در روزنامه براي شعر جايي نيست
مرتضي ميرحسيني
بعد از انقلاب كمونيستي مصادرهاش كردند. زنده هم نبود كه به آنچه به نامش ميچسباندند، اعتراض كند. سالي كه مائو، پكن را گرفت و انقلاب شد، حدود سيزده سال از مرگش ميگذشت. زود هم مُرده بود. زمان مرگ پنجاهوپنج سال بيشتر نداشت. سل جانش را گرفت. خاطرهاش، نوشتههايش و آرماني كه او به آن باور داشت براي چينيها به ميراث ماند. كمونيستها همه اينها را براي خودشان برداشتند.
نه اينكه هر چه دربارهاش گفتند نادرست بود، نه نبود. اما آن قالبي كه مائو برايش ساخت و او را در آن جاي داد، بسيار تنگ و بسيار قشري و بسيار تحريف شده بود. نامش ژو شورن بود، اما با نام ادبياش، لو شون به شهرت رسيد.
در ايالت ساحلي چكيانگ متولد شد (پاييز 1881). براي تحصيل به ژاپن رفت. پزشكي خواند. اما درس را ناتمام گذاشت. زندگي نكبتبار چينيهاي مهاجر و عقبماندگي مردمي كه او به آنان تعلق خاطر داشت، زخمياش كرده بود. پزشكي را كنار گذاشت و به ادبيات و مبارزه سياسي چسبيد. اميد به تغيير سرنوشت ميليونها چيني كه ستم ميديدند و خاموش بودند كه رنج ميكشيدند و چيزي نميگفتند، انگيزهاش شده بود.
به نظرش ريشه جهل و انفعال اين مردم به سنتهاي آن سرزمين، حتي به آموزههاي كنفسيوس برميگشت. در هر چه كرد و هر چه نوشت اين باور ديده ميشد. زبان پيچيده و قديمي ادباي چيني را كنار گذاشت و ساده و حتي عاميانه نوشت. بازي با واژهها و مفاهيم و مبهمگويي را - كه از گذشتههاي دور ميان شاعران و متفكران چيني رايج بود - نكوهش كرد و در بيان حرفهايش صراحتي عريان را به كار گرفت. در «خاطرات يك ديوانه» (1918) كه آن را نخستين داستان مدرن چيني ميشناسند، به مردمي كه به سنتهاي گذشته چسبيدهاند، حمله كرد و در «علفهاي هرز» (1927) كه به نوعي چكيده انديشهها و اعتقادات او است، از ضرورت جدايي از گذشته - با همه خرافهها و موهوماتش - براي ساختن آيندهاي بهتر، براي دستيابي به سعادتي كه چينيها قرنهاست از آن محروم ماندهاند، نوشت. بيشتر عمرش در شانگهاي گذشت. در سالهاي زندگي، تقريبا در تمام حوادث مهم چين نقشي ولو غيرمستقيم ايفا كرد و از چهرههاي اصلي جنبش چهارم مه در اعتراض به معاهده ورساي بود (طبق بندي از اين معاهده، بخشي از خاك چين به ژاپن ميرسيد) . كم پيش ميآمد كه اتفاقي بيفتد و او واكنشي به آن نشان ندهد.
يكي از بهترين شعرهايش را زمستان 1931 متاثر از شنيدن خبر تيرباران چند نويسنده جوان نوشت. شنيده بود كه دستهايشان را از پشت بسته بودند؛
«عادت كردهام شب را تا سپيدهدمان بيدار بمانم/ اما، چه يأسآلود، اكنون طرد شدهام/ به اين زودي موهايي سفيد ميان ريشم خودنمايي ميكنند/ مدام گمان ميكنم ميشنوم/ كه در جايي مادري گريه ميكند/ باز اين شهر پوشيده از پرچمهاي خودكامه است/ چنان كه پيچيده در كفن.../ نه! اين مرگ قهرمانانه دوستانم را/ نميتوانم در سكوت بر خود هموار كنم/ و به قصد آنكه سلاحي در رزم/ بر سر دست بگيرمشان/ در جستوجوي ابيات خشماگين و كوبندهام/ اما تلاشم همچون هميشه بيثمر است/ در روزنامه براي شعر جايي نيست/ ماه بالا آمده و نور آن/ همچون آب بر لباسها جاريست».
قطعا عقايد كمونسيتي داشت، قطعا به رسالت ادبيات براي خدمت به جامعه - و حتي هدايت جامعه - معتقد بود و قطعا اگر بيشتر عمر ميكرد پشت مائو و انقلاب 1949 ميايستاد. اما تصويري كه بعد از انقلاب از لو شون ساختند، با روشنفكري كه او واقعا بود، تفاوت داشت. حزبيهاي حاكم بر چين مُردهاش را ميپرستيدند - يا وانمود ميكردند ميپرستند - اما چنانكه بعدها از زبان خود مائو نقل ميشد اگر لو شون زنده بود «يا به زندان ميافتاد يا سكوت ميكرد» و مطرود ميشد. آدمي نبود كه با تكصدايي تحميلي و ادبيات ديكته شده از بالا كنار بيايد.