• 1405 يکشنبه 19 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6440 -
  • 1405 يکشنبه 19 مهر

طعم گس دنياي غيرموازي

محمد خيرآبادي

من و پيرمرد، در سايه‌بان باريك و زنگ‌زده‌ ايستگاه، زير آسمان سربي رنگ و مات، به هم رسيديم. لبه‌ كلاه شاپوي قهوه‌اي‌اش را پايين كشيده بود و روزنامه‌اي را محكم زير بغل داشت. انگار كه تمام دارايي‌اش همان چند صفحه كاغذ به ظاهر باطله باشد. باد سردي مي‌وزيد و بوي خاك نمناك را با خود مي‌آورد. سرماي گزنده، هر عابري را وادار مي‌كرد به اولين پناهگاه بخزد. او آنجا ايستاده بود؛ ساكت و سنگي، مثل مجسمه‌اي كه باران سال‌ها روي صورتش خط انداخته بود.
 در دنياي موازي، پيرمردها براي من مظهر آرامش‌اند. وقتي كنارشان مي‌نشيني، بوي توتون پيپ و خاطرات دور مي‌دهند. سخنان حكيمانه مي‌گويند و دل را مي‌ربايند. در چهره‌هايشان صبر و مهر مي‌بيني، در نگاهشان تجربه و روشني. دلم مي‌خواست ازم بپرسد: «ساعت چنده؟» تا من با اشتياق تمام، زمان را برايش متوقف كنم. مي‌خواستم فكر كنم او هم مثل من از تنهايي اين عصر خاكستري به تنگ آمده است. اما افسوس! نه او آن پيرمرد روياهاي من بود و نه اين ايستگاه، جاي رومانتيك‌بازي‌هاي انساني. سكوتش سنگين بود. پوست صورتش مثل كاغذ كاهي چين خورده بود و رگ‌هاي آبي باد كرده روي دست‌هاي لرزانش مي‌درخشيد. وقتي سرم را چرخاندم تا در چشم‌هاي كم‌فروغش نشاني از همراهي پيدا كنم، با نگاهي روبه‌رو شدم كه بوي كهنگي و انزجار مي‌داد. نگاهي كه انگار من را مسوول تمام سال‌هاي ازدست رفته‌اش مي‌دانست. در نگاهش نه خرد بود و نه مهرباني؛ فقط خلأ بود و سردي. ترسيدم. انگار حضور من، خلوت تاريك او را به‌هم زده بود. از او فاصله گرفتم و به انتهاي سكو رفتم. اتوبوس از دور پيدا شد. پيرمرد با عجله بلند شد، اما پايش به لبه‌ سكو گير كرد. روزنامه‌اش در هوا پخش شد. برگ‌هاي كاهي در باد چرخيدند و روي گودال آب كنار خيابان نشستند‌ و خودش با سنگيني عجيبي روي آسفالت خيس ولو شد.
خواستم بدوم و دستش را بگيرم، اما پاهايم قفل شده بود. تصويري از آن نگاه پرنفرت جلوي چشمم آمد. همان‌طور كه اتوبوس جلوي پايم ترمز مي‌كرد، از كنار بدني كه روي زمين مچاله شده بود، گذشتم و سوار شدم. وقتي روي صندلي نشستم، لرزش خفيفي در انگشتانم حس كردم. چراغ‌هاي نارنجي داخل اتوبوس روي صورت‌ها نور مي‌پاشيد و بخار نفس مسافران كه به شيشه مي‌زد، تصوير بيرون را تار مي‌كرد. از پشت شيشه‌ بخار گرفته، پيرمرد را ديدم كه سعي مي‌كرد در ميان مه و غبار بلند شود؛ شبح خميده‌اي كه در تاريكي خيابان گم مي‌شد. حس عجيبي در دلم جوشيد؛ چيزي شبيه به يك پيروزي ناجوانمردانه. لبخندي تلخ گوشه‌ لبم نشست. نمي‌دانستم به هر حال اين تقاص آن نگاه بود يا انتقام تمام مهرباني‌هايي كه از من دريغ شده بود؟ اتوبوس حركت كرد و من در خودم فرو رفتم، در‌حالي كه طعم گس شرم، گلويم را اذيت مي‌كرد و صداي خش‌خشِ همه كاغذهاي كاهي دنيا در گوشم مي‌پيچيد.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون