چائوشسكو، توهم و هراس
مرتضي ميرحسيني
يك روز صبح از خواب بيدار شد و اين تصميم را گرفت. شايد هم شب قبل، پيش از خواب به اين فكر افتاده بود. خلاصه كه ناگهاني بود. حتي بسياري از حكومتيها را هم غافلگير كرد. تصميم گرفت يوگا را ممنوع كند و در باشگاههايي را كه در آنها اين ورزش انجام ميشود ببندد. دختري كه آن سال ساكن بخارست بود و در رشته پزشكي تحصيل ميكرد، ميگفت «من از كلاس تمرين يوگا بيرون آمده بودم و داشتم به خانهام برميگشتم كه ناگهان ماموران امنيتي سرم ريختند و حسابي كتكم زدند. آنها موقع كتك زدن مدام تكرار ميكردند كه اينبار آخرت باشد كه يوگا كار ميكني... من ديگر يوگا كار نكردم. اما تا مدتها چهار مامور به صورت بيستوچهار ساعته و تماموقت مرا تحت نظر داشتند.» عجيب به نظر ميرسد. حتي شايد باورش دشوار باشد. اما تصميم چائوشسكو در نخستين روزهاي اكتبر 1982 نه نخستين تصميم اينچنينياش بود و نه آخرينشان شد. در تمام سالهايي كه بر روماني حكومت كرد، روال و رويه همين بود. به همهچيز و همهكس بدگمان بود و هر تفاوتي را، هرچقدر كوچك، تهديدي براي قدرتش ميديد. ممنوعيت يوگا هم ماجرايي در همين چارچوب بود. به نظرش رسيد كه اين ورزش، كنشي سياسي براي تضعيف كمونيسم است و انجام آن نوعي ابراز مخالفت با حكومت تلقي ميشود. از درون حكومت هم كسي در مخالفت با اين توهم، استدلالي پيش نكشيد. يعني جرأت نداشت كه پيش بكشد. ميترسيدند حرفي مخالف حرف ديكتاتور بزنند. چون طرد ميشدند
. قدرت را دوست داشتند و از اينكه به آن چسبيدهاند و از منافع و مواهبش بهره ميبرند سرخوش بودند. حتي اگر باور داشتند تصميمي نادرست است، زبانشان به مخالفت با آن باز نميشد. ميدانستند فايدهاي ندارد. ميدانستند نظر ديكتاتور تغيير نميكند و هيچ منطق و محاسبهاي، مانع اعمال سليقهاش نميشود. حزب بود، دولت و نهادها بودند، حتي قانون هم بود، اما همه تصميمها و سياستها درنهايت به چائوشسكو برميگشت و همه آن تشكيلات گسترده و درهمتنيده در خدمت به او كار ميكرد. اگر جايي قرار به تغيير نام خياباني بود، مصوبهاش بايد به امضاي او ميرسيد يا اگر رقابتي ورزشي در پيش بود، پوشش رسانهاي آن به مجوز او نياز داشت. هرچه بيشتر در قدرت ماند، بيشتر و بيشتر سليقهاش را در اداره آن كشور اعمال كرد. شعار ميداد، سخنراني ميكرد، آمار ميساخت و در توهم بزرگي و محبوبيت بود. اما در واقعيت، همه - حتي در حلقه سران حزب - از او متنفر بودند و به اجبار، از ترس تحملش ميكردند. ليويو توركو يكي از همين حزبيها بود و مدتي در بالاترين سطح با سكوريتات يا همان سازمان امنيت و اطلاعات همكاري داشت. بعدتر از چائوشسكو بريد و از روماني فرار كرد. ميگفت «تشكيلات عظيم و غولآسايي را تصور كنيد كه كارش پراكندن شايعه، ترس و ترور است. سكوريتات چنان جوي درست كرده بود كه مردم احساس ميكردند اگر مرتكب كوچكترين عملي شوند كه از نظر رژيم معادل مخالفت با چائوشسكو تلقي شود، فورا سربهنيست خواهند شد. اين نوعي وحشت روانشناختي بود كه مردم روماني را زمينگير كرده بود. بارزترين نمونه اطلاعات گمراهكننده شايعهاي بود كه عامدانه از سوي خود سكوريتات توليد و پخش شده بود؛ شايعهاي مبني بر اينكه از هر چهار رومانيايي يكي خبرچين سكوريتات است.» وحشت و بدبيني بر زندگي روزمره سايه انداخت و جامعه را هم تباه كرد. چائوشسكو هم در سركوب هيچ خط قرمزي نداشت. زندانها را پر كرد و همه راههاي تنفس و ابراز عقيده مردم را بست. روماني را هم كه به زمينهاي حاصلخير و جاذبههاي گردشگرياش مشهور بود، به فقر و تيرهروزي انداخت. اواخر حكومتش، روماني را يكي از فقيرترين كشورهاي دنيا ميشناختند.