• 1405 سه‌شنبه 21 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6442 -
  • 1405 سه‌شنبه 21 مهر

روايت شاگردان، دوستان و آشنايان اقدس پورتراب از معلمي كه موسيقي را با زندگي پيوند زد

در سوگ یکی از زنان نامدار موسیقی

نيره خادمي

حدود ۷۰ سال پيش، اقدس پورتراب روي صحنه تالار فرهنگ، پشت پيانو نشست و قطعه پايان تحصيلش را نواخت. قطعه كه تمام شد، سبد گل را برداشت و مقابل چشم هيات داوران، آن را به گيتي اميرخسروي، استاد پيانوي خود تقديم كرد. فريماه قوام‌صدري هنوز آن صحنه را به ‌خوبي به ياد دارد: «چنان شكوهي داشت كه من در ۷۶ سالگي هنوز آن را فراموش نكرده‌ام.» وقتي از آن روز حرف مي‌زند، هنوز شعف تماشاي پورتراب در صدايش پيداست؛ روزي كه آرزو كرد خودش بتواند چنين دسته‌گلي را به استادش تقديم كند و سال‌ها بعد، خودش نيز آن را به استادش هديه داد. پورتراب اما از دهم مهر امسال ديگر در ميان شاگردان و دوستانش نبود و هجدهم مهر، آنها در سالروز ۸۷ سالگي‌اش به جاي جشن تولد، دور هم جمع شدند تا از زني بگويند كه چيزهايي فراتر از نواختن پيانو به آنها ياد داد.  

موسيقي براي اقدس پورتراب خيلي زود از درس و تحصيل فراتر رفت و از ۱۳ سالگي تدريس پيانو و آكاردئون را آغاز كرد. پيش از آن و از كلاس پنجم دبستان به هنرستان عالي موسيقي رفته و پيانو را نزد گيتي اميرخسروي، تنها رييس زن هنرستان عالي موسيقي ايران آموخته بود. در نهايت پس از اجراي كنسرتو پيانو شومان با اركستر سمفونيك تهران، براي ادامه تحصيل به اروپا رفت. شش سال و نيم تحصيل در فرانسه و آلمان و آموختن نزد اديت پيخت-آكسنفلد، او را به ايران بازگرداند تا آنچه آموخته بود به نسل‌هاي بعد منتقل كند. سال ۱۳۶۲ به فرانسه مهاجرت كرد، اما فاصله جغرافيايي هم پيوندش را با هنرجويان ايراني قطع نكرد. از او به عنوان «يكي از بزرگ‌ترين آموزش‌گران پيانو» در ايران ياد شده است كه در طول زندگي خود شاگردان بسياري از جمله احمد پژمان، نادر مشايخي، آندره مراديان، نيلوفر بدريكوهي، محمد شمس و ليلا رمضان را آموزش داده است.

 

فراموش نكنيم

فريماه قوام صدري، استاد پيشكسوت موسيقي و تقريبا هم‌دوره اقدس پورتراب، نخستين مواجهه‌اش با او را با واژه «باشكوه» توصيف مي‌كند: «حدودا 10 ساله بودم و خانم پورتراب را روي صحنه تالار فرهنگ ديدم كه قطعه پايان تحصيلاتش را مي‌نواخت. آن شكوه را هيچ‌ وقت فراموش نمي‌كنم. لباس سفيد به تن داشت و حتي گل‌هاي ساتن آن لباس را هم يادم است.

چنان شكوهي داشت كه تا به امروز، در ۷۶ سالگي، هنوز اين خاطره را فراموش نكرده‌ام. هيات داوران هم آنجا نشسته بودند، امتحان پايان تحصيل بود. روي صحنه آمد و بسيار زيبا و چيره‌دست نواخت. بعد سبد گل را كه روي صحنه آورده بودند را برد و جلوي پاي خانم اميرخسروي گذاشت.

همان زمان آرزو كردم و به خودم گفتم: ممكن است من هم يك روزي روي صحنه بيايم، به من گل تعارف كنند و من بتوانم آن را به استاد عزيزم هديه بدهم؟ گذشت و من هم به نوبه خودم توانستم اين دسته‌گل را به استادم تقديم كنم، با خاطره ايشان. من شانس و سعادت اين را نداشتم كه مستقيم در كنارشان باشم، ولي طبيعتا از صحبت‌هاي‌شان بهره‌مند بودم.»

او درباره رابطه و حسي توضيح مي‌دهد كه بين اقدس پورتراب و شاگردانش بود و همه از آن صحبت مي‌كنند. «اين حسي كه وقتي يك هنرجو دارد از منزل شما بيرون مي‌رود و به او توشه راه مي‌دهيد، يك دنيا است. دو، ر، مي، فا، سل را همه مي‌آموزند، اما اين مهر را هيچگاه فراموش نخواهند كرد و در زندگي خودشان هم تكرار مي‌كنند. البته هر قدر اين مهر مادري در ميان استادان زن هست، پشتيباني پدرانه هم از سوي استادان مرد نسبت به شاگردان‌شان وجود دارد و مهرشان را با پشتيباني نشان مي‌دهند.» قوام صدري درباره سخت‌گيري پورتراب و اينكه معتقد بود در پايه ضعيف هستيم و بايد آن را تقويت كنيم، مي‌گويد: «همه كاري را انجام مي‌دهيم و خوب انجام مي‌دهيم و اگر زيربنا باشد، صدها برابر بهتر مي‌توانيم انجام دهيم. اما حالا زمان مي‌گذرد و نسل ديگري با استعداد و هوشمندي فوق‌العاده به دنيا مي‌آيند.

من هم نگراني‌ام اينجا مضاعف مي‌شود، اينكه «حالا كه من خيلي توانم بالاست و استعداد زيادي دارم، مبادا فقط گول استعدا‌دم را بخورم» چون همه كسان ديگر در همه جاي دنيا به خاطر اينترنت و بقيه ابزارهايي كه در دسترس هستند، همين‌قدر باهوش هستند و همين‌قدر زحمت مي‌كشند. به همين دليل آرزو مي‌كنم اگر مي‌خواهيم راه او تداوم داشته باشد و در اين مسير قرار بگيريم، با وجود استعداد و توان بالايي كه داريم، صحبت‌هايش را فراموش نكنيم.»

 

رابطه‌اي فراتر از استاد و هنرجو

كلاس‌هاي پيانوي اقدس پورتراب ساعت و زمان مشخصي نداشت. هنرجويان گاهي ساعت سه بعدازظهر به خانه‌اش مي‌رفتند و 8 يا 9 شب از آنجا بيرون مي‌آمدند و در اغلب اين روزها، آنها را به خانه مي‌رساند يا مثلا همگي به تجريش مي‌رفتند و بستني و شله زرد مي‌خوردند. با شاگردانش رابطه‌اي فراتر از رابطه استاد و هنرجو داشت، اما اين صميميت چيزي از جديتش در آموزش كم نمي‌كرد. اصرار داشت كه هنرجويانش پيش از آنكه سراغ قطعات دشوار بروند، پايه‌هاي موسيقي را درست ياد بگيرند و بدانند هر نت را چگونه و چرا مي‌نوازند.

سهيل خلداني، مدرس و نوازنده پيانو كه از سال ۵۵ شاگرد اقدس پورتراب بود هم در صحبت‌هايش چندين بار از رابطه مادرانه‌اي كه با شاگردانش داشت ياد مي‌كند. «انتظار نداشت به او استاد بگوييم. شاگردانش را مادرانه دوست داشت و وابستگي زيادي ايجاد مي‌كرد. هفته‌اي دو جلسه با او كلاس داشتم و البته كلاس‌هاي ما زمان‌بندي نداشت. يك وقت‌هايي از ساعت سه مي‌رفتيم و بعضي مواقع تا ساعت 8 و 9 شب طول مي‌كشيد و بعد ما را مي‌رساند. مثلا من تند صحبت مي‌كردم و هر وقت چيزي مي‌گفتم، خانم پورتراب متوجه نمي‌شد بعد مي‌گفت؛ حالا يه بار ديگه آهسته بگو. چرا استكاتو صحبت مي‌كني؟ تا سال ۶۰ اين طور گذشت و بعد، خيلي سخت شد. مي‌خواست به فرانسه برود و براي من سخت بود كه جدا شوم. سه مرتبه به منزل ما آمد و از مادرم درخواست كرد كه من را با خودش ببرد، منتها نشد. من را به آذر صابريان، هنرجوي قديمي‌اش، معرفي كرد تا سال ۷۲ كه تصميم گرفتم در دانشگاه آزاد، رشته موسيقي بخوانم. تا قبل از آن، در موسيقي حرفه‌اي نبودم، اما بعد از آن تصميم گرفتم به‌صورت حرفه‌اي موسيقي را ادامه بدهم. در دانشگاه پيانو را ادامه دادم و همزمان خانم پورتراب هم بود و كمكي كه او به من كرد، هيچ‌ كدام از استادان ديگر نتوانستند به من بكنند.»

او قدردان همه استادانش است، اما نقشي را كه اين زن در زندگي‌اش داشته، فراموش نمي‌كند. «براي دوره ليسانس به ما گفتند بايد پايان‌نامه بدهيد و چند قطعه اجرا كنيد. من اين قطعات را در طول ترم اجرا كرده بودم، اما نزد خانم پورتراب رفتيم و اين قطعات را با من كار كرد. بعد وقتي براي پايان نامه قطعات را اجرا كردم، همه فهميدند كه تغيير كرده‌اند و بالاترين نمره را هم گرفتم. سال ۱۴۰۳ كه آخرين ديدارم با او بود، به منزل ما آمد. وقتي كارم را ديد، هم تأييد و هم تشويق كرد و اين بزرگ‌ترين پاداشي بود كه در طول عمرم دريافت كردم.من خرداد مادرم را از دست دادم و الان مادر دوم و هنري‌ام را از دست داده‌ام و برايم سخت است. هيچ جايگزيني نخواهند داشت.» او در پايان صحبت‌هايش اين طور از معلم خود ياد مي‌كند. شما وقتي از تهران خارج مي‌شويد و به سمت جنوب مي‌رويد، سلسله‌ جبال البرز و قله توچال را مي‌بينيد. هرچقدر عقب‌تر مي‌رويد، قله دماوند بيشتر خودش را نشان مي‌دهد. فكر مي‌كنم او هم همين طور بود؛ دماوند موسيقي ايران در آموزش.»

مي‌خواست همه ياد بگيرند

از خانواده معروفي بود؛ مصطفي كمال پورتراب، اميرتيمور پورتراب و محمدعيسي پورتراب، برادران او همگي از موسيقيدانان سرشناس ايراني به‌ شمار مي‌آيند اما كمتر كسي او را به واسطه برادرانش مي‌شناسد. از سال ۶۰ از ايران مهاجرت كرده بود ولي در سال‌هاي بعد تعداد سفرهايش به ايران را بيشتر كرد و در سال‌هاي آخر هم به اصرار محمدرضا صفوي، يكي از شاگردانش صفحه‌اي در فضاي مجازي باز كرد كه هنوز هم گفت‌وگوهايش در آنجا وجود دارد. بسياري كه تا پيش از اين، او را نمي‌شناختند به‌واسطه همين صفحه با شيوه آموزش و نگاه او به زندگي آشنا شدند و البته در آنجا هم خبري از بودن و ماندن، زير سايه نام خانوادگي نبود. صفوي حالا خوشحال است كه توانسته است در آن زمان او را براي راه‌اندازي يك صفحه مجازي راضي كند تا دست كم ميراثي از استادشان بماند. معتقد بود كه در پايه‌اي‌ترين مباحث ضعيف هستيم و حل كردن چنين معضل، رسالتي بود كه براي خود متصور شده بود. صفوي به ياد دارد كه هميشه مي‌گفت: «اتود فلان قطعه فلان را زدن، هيچ كاري ندارد. اينكه چگونه آن را بنوازيم، مهم است.» اين باعث مي‌شد، خيلي‌ها فشاري را كه در بخش تكنيك روي آن تأكيد داشت، تحمل نكنند. در تدريس به‌ قدري بخشنده بود كه هر كسي مي‌آمد، او را قبول مي‌كرد. «فرقي نمي‌كرد صفر باشد يا مثلا ۳۰ يا ۵۰ ساله باشد. فقط به اين فكر مي‌كرد كه كسي كه آمده، بايد حتما چيزي ياد بگيرد. در پنج، شش سال آخر هم فقط يكي، دو نفر را به دلايلي قبول نكرد. اصلا اين‌طور نبود كه مثلا تست بگيرد، مثلا چون يك عده هستند كه فقط خوب‌ها را قبول مي‌كنند در حالي كه او هيچ حد و مرزي نداشت.» 15-10 سال پيش، وقتي شاگرد كوچكي مي‌آمد به برخي شاگردان قديمي‌ترش مي‌گفت: «بياييد بنشينيد، ببينيد من چطور به او درس مي‌دهم. روش تدريس هم ياد بگيريد.»

 آنها هم مي‌رفتند و از ۹ صبح تا ۴ عصر آنجا بودند، ناهار و چاي مي‌خورند، پارك مي‌رفتند و فيلم‌هاي هيچكاك را تماشا مي‌كردند. «يك ساعت‌هايي اصلا فقط برنامه هيچكاك بود و ما تمام كارهاي هيچكاك را ديده‌ايم. مي‌گفت: «معلم كسي است كه بتواند به همه درس بدهد. هر كسي كه يك ايراد يا مشكل تكنيكي دارد و كسي معلم و هنرمند است كه بتواند به همه كمك كند.» اين هم در جامعه موسيقي كمتر هست؛ معلمي با اين تفكر و با اين سطح از دانش بتواند كار كند و چاره پيدا كند. مي‌گفت: خلاق باشيد و براي خودتان و شاگرد چاره پيدا كنيد. اصلا يادم نمي‌آيد قبل از اينكه نزد خانم پورتراب بروم چه چيزي بلد بودم. بعدها يكي از بچه‌ها به من گفت: «اينها را از كجا ياد گرفتي؟» مي‌گفتم: «از پيانو.» گفت: «يعني چي؟» گفتم: «همين‌هايي كه خانم پورتراب به من مي‌گفت بزن، همان‌ها را پياده مي‌كنم.» در اركستر يك ذره ممكن است فرق كند، اما همان است، چون ايشان به ما روش تمرين ياد مي‌داد. اين‌ طور نبود كه بگويد برو بزن و بيا؛ اينكه دقيقا انگشت، بدن و فكر چطور باشد را به ما ياد مي‌داد. درباره درس هانون را مي‌گفت: «هر نت را كه مي‌زني، نت بعد را بگو.» من اخيرا اين را به چند تا از شاگردها ‌گفتم. مي‌گفتند: «مگر مي‌شود؟» ساعت‌ها كنارش بوديم، واقعا بدون اغراق و در تمام آن ساعت‌ها ياد مي‌گرفتيم چگونه فكر كنيم، حتي چگونه غذا بخوريم.» اقدس پورتراب يك كتاب باارزش دارد كه حدود ۲۰۰ تا ۳۰۰ تمرين است اما به گفته اين نوازنده موسيقي موقعيت آن پيش نيامد تا آن را چاپ كنند. «تعداد تمرين‌ها زياد است و همه در يك كتاب جا نمي‌شد و ايشان هم راضي نمي‌شدند كه اينها را كم كنيم. اگر آن كتاب چاپ شود، بهترين يادگاري است كه از او مي‌ماند. دوست داشت علاوه بر اينكه كتاب چاپ شود، هر درس را توضيح بدهد، جزييات آن را بگويد و ويدیوي آن ضبط شود ولي متاسفانه نشد.»

جلال برآبادي كه ۱۹ سال شاگرد او بوده، نقطه ارتباط و صميمي‌اش با استاد را اين گونه توصيف مي‌كند. «اصولا وقتي مي‌خواستيم با هم ارتباطي برقرار كنيم يا ايشان از كتاب شازده كوچولو مي‌گفت يا من. مي‌گفتند وقتي كسي مي‌ميرد و ما ناراحت مي‌شويم در واقع دل‌مان به حال خودمان مي‌سوزد كه او را از دست داديم چون كسي كه رفته كه ديگر رفته است و تمام است. راستش من هم به همين دليل دلم براي خودم مي‌سوزد.»

 

به من آموخت زن مي‌تواند مستقل باشد

زن مسني هم براي شركت در اين جلسه آمده و خود را خاله سهيلا و ستاره و شهاب نحوي معرفي مي‌كند از روزهايي سخن مي‌گويد كه حوالي سال ۵۲ و ۵۳ خواهرزاده‌هايش براي آموزش پيانو به خانه اقدس پورتراب مي‌رفتند. او هم تاييد مي‌كند كه هميشه زمان زيادي در خانه‌اش بودند و بعد آنها را مي‌رساند. «گاهي هم همه ما را جمع مي‌كرد و به تجريش مي‌برد و اين چيزي است كه در تمام اين سال‌ها از يادم نرفته است. به من آموخت كه زن مي‌تواند روي پاي خودش بايستد و مستقل باشد. به من ياد داد كه زن بايد با هدف زندگي كند من با اينكه در حيطه موسيقي نبودم عاشق موسيقي شدم و خودم را در زندگي مديون او مي‌دانم.»

 

هنري كه فقط پشت پيانو نبود

حدود 30 سال از ارتباط خانوادگي و دوستي مهران افتخاري كه معمار است مي‌گذرد و حالا مي‌گويد كه در اين ارتباط چيزهاي زيادي از اقدس پورتراب آموخته. «غير از موسيقي، در زمينه‌هاي ديگري هم تبحر خاصي داشت. حتي در معماري، يك‌سري ايده‌هاي معمارانه به من داد كه تعجب كردم. ذات هنري بالايي داشت. او در شناخت افراد تبحر خيلي خوبي داشت و با چند كلام صحبت، متوجه مي‌شد كه ذات آن فرد به چه صورت است. ضمن اينكه سعي مي‌كرد به افراد مختلف، در زمينه‌هاي مختلف آموزش بدهد. اطلاعات عمومي بالايي داشت و مطالعه‌اش هم زياد بود. خيلي مسائل را از او ياد گرفتم. حدود بيست‌وچند سال پيش‌ من به اتفاق ۲۴ نفر از دوستان، براي بازديد به فرانسه رفتيم. او هم آنجا حضور داشت و با روي باز همه ما را پذيرفت و خيلي كمك كرد. شهر پاريس، جاهاي مختلف آن و كليات شهر را به ما نشان داد چون اطلاعات كافي داشت. علاقه زيادي به پياده‌روي داشتند و مسافت‌هاي طولاني را پياده طي مي‌كرد. به وسايل نقليه هم علاقه زيادي نداشتند و هميشه هم پياده‌روي را به همه پيشنهاد مي‌كردند. اينكه طي ساليان طولاني سرپا بودند، فكر مي‌كنم به خاطر همين پياده‌روي بود. خيلي بخشنده بود و گذشت زيادي هم داشت و حتي براي جلب رضايت دوستان، كادوهاي گرانقيمتي در نظر مي‌گرفت.»

 

«تو را از پيانو ترسانده‌اند»

سال‌ها پيش كه هما به خانه اقدس پورتراب در پاريس رفته بود، هنوز پشت پيانو دست‌هايش منقبض مي‌شد. گريه مي‌كرد و نمي‌توانست آن دست‌ها را حركت بدهد اما يك دفعه و با يك جمله ورق برگشت. اقدس پورتراب به او گفت؛ تو را از پيانو ترسانده‌اند. همين يك جمله شروع مسيري تازه بود، مسيري كه دو سال بعد از هما، همان هماي سال‌هاي قبل را ساخت و ترسش از نشستن پشت پيانو ريخت. هما هنوز هم فكر مي‌كند انساني نيست با هنرجويي كه با عشق مثلا به سراغ يادگيري پيانو مي‌رود طوري برخورد شود كه ترس در او ريشه كند كه نمي‌تواند يا استعداد ندارد. «خانم پورتراب معتقد بود چيزي به عنوان استعداد وجود ندارد. بعد هم مي‌ديدم او فقط در پيانو اينطور نيست. همان زماني كه او را در پاريس ديدم دل دردهاي شديدي داشت. مي‌گفت دارم روي چند نوع سوپ كار مي‌كنم كه ببينيم با كدام يك آنها مي‌توانم اين دل‌درد را خوب كنم. او ما را كنجكاو بار مي‌آورد و مي‌گفت از خودت بپرس ايراد اين كار چيست؟ جالب اينكه زانوي همسر من قبل از آن سفر به مرحله جراحي رسيده بود و براي آن وقت تعيين كرده بوديم تا وقتي از پاريس برگشتيم اين كار را انجام بدهيم ولي پس از توصيه‌هاي خانم پورتراب پاي او معالجه شد.»

 

قصه آن دست‌هاي آشنا در فرودگاه

آشنايي سهراب قرباني، مدرس و نوازنده پيانو با او به آبان ۱۴۰۰ برمي‌گردد؛ روزهايي كه كوله‌بارش را براي مهاجرت از ايران به فرانسه بسته بود. جهان هنوز زير سايه سنگين كرونا نفس مي‌كشيد و آدم‌ها پشت ماسك‌هايشان، با فاصله از هم عبور مي‌كردند. سهراب هم در سالن فرودگاه، ميان مسافراني كه چشم به تابلوي پروازها دوخته بودند، منتظر سوار شدن به هواپيما بود كه ناگهان دست‌هاي زني ميانسال توجهش را جلب كرد. دست‌هايي كه انگار پيش از آنكه خودش را بشناسد، داستاني براي گفتن داشتند. جلو رفت و پرسيد: شما خانم پورتراب هستيد؟ بعد كه مطمئن شد به او گفت: من در اينترنت ويدیوهايي از پيانو نواختن شما را ديدم و از روي دست‌هايتان كه در ذهنم مانده بود شما را شناختم. با هم همسفر شدند و اين شد آغاز آشنايي آنها. ماه‌هاي اول مهاجرت تقريبا هر يكشنبه به ديدن او مي‌رفت و ساعت‌هاي زيادي را با هم مي‌گذراندند. حالا به« اعتماد» مي‌گويد: «هر بار كه كنار او بودم، خودشان آشپزي مي‌كردند و معمولا از هديه گرفتن خيلي احساس راحتي و خوشحالي نمي‌كردند، اما خودشان هميشه هديه مي‌دادند و ما از خونه‌ او دست ‌پر بيرون مي‌آمديم. البته من هرگز شاگرد پيانوي خانم پورتراب نبودم و فقط دو بار برايشان قطعه‌اي را نواختم و نكاتي را به من گفتند.» ملاقات‌هاي يك‌روزه آن روزها بيشتر به تماشاي برنامه‌هاي تلويزيوني، نوشيدن چاي يا قهوه، ديدن اجرا روي يوتيوب، ضبط كلاس‌هاي ويدیويي، قدم زدن‌هاي طولاني و خريد كردن‌ها مي‌گذشت. هميشه به او توصيه مي‌كرد كه در زندگي در اجتماع فرانسه، بايد سعي كرد نكات مثبتي كه فرانسوي‌ها در فرهنگ‌شان دارند را ياد بگيري. «تا حدود سه سال پيش همچنان كلاس‌هايي داشت كه اگر ايران بود، به‌ صورت حضوري برگزار مي‌شد و اگر فرانسه بود، به ‌صورت تصويري آن را براي عموم ضبط مي‌كرد. اهل فعاليت فيزيكي و ورزش بود و شناخت خوبي از بدن خودش داشت. به همين دليل، هر وقت ناخوش مي‌شد، معمولا مي‌دانست چه چيزي به بهتر شدن حالش كمك مي‌كند.» 

شاگردان و آشنايان اقدس پورتراب حالا هر كدام بخشي از او را در زندگي خود ادامه مي‌دهند: يكي روش تمرين كردن، ديگري جرات مستقل بودن، يكي كنجكاوي و ديگري راه فكر كردن را. حالا آن دست‌هايي كه در فرودگاه براي سهراب قرباني آشنا بود ديگر روي پيانو نمي‌نشينند، اما رد هنر و شيوه‌اي كه آموزش مي‌داد در دست‌هاي شاگردانش ادامه دارند.

 


بچه جنگ جهاني دوم هستم 

در فيلم مستندي كه در صفحه يوتيوب از اقدس پورتراب به يادگار مانده، او درباره بخشي از كودكي و نوجواني‌اش حرف مي‌زند و نكات جالبي هم مي‌گويد؛ مثلا اينكه از بچگي در جوار هنر زندگي كرده بنابراين نمي‌تواند بگويد زندگي هنري داشته است: «فكر مي‌كنم بايد از خود راضي باشم كه بگويم زندگي هنري داشتم.» اين را بارها گفته بود كه مادرش او را از كودكي با شهر قصه آشنا كرد، بنابراين از كودكي ياد گرفته بود كه با قصه زندگي كند و در اين قصه‌ها هميشه برادرانش هم بودند. «بچه كه بوديم هر وقت كه با برادرم مصطفي پياده به مدرسه مي‌رفتيم به ما سولفژ ياد مي‌داد و (مي‌خندند) من هم هميشه عقب مي‌افتادم كه حوصله‌ام سر نرود. زماني كه من را براي پيانو ثبت‌نام كردند پيانو نداشتم، چون خانواده فقيري بوديم. من بچه جنگ جهاني دوم هستم.» بعد او را براي آموزش نزد خانم امير خسروي فرستادند كه به سخت‌گيري شهرت داشت، جلسه اول خيلي خوب گذشت و بعد هم از پورتراب تعريف كرده بود. «كلاس هشتم يا نهم تصميم گرفتم روزي يك ساعت پيانو بزنم. تصميمم خيلي زنانه بود چون نمي‌بينم مردها بتوانند از اين تصميم‌ها بگيرند.
 هميشه در كنسرت‌هاي هنرستان شركت مي‌كردم و خيلي دوست داشتم پيانو بزنم. من به معناي واقعي كلمه يك مطرب بودم. از بچگي دوست داشتم بزنم و ديگران را خوشحال كنم و هنوز هم همان‌طور ماندم، دوست دارم همه را خوشحال كنم چه با موسيقي يا چيزهاي ديگري.» حدود ۷۰ سال درس داده‌ است يعني درست از ۱۳ سالگي كه ديگر مي‌توانست آكاردئون بنوازد. در دو آموزشگاه درس مي‌داد و به قول خودش خيلي هم جذبه داشت و هيچ كس را از خودش پايين‌تر نمي‌ديد. 
«شاگرد اول هنرستان بودم و قرار بود به من بورس بدهند اما ندادند و فقط من را با يك بليت هواپيما به فرانسه فرستادند. من هميشه به شاگردانم مي‌گويم كه هيچ‌وقت در زندگي شكست وجود ندارد و من خيلي خوشحالم كه دولت ايران آن زمان به من پول نداد چراكه [ اين باعث شد] من نزد استاد بزرگم [اديت پيخت-آكسنفلد] بروم كه در بين پيانيست‌هاي دنيا مشهور بود. بعد از آن در يك بورس ديگر شركت كردم و قبول شدم، بنابراين به همه مي‌گويم هيچ‌وقت نترسيد. 
وقتي آدم هدفمند كار مي‌كند نيازي به كار زياد ندارد و من اين هدفمند بودن در تمرينات را از اين استادم ياد گرفتم.»  او البته بعد از پايان تحصيلات به ايران بازگشت و در موقعيت‌هاي مختلف ازجمله در هنرستان موسيقي به آموزش موسيقي پرداخت.

 

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون