دلخوشیهای کوچک یا دروغ بزرگ؟
الهه فلاطونی
به نظر از وقتی «دنیا دیگه جای زندگی کردن» نشد، بشر برای بقا و تولید حس خوشی کاذب به تولید چنین مفاهیمی روی آورده یا شاید هم فکر کرده باید توجهها را به این جور چیزها جلب کند و رویش اسم بگذارد. و الا دلخوشی، دلخوشی است دیگر. از ابتدای تاریخ بشر، انسان بنا به اسباب مختلف هر از گاهی حس خوشایندی بهش دست میداد یا متوجه شده لنگر آرامش و خوشیاش کجاها، چه کسانی یا چه کارهایی است. حالا بزرگ یا کوچک. چه نیازی به تاکید روی کوچک بودن است؟ اوضاع تا جایی بالا گرفته که ژاپنیها برای چنین مفهومی یک کلمه دارند: ایکیگای. توی اکثر کتابها و مقالاتی که در معرفی و بالا تر از آن رثای ایکیگای نوشته شده، مردم تشویق به پیدا کردن ایکیگایشان شدهاند. حتی جایی پیشنهاد شده بود که اگر از کارتان راضی نیستید، بگردید توش یک ایکیگای پیدا کنید و اینقدر غر نزنید یا با آدمهای موفق حوزههای مختلف کسبوکاری مصاحبه کرده بود و ازشون در مورد ایکیگایشون توی کار و زندگی پرسیده بود.
مثال عجیبش هم مربوط به پاکبانهای یک قطار سریعالسیر بود که فقط هفت دقیقه فرصت داشتند که هر کدامشان ۱۰۰ تا صندلی را تمیز کنند. ظاهرا مفهومسازی و معنا بخشیدن به کار به پیدا کردن ایکیگای کمک میکند. این پاکبانها مفهوم مهماننوازی را برای خودشان پررنگ و ایکیگای کرده بودند و به این ترتیب کار برایشان لذتبخش شده بود. این مثال را گفتم برای اینکه متوجه عمق بیخ پیدا کردن اوضاع حال بشر در نیاز به تولید دلخوشیهای کوچک شویم. به نظر خوب است در مثال قطار سریعالسیر ببینیم در کنار پاکبان محکوم به تمیز کردن ۱۰۰ صندلی در هفت دقیقه با ایکیگای مهماننوازی، دیگر چه کسانی و با چه ایکیگایهایی هستند.
مثلا راننده قطار یا مسوول واگن یا مسافران با شغلها، جایگاهها و درآمدهای مختلف، فکر نمیکنم اندازه ایکیگایهای این آدمها برابر باشد. اندازه ایکیگای؟ درست است که ایکیگای قرار است دلخوشیهای «کوچک» باشد ولی اگر بخواهیم صادق باشیم و نه ژاپنی، دلخوشیهای کوچک هم بین خودشان بزرگ و کوچک دارند. اندازه دلخوشیهای کوچک آدمها در جاهای مختلف دنیا و در موقعیتهای زیستی، جغرافیایی، تاریخی، شغلی، اجتماعی مختلف خیلی فرق دارد. حتی یک آدم در سالهای مختلف عمرش یا حتی در روزهای مختلف زندگیاش و حتی در ساعات و دقایق و ثانیههای قبل و بعد از یک آن.
شنبه، ۹ اسفند ۱۴۰۴ ساعت ۹:۳۰ صبح من و دخترم در حال کارتون دیدن بودیم. دلخوشیهای کوچک من در آن لحظه دیدن صورت محو تماشای کارتون دخترم بود. فکر کردن به اینکه فردا بعد از دو هفته آلرژی شدیدش قرار است دوباره به روزمره هفتگی برگردیم و کلاسهای والد و کودک را شرکت کنیم. خوشحالی از اینکه ناهار تو یخچال داریم و من زمان سرگرم بودن دخترم به کارتون را به جای غذا درست کردن، میتوانم روی کاناپه لم بدهم و کتاب بخوانم و به طرح نهایی تکلیف این ترم کلاس نزدیکتر شوم و بالاخره طلسم ننوشتن را بشکنم. به اینکه فردا روز استخر رفتن و عشقبازی با آب و آفتاب است. روز بحثهای از هر دری در حالت لم داده به نودل وسط آب و خندههای از ته دل زیر درختهای شکوفهزده باغهای اطراف است.
آنِ بعدی یعنی لحظهای که صدایی شبیه به صدای کشیده شدن چیزی سنگین در کف خیابان شنیدم و با رفتن به لب پنجره و دیدن دو ستون دود متوجه شدم که صدای جنگنده بوده، همه این دلخوشیها پوچ شد. پوچ نه به معنی بیمعنی. پوچ یعنی دیگر چیزی به نام دلخوشی در هر ابعادی در مغزم نمیچرخید. لحظات اول که هیچ چیز در مغزم نبود. خلأ بود. اثری از فکر، تصور و تصویر هم نبود.
حتی شبح افکار آنِ قبل از شنیدن آن صدا هم نبود. بعد از خلأ نوبت به تلاطم رسید. بیقراری در جسم و جان و مغزم جاری بود. بیقراری تا همین امروز که در وضعیت بلاتکیفی هستیم، ماندگار شد. بالا و پایین و کم و زیاد دارد، اما همیشه هست. یافتن دلخوشیهای کوچک نیازمند سطحی از ثبات و آرامش است، چون نیازمند مقداری خودشناسی و آزمون و خطاست. آخر همان کتاب ایکیگای ژاپنی که به نظرم همه چیز را هم صادقانه نگفته بود، نوشته بود با در خانه نشستن و هیچ کاری نکردن نمیتوانیم ایکیگای خودمان را پیدا کنیم. «در خانه نشستن و هیچ کاری نکردن» یا بهتر بگویم «در خانه نشستن و محکوم به هیچ کاری نکردن بودن» خودِ خودِ زندگی خیلی از ماها در حدود ۵۰ روز بعد از آنِ شنیدن آن صدا بود.
ما هم بخشی از دوره جنگ را مثل خیلیها به سواحل شمالی پناه برده بودیم. حال دخترم همان حالی بود که بعضیها میگویند اگه فلانطور شود دیگر چیزی از دنیا نمیخواهم. واقعا چیز دیگری نمیخواست. منتهای تمام تفریحاتش همه دم دست بودند.
ساحل و شنبازی، پارک بزرگ که هم وسایل بازی زیاد داشته باشد که معطل صف تاب نشود و هم جای بدو بدو، لم دادن روی مبل توی تراس رو به دریا، ولو شدن روی کاناپه و کارتون دیدن و کتاب و اسباببازیهایش را هم تا جایی که ماشین جا داشت با خودمان آورده بودیم. در مدت اقامتمان در شمال ساعاتی پیش میآمد که آن تلاطم و بیقراری ناپدید میشد. ساعاتی که دلخوشیهای کوچک خودنمایی میکردند. دیدن صورت کیفور دخترم یکی از همانها بود. به قدری به چشمم میآمد که فکر میکردم همه بچهها باید کنار دریا بزرگ شوند. زمانی که آثار ناپدید شدن بیقراری همیشگیام به اوج میرسید، دلخوشی کوچک حادی سر بر میآورد و با خودم میگفتم این تجربه هم از خوبیهای آوارگی جنگ است.
به اینجاها که میرسیدم، میشدم همان پاکبان قطار سریعالسیر ژاپنی که هفت دقیقه زمان برای پاک کردن ۱۰۰ صندلی داشت. زندگی من بر اثر جبر جغرافیا در تهران بنا شده بود نه در کنار دریای خزر. خوب یا بد، درست یا نادرست، من متعلق به همان زندگیای بودم که دخترم بیشتر زمان روزش را باید در آپارتمان سر کند و ما در این ۲ سال و خردهای یاد گرفتهایم که در شهر بدون دریا و ساحل و پارک دم دست و نامسطح چطور بچهداری کنیم. همانقدر که ایکیگای مهماننوازی برای آن پاکبانهای ژاپنی از نظر من کادوپیچ کردن یک درخواست غیرانسانی از آنهاست، دلخوشی کوچک من از خوشحالی دخترم در سواحل شمال در شرایط آوارگی و خانهبهدوشی جنگ، کادوپیچ کردن یک حقیقت تلخ بود.
من متعلق به همان دلخوشیهای کوچک قبل از آنِ آن صدا بودم.