• 1405 سه‌شنبه 14 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6436 -
  • 1405 سه‌شنبه 14 مهر

نگاهي به «پروانه و يوغ» محمد چرم‌شير

تصوير نقاش در نامه‌ها و مونولوگ‌هايش

نسيم خليلي

«پروانه و يوغ» روايت نغز و خوش‌خواني است در قالب مونولوگ‌هاي خويشتن‌شناسانه، معطوف به اندوه و استيصال و رهايي و زيبايي‌شناسي از زبان يك نقاش بزرگ، ونسان ونگوگ و اطرافيانش، برادرش تئو، معشوقه‌اش كريستين و ديگران و اين همه به قلم به شور و شكوه‌آكنده محمد چرم‌شير، كه خود مي‌گويد اين نمايشنامه درواقع بازخواني نامه‌هاي ونسان ونگوگ است، كلاژي شورانگيز از بريده‌يادداشت‌هايي كه توي نقاش، در وصف رنج و اندوه و خودشناسي و هنر و عشق، نوشته‌اي، خطاب به برادرت، معشوقت، خطاب به جهان؛ نوشته‌اي تا افزون بر نقاشي‌هاي باشكوهت، در كلمات و آنچه مكتوب است نيز، ماندگار شده باشي.  حالا اين كتاب كوچك در برابر مخاطب فارسي‌زبان، پرتره ديگري از نقاش غمگين پست امپرسيونيسم هلندي را به نمايش گذاشته است، نقاشي كه در برخي نامه‌هايش -كه اينجا و در اين كتاب در قامت مونولوگ‌هايي نشسته‌اند- جهان را با چشماني ماليخوليايي و سرگشته مي‌نگرد، از همان ب بسم‌الله روايت: «ميون بارون و بادم.  يه جايي كه هيچ جايي نيست. جايي كه فقط مي‌شه گريه كرد. من اشك مي‌ريزم. اشك‌هام آبي‌ان. ماهي‌ها ميون اشك‌هام شيهه مي‌كشن. همه جا اسبه. اسب‌هاي گُرگرفته. مي‌رقصن. روده‌هاشونو مي‌جوئن. شيون مي‌كنن. درخت‌ها شيون مي‌كنن. برگاشون چشم دارن. چشم‌ها نعره مي‌زنن...»  و اين درختان كه چنين در ذهن اندوهگين نقاش در شكلي گروتسك رنج انساني را شيون مي‌كنند، در نامه‌هاي او خطاب به برادرش، تئو، خدايگان‌هاي كوچكي بازنمايي شده‌اند كه قلم‌موي او را به سمت خود كشيده‌اند: «من نگاه كردم به چيزي كه تو نشونم مي‌دادي. درختي كه اون دست آب، روي خط افق، شاخه‌هاش تو آسمون بود. درخت انگار ميون آسمون معلق بود. به من گفتي، تئو، خدا.»  و در دل همين نقاشي‌هاست كه تئو ايمان ونسان را به ديدن و ساختن جهاني باشكوه با چنين درختاني، گندمزارها و آفتابگردان‌هايي باز مي‌يابد و آن معرفت‌شناسي محنت‌گزين نقاش را در مواجهه با جهان واقعي كه سرشار است از اندوه و تنهايي انسان: «من ايمان تو رو تحسين مي‌كنم، ونسان. ايمانت به اينكه مي‌شه جهاني داشت كه توي اون جهان همه‌چيز باشكوه باشه... من مي‌بينم تو داري به قيمت رنج دادن خودت، محنت و رنج رو از ميون زندگي ديگرون بيرون مي‌كشي... تو مي‌خواي ما اين محنت و رنج رو ببينيم و باورش كنيم.  خب ما مي‌بينيم و باورش مي‌كنيم... اما اين محنت و رنج بايد محنت و رنج اون آدم‌هايي باشه كه مي‌خواي نشون‌شون بدي. محنت و رنج واقعي خود اون آدم‌ها. اما تو اين كارو نمي‌كني، ونسان. تو محنت و رنج‌هاي خودتو نشون ما مي‌دي. محنت و رنج‌هايي كه فقط ونسان ونگوگ اون‌ها رو به دوش مي‌كشه.»  و مخاطب وقتي كه اينها را مي‌خواند تصاويري از نقاشي‌هاي مشهور ونسان -و بيش از همه آن خودنگاره تاثيرگذارش- در خاكستري پس پلك‌هايش مي‌شكفد، آنجا كه نقاش خود واقعي‌اش را كشيده است، ونساني نوميد از ساختن جهاني باشكوه، ونساني كه بعدتر در مونولوگ‌هاي همين نمايشنامه با خشم به خودش مي‌نگرد، آيا اين خشم بازنمايي رنجي نيست كه هر هنرمندي در اين جهان پر از تباهي بر گرده مي‌كشد، او كه به دنبال ساختن جهاني شكوهمند بوده است و اكنون فقط تباهي مي‌بيند حتي تباهي خودش در برابر آنچه نمي‌تواند تغييرش بدهد: «از همه چي دلخورم. از هر چي كه هست و نيست. از غباري كه روي كفش‌هام نشسته تا اون چيزهايي كه كثافت زدن به زندگيم. از همه بيشتر از خودم دلخورم. از اين تن دادن هر روزه به همه‌چي.» 

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون