تقليل هنر به ابزاري براي تفنن و لذت حسي صرف، «ارزش والاي هنر» و پيوندش با حقيقت متافيزيكي را ناديده مي‌گيرد- با اين حال انتقاد جدي مخالفان مبني بر «نخبه‌گرايي زيبايي‌شناختي» را كاملا وارد مي‌دانم.آيا اصطلاح «سرگرمي‌سازي استعلايي» درست است يا خير؟ 
دردسري كه اين اصطلاح دارد در واژه «سرگرمي» نهفته است. هگل هنر را «يكشنبه حيات» مي‌نامد كه در مقابل «روزهاي كاري» (زندگي روزمره و علايق دنيوي و مادي) قرار مي‌گيرد. البته بايد گفت خودِ هگل به اين ايده به‌طور كامل باور نداشت؛ او در همانجا از رمانتيك‌ها مي‌پرسد كه اين «انعكاس امر الهي» چگونه بايد در دنياي كاري و روزمره نمود پيدا كند و نگران بود كه رمانتيك‌ها نتوانسته‌اند اين دو دنيا را با هم آشتي دهند.در اين چارچوب: هنر به ما اجازه مي‌دهد از دنياي پر از نياز و كار خارج شده و با «انعكاس امر الهي» پيوند بخوريم. اين تجربه را مي‌توان نوعي «رهايي» دانست كه شباهتي به سرگرمي دارد، اما هدف آن نه صرفا وقت‌گذراني، بلكه هماهنگ كردن دنياي مادي با دنياي متافيزيكي است.پس آيا مي‌توان آن را «سرگرمي‌سازي استعلايي» ناميد؟ تعبير «سرگرمي‌سازي استعلايي» (يا چيزي شبيه به آن)، از اين منظر با چالش‌هايي روبه‌رو است: از يك سو، هنر واقعا ما را از دنياي عادي جدا كرده و به قلمرويي «شاد» و «بي‌مرز» مي‌برد كه در آن سوژه از فشار اراده و نياز رها مي‌شود (شوپنهاور: جهان به مثابه اراده و تصور) . اين وضعيت رهايي‌بخش مي‌تواند شبيه به كاركرد سرگرمي باشد. 
از سوي ديگر، واژه «سرگرمي» احتمالا در ذهن عموم بار معنايي «هدونيستي» (لذت‌جويي صرف) و «تفنني» پيدا مي‌كند كه با ماهيتِ جدي و معرفت‌بخش هنر در تضاد است.پس اگر منظور از «سرگرمي‌سازي استعلايي»، تجربه‌اي باشد كه در آن فرد از طريق لذت و شهود، به شناخت حقايق برتر دست مي‌يابد، اين مفهوم با روح نظريه رمانتيك سازگار است. اما رمانتيك‌ها ترجيح مي‌دهند به ‌جاي «سرگرمي»، از مفاهيمي چون «شهود فكري» يا «تامل بي‌طرفانه» استفاده كنند.
 از نظر آنها، هنر ما را سرگرم نمي‌كند تا زمان بگذرد، بلكه ما را «بيدار» مي‌كند تا پرده عادت و غفلت را كنار زده و حقيقتِ ضروري و غايي را مشاهده كنيم.پس اين اصطلاح مي‌تواند درست باشد به شرط اينكه هر موقع آن را به كار مي‌بريم درباره واژه «سرگرمي» هم توضيح كافي بدهيم و همين موضوع، كاركرد و فراگير شدن اين اصطلاح را زير سوال مي‌برد. اگرچه من هنوز اين اصطلاح را دوست دارم.
چند نمونه مختلف از ادبيات و هنر رمان: بوف كور صادق هدايت نمونه خوبي است؛ كتابي كه خواننده را نه سرگرم، بلكه در نوعي اضطراب وجودي غرق مي‌كند، دقيقا همان «تسخير شدن» كه آدورنو از آن حرف مي‌زند، نه لذت متعارف. جنايت و مكافات داستايفسكي هم از همين جنس است؛ خواندنش رنج‌آور و در عين حال روشنگر است و لذتش از كشف حقيقتي اخلاقي درباره گناه و رستگاري مي‌آيد نه از سرگرمي داستاني.سينما: فيلم‌هاي تاركوفسكي (مثل استاكر يا آينه) نمونه بارز سينمايي هستند كه تماشاگر را از انتظار سرگرمي متعارف دور مي‌كنند و به تامل وامي‌دارند. در سينماي ايران، طعم گيلاس و كلوزآپ عباس كيارستمي هم دقيقا در همين راستا عمل مي‌كنند؛ فيلم‌هايي كه لذتشان از مواجهه با پرسش‌هاي هستي‌شناختي مي‌آيد نه از روايت سرگرم‌كننده.نقاشي: پرده‌هاي رنگي مارك روتكو تجربه‌اي است كه بسياري از تماشاگران آن را با گريه يا سكوت طولاني توصيف كرده‌اند؛ نوعي مواجهه با امر متعالي كه فراتر از لذت بصري صرف است. گرنيكاي پيكاسو هم نمونه‌اي ديگر است؛ اثري كه زيبايي فرمي‌اش را در خدمت افشاي حقيقت وحشتناك جنگ قرار مي‌دهد.عكاسي: عكس معروف «دختر ناپالم» از نيك اوت نمونه‌اي است كه زيبايي‌شناسي عكس در خدمت افشاي يك حقيقت تاريخي دردناك قرار مي‌گيرد؛ لذت بصري در اينجا كاملا تابع حقيقتي است كه آشكار مي‌شود.
مجسمه: پيه‌تاي ميكل‌آنژ نمونه خوبي از پيوند فرم زيبا با حقيقتي عميق درباره رنج و از دست دادن است؛ زيبايي تكنيكي مجسمه، همراه با حس تحسين، حقيقت متافيزيكي‌اش را تشديد مي‌كند نه اينكه آن را كمرنگ كند.با اين حال، آنچه براي من در اين ميان جذاب است، همان تصويري است كه هنر از رهايي موقت انسان از دنياي نياز و اراده ترسيم مي‌كند؛ اينكه هنر براي لحظه‌اي ما را از فضاي كار و ضرورت بيرون مي‌كشد و با ريتم كلي‌تري از واقعيت پيوند مي‌زند. شايد نكته اصلي اين نباشد كه كدام ‌يك از اين دو نگاه موافق و موافق درست باشند، بلكه اين باشد كه هنر مي‌تواند همزمان، بدون تناقض، هر دو كاركرد را داشته باشد.

 

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون