زندگي روزمره انسان معاصر با انبوهي از پيامها، تصويرها، خبرها و پيشنهادهاي رسانهاي گره خورده است؛ از نخستين نگاه به تلفن همراه در آغاز روز تا آخرين محتوايي كه پيش از خواب مرور ميكنيم، بخش مهمي از تجربه ما در ارتباط با فناوريهايي شكل ميگيرد كه پيوسته در حال انتخاب، دستهبندي و نمايش اطلاعات هستند. بسياري از اين فرآيندها چنان با عادتهاي روزانه ما درآميختهاند كه كمتر فرصت ميكنيم درباره تاثير آنها بر شيوه انديشيدن، تجربه زمان، شكلگيري حافظه و حتي تصميمهاي سياسي خود پرسش كنيم. رسانهها در زندگي ما حضوري فراگير دارند، اما همين فراگيري گاهي مانع از آن ميشود كه نقش آنها را در ساختن جهاني كه در آن زندگي ميكنيم، به روشني ببينيم.
كتاب «فلسفه رسانه: تاريخچهاي موجز از انديشهها و نوآوريها از سقراط تا رسانههاي اجتماعي» نوشته رابرت حسن و توماس ساترلند، با ترجمه مسعود تقيآبادي و مريم عسگراني كه به تازگي از سوي نشر ثانيه منتشر شده است، فرصتي براي بازانديشي در همين مساله فراهم ميكند. من در مقام يكي از مترجمان اين كتاب، هنگام ترجمه كتاب «فلسفه رسانه» نوشته رابرت حسن و توماس ساترلند، بارها با اين پرسش مواجه شدم كه رسانهها چگونه، در طول تاريخ، از ابزارهايي براي ثبت و انتقال اطلاعات به نيروهايي موثر در شكلگيري تجربه انساني تبديل شدهاند؟ اهميت كتاب در اين است كه رسانه را از محدوده ابزارهاي ارتباطي فراتر ميبرد و آن را در پيوند با تاريخ انديشه، تحولات اجتماعي، مناسبات قدرت و تجربه انساني بررسي ميكند. نويسندگان در مسير بحث خود از فلسفه يونان باستان به فناوريهاي نوشتاري و چاپي ميرسند و سپس دگرگونيهاي جهان شبكهاي و رسانههاي اجتماعي را به بحث ميگذارند تا نشان دهند فناوريهاي ارتباطي چگونه در شكلگيري تصورات ما از جهان و جايگاه انسان در آن دخالت دارند؟
اين رويكرد به ما يادآوري ميكند كه براي فهم رسانههاي امروز، شناخت تازهترين ابزارها و قابليتهاي فني آنها كافي نيست. بسياري از پرسشهاي كنوني درباره فناوري، ريشههايي قديميتر دارند: انسان چگونه جهان را به شناخت درميآورد؟ ابزارهاي ثبت و انتقال اطلاعات چه تغييري در حافظه و تفكر ايجاد ميكنند؟ اندازهگيري و محاسبه چه جايگاهي در زندگي اجتماعي پيدا ميكنند؟ و با گسترش فناوريهاي خودكار، چه بخشي از تصميمگيري انساني به سامانههاي فني واگذار ميشود؟ «فلسفه رسانه» اين پرسشها را در امتداد يك تاريخ طولاني دنبال ميكند و از همين راه، امكان تاملي انتقادي درباره زندگي در عصر ديجيتال را به وجود ميآورد.
ابزارهايي كه جهان ما را شكل ميدهند
يكي از دشواريهاي فهم رسانه، عادي شدن حضور آن در زندگي روزمره است. انسان امروز معمولا نوشتن، خواندن، ثبت اطلاعات و ارتباط از راه ابزارهاي ديجيتال را فعاليتهايي طبيعي و بديهي ميداند؛ حال آنكه هر يك از اين فعاليتها بر مجموعهاي از فناوريها، قراردادها و شيوههاي تاريخي سازماندهي تجربه انساني تكيه دارند. نوشتن نمونه روشني از اين تحول است. فناورياي كه روزگاري شيوهاي تازه براي ثبت و انتقال معنا به شمار ميرفت، به تدريج چنان در فرهنگ انساني جاي گرفت كه بسياري از آثار آن بر تفكر و حافظه از نظر پنهان ماند.
نوشتار امكان ميدهد تجربهها از محدوده حافظه فردي و حضور مستقيم گوينده فراتر بروند و در قالب نشانههايي پايدار به افراد و نسلهاي ديگر انتقال پيدا كنند. با گسترش آن، انسان توانست گذشته را به شكل مجموعهاي از روايتها و اسناد ثبت كند، دانش را انباشته سازد و ميان رويدادهاي دور از هم ارتباط برقرار كند. والتر اونگ و ويلم فلوسر از جمله انديشمنداني هستند كه در مطالعه رابطه رسانه و فرهنگ به پيامدهاي نوشتار توجه كردهاند. اين بحث نشان ميدهد فناوريهاي ارتباطي در انتقال انديشهها نقش دارند و همزمان بر شيوه صورتبندي و فهم آنها نيز اثر ميگذارند.
چاپ نيز نمونهاي مهم از پيوند فناوري با تحولات گسترده اجتماعي است. اختراع ماشين چاپ را نميتوان تنها پيشرفتي در توليد كتاب و تكثير متن دانست؛ گسترش چاپ با تحولات سياسي، اقتصادي و فرهنگي همراه شد و در شكلگيري حوزههاي تازهاي از ارتباط و هويت جمعي نقش داشت. بنديكت اندرسون در بحث خود درباره سرمايهداري چاپي، به نقش انتشار گسترده متون در شكلگيري تصور ملت اشاره ميكند. خوانندگاني كه يك زبان نوشتاري مشترك و روايتهايي مشابه را دنبال ميكردند، امكان بيشتري يافتند تا خود را بخشي از جامعهاي گستردهتر تصور كنند؛ جامعهاي كه اعضاي آن لزوما يكديگر را نميشناختند.
چنين نمونههايي اهميت توجه به زمينه اجتماعي و تاريخي فناوري را روشن ميكنند. هيچ رسانهاي در خلأ شكل نميگيرد و گسترش آن نيز تنها به ويژگيهاي فنياش وابسته نيست. شيوه توليد، مالكيت، دسترسي عمومي، مناسبات اقتصادي و ساختارهاي سياسي بر نحوه استفاده از رسانه و پيامدهاي آن اثر ميگذارند. در اين چارچوب، انديشه ريموند ويليامز درباره رابطه فناوري و جامعه اهميت پيدا ميكند. رسانهها درون مناسبات اجتماعي شكل ميگيرند و در همان حال، به شكلگيري تصور جامعه از خودش ياري ميرسانند. مساله تنها اين نيست كه چه پيامي منتشر ميشود؛ چگونگي توليد و توزيع پيام و گروههايي كه امكان اثرگذاري بر اين فرآيند را دارند نيز اهميت دارد. اين نگاه، بحث رسانه را به پرسشي درباره قدرت پيوند ميزند. چه كساني ابزارهاي ارتباطي را در اختيار دارند؟ چه روايتهايي مجال ديده شدن پيدا ميكنند؟ كدام گروهها ميتوانند در تعريف مسائل عمومي نقش داشته باشند و كدام صداها در حاشيه قرار ميگيرند؟ پاسخ به اين پرسشها براي فهم رسانههاي معاصر ضروري است؛ بهويژه در شرايطي كه بخش بزرگي از ارتباطات از طريق بسترهايي انجام ميشود كه قواعد انتخاب و نمايش محتوا در آنها براي كاربران شفاف نيست.
شتاب زمان و حافظه بيرون از ذهن
رسانهها در سازماندهي تجربه انسان از زمان نيز نقشي تعيينكننده دارند. ساعت، به عنوان ابزاري براي اندازهگيري و تنظيم زمان، نمونهاي از فناوريهايي است كه به تدريج از محدوده كاربردهاي فردي فراتر رفت و به يكي از عناصر مهم سازمان اجتماعي تبديل شد. با گسترش نظامهاي صنعتي، زمانبندي دقيق فعاليتها و هماهنگي ميان كارگران، كارخانهها و بازارها اهميت بيشتري يافت. زمان به معياري براي تنظيم كار، توليد و مناسبات اقتصادي تبديل و زندگي روزمره بيش از گذشته با برنامهها و تقسيمبنديهاي دقيق زماني هماهنگ شد.
اين دگرگوني نشان ميدهد ابزارهاي اندازهگيري چگونه ميتوانند بر تجربه ما از واقعيت اثر بگذارند. زمان پيش از آنكه در قالب ساعت و تقويم تنظيم شود، در پيوند با تغييرات طبيعت، حركت بدن و جريان فعاليتهاي انساني تجربه ميشد؛ اما گسترش ابزارهاي سنجش و نظامهاي اداري و صنعتي، شيوه ديگري از نظم زماني را در زندگي اجتماعي تثبيت كرد. فناوري در اينجا فقط وسيلهاي براي اندازهگيري زمان است و همزمان در شكل دادن به انتظارات، عادتها و معيارهاي نظم اجتماعي نيز دخالت دارد.
رسانههاي شبكهاي اين روند را وارد مرحله تازهاي كردهاند. دسترسي پيوسته به خبرها و پيامها، ارتباط همزمان با افراد در نقاط مختلف جهان و انتشار فوري اطلاعات، مرزهاي زماني و مكاني را دگرگون كرده است. در فضاي شبكهاي، رويدادهاي گوناگون به سرعت در برابر ديدگان ما قرار ميگيرند و تجربه گذشته و حال گاه در جرياني پيوسته از اطلاعات به هم نزديك ميشوند. كتاب اين وضعيت را در ارتباط با شكلگيري نوعي «اكنون پيوسته» بررسي ميكند؛ وضعيتي كه در آن جريان مداوم اطلاعات ميتواند فرصت فاصله گرفتن از رويدادها و فهم آنها در بستر تاريخيشان را كاهش دهد.
انبوه اطلاعات همچنين رابطه ما با حافظه را تغيير ميدهد. بسياري از دادههايي كه پيشتر بايد به خاطر سپرده ميشدند، اكنون در ابزارهاي ديجيتال ذخيره ميشوند و هر زمان كه بخواهيم در دسترس قرار ميگيرند. اين امكان، ظرفيت دسترسي و نگهداري اطلاعات را افزايش داده است، اما پرسشهايي درباره كيفيت يادآوري، تمركز و پردازش تجربه نيز به وجود ميآورد. دسترسي سريع به اطلاعات با فهم عميق آنها يكسان نيست؛ همانطور كه ثبت يك رويداد در فضاي ديجيتال به معناي درك جايگاه آن در زندگي فردي و جمعي نخواهد بود. تغيير در تجربه زمان و حافظه، ما را با مساله توجه نيز روبهرو ميكند. جريان پيوسته اعلانها و محتواها، ذهن را ميان موضوعات متعدد جابهجا ميكند و فرصت تمركز طولاني بر يك مساله را تحت تاثير قرار ميدهد. رسانههاي ديجيتال با فراهم كردن دسترسي گسترده به دانش و ارتباطات، امكانات تازهاي ايجاد كردهاند؛ اما ساختار طراحي بسياري از آنها نيز بر تداوم حضور كاربر و بازگشت مكرر او استوار است. فهم اين تناقض به بررسي دقيقتر اقتصاد توجه و منطق تجاري رسانههاي معاصر نياز دارد.
اقتصاد توجه و دگرگوني سياست
در جهان رسانهاي امروز، توجه انسان به منبعي ارزشمند تبديل شده است. حجم گسترده محتوا به اين معناست كه براي ديده شدن، رقابت شديدي ميان پيامها، تصويرها، خبرها و تبليغات جريان دارد. پلتفرمهاي ديجيتال با استفاده از دادههاي رفتاري كاربران ميكوشند محتواهايي را نمايش دهند كه احتمال واكنش به آنها بيشتر است. اين سازوكار ميتواند تجربه رسانهاي هر فرد را شخصيسازي كند و دسترسي به اطلاعات مورد علاقه او را آسانتر سازد، اما همزمان بر نوع محتوايي كه ديده ميشود و موضوعاتي كه فرصت جلب توجه عمومي پيدا ميكنند، اثر ميگذارد.
در چنين شرايطي، پرسش از رسانه به پرسش از منطق اقتصادي آن نيز تبديل ميشود. اگر توجه مخاطب در توليد درآمد نقش داشته باشد، طراحي رسانهاي ممكن است به سمت افزايش زمان حضور كاربران، تشويق واكنشهاي سريع و تقويت تعامل مداوم حركت كند. محتوايي كه احساسات شديد برميانگيزد، قابليت بيشتري براي جلب واكنش و بازنشر پيدا ميكند و اين امر ميتواند بر كيفيت گفتوگوي عمومي اثر بگذارد. مساله در اينجا چگونگي پيوند ميان طراحي فني، منافع اقتصادي و پيامدهاي اجتماعي است؛ پيوندي كه براي تحليل انتقادي رسانه بايد جدي گرفته شود. اين مساله در عرصه سياست اهميت ويژهاي دارد. رسانههاي شبكهاي امكان انتشار گسترده ديدگاهها، سازماندهي كنشهاي جمعي و ارتباط مستقيم ميان شهروندان را فراهم كردهاند. گروههايي كه در رسانههاي سنتي فرصت محدودي براي بيان مطالبات خود داشتند، اكنون ميتوانند پيامهايشان را به مخاطبان وسيعتري برسانند. با اين همه، توزيع گسترده اطلاعات به خوديخود به افزايش كيفيت مشاركت سياسي منجر نميشود. سرعت گردش خبر، انتشار اطلاعات نادرست، شكلگيري فضاهاي بسته ارتباطي و اثرگذاري سازوكارهاي خودكار بر نمايش محتوا، پرسشهاي دشواري درباره شرايط شكلگيري افكار عمومي ايجاد كردهاند.
بحث كتاب درباره «پايان سياست مدرن؟» از همين نگرانيها نيرو ميگيرد. نويسندگان بررسي ميكنند كه گسترش شبكهها و خودكار شدن برخي فرآيندها چه تاثيري بر مفاهيمي چون مشاركت، دموكراسي و عامليت انساني ميگذارد. در اين شرايط، تصميمهايي كه بر زندگي اجتماعي اثر ميگذارند، گاهي از مسير فرآيندهاي محاسباتي و سامانههايي عبور ميكنند كه منطق عملكرد آنها براي بسياري از افراد روشن نيست. نمونههايي مانند معاملات مالي با بسامد بسيار بالا نشان ميدهند كه سرعت پردازش ماشينها ميتواند از توان فهم و واكنش انسان پيشي بگيرد. در چنين وضعيتي، تعيين مسووليت و نظارت بر پيامدهاي تصميمهاي خودكار دشوارتر ميشود.
شري تركل، پژوهشگر حوزه فناوري و روابط انساني نيز در آثار خود به اين تناقض پرداخته است كه ابزارهاي ارتباطي ميتوانند افراد را به صورت مجازي به هم نزديك كنند و همزمان احساس تنهايي يا فاصله در روابط حضوري را افزايش دهند. اين مساله يادآوري ميكند كه ارزيابي فناوري بايد فراتر از شمار ارتباطات، سرعت انتقال پيام يا گستره دسترسي برود. كيفيت رابطه انساني، امكان گفتوگوي سنجيده و ظرفيت مشاركت در تصميمهاي جمعي نيز بخشي از پيامدهاي رسانهاي هستند كه بايد بررسي شوند.
رسانهها با تغيير شيوه ديده شدن مسائل عمومي، بر رابطه ميان شهروندان و نهادهاي سياسي نيز اثر ميگذارند. الگوريتمها ميتوانند برخي موضوعات را برجسته و برخي ديگر را كمرنگ كنند؛ شركتهاي فناوري نيز در تعيين قواعد دسترسي و گردش اطلاعات قدرتي قابل توجه به دست آوردهاند. بنابراين پرسش از آينده سياست در جهان ديجيتال، پرسش از چگونگي توزيع قدرت، شفافيت تصميمگيري و امكان پاسخگو كردن نهادهايي است كه زيرساختهاي ارتباطي جامعه را اداره ميكنند.
مسووليت انسان در عصر فناوري
يكي از ايدههاي مهم كتاب، توجه به تنش ميان تجربه زيسته انسان و منطق انتزاعي فناوري ديجيتال است. نويسندگان با طرح تمايز ميان امر پيوسته و بدنمند از يك سو و منطق دوتايي و محاسباتي از سوي ديگر، به اين پرسش ميپردازند كه گسترش فناوريهاي ديجيتال چه تغييري در رابطه انسان با جهان طبيعي و اجتماعي ايجاد ميكند. تجربه انساني از حركت، احساس، ارتباط و محيط پيرامون در بستري پيوسته شكل ميگيرد؛ اما سامانههاي ديجيتال براي پردازش اطلاعات، پديدهها را به دادهها و صورتهاي قابل محاسبه تبديل ميكنند.
اين تمايز به معناي بيفايده بودن فناوري ديجيتال يا ناتواني آن در بازنمايي جهان نيست. بحث بر سر آن است كه هر شيوه بازنمايي، بخشي از واقعيت را برجسته ميكند و بخشهايي ديگر را كنار ميگذارد. تبديل تجربه انساني به داده، امكان تحليل و پردازش گسترده را فراهم ميكند، اما اگر دادهها با خود واقعيت اشتباه گرفته شوند، ممكن است ابعاد پيچيده زندگي انساني از توجه دور بمانند. احساس، زمينه اجتماعي، روابط قدرت و تفاوتهاي فردي هميشه به آساني در قالبهاي محاسباتي جاي نميگيرند.
در همين چارچوب، مفهوم فناوري خودمختار كه ژاك الول درباره آن بحث كرده است، اهميت پيدا ميكند. نگراني اصلي اين است كه فناوري به تدريج با منطق كارايي، سرعت و توسعه مستمر پيش برود و تصميمهاي انساني بيش از گذشته در چارچوب امكاناتي شكل بگيرند كه سامانههاي فني فراهم كردهاند. در چنين وضعيتي، انسان ممكن است براي سازگارشدن با فناوريهايي كه خود ساخته است، ناچار شود رفتارها و انتظاراتش را تغيير دهد. اين پرسش مطرح ميشود كه چه كسي مسير توسعه فناوري را تعيين ميكند و چگونه ميتوان درباره هدفها و پيامدهاي آن تصميم گرفت. موضوع مسووليت در برابر فناوري، به ويژه با گسترش سامانههاي خودكار و هوش مصنوعي، ابعاد تازهاي پيدا كرده است. هر چه تصميمگيري به فرآيندهاي محاسباتي وابستهتر شود، شناسايي مسووليت در برابر خطاها و پيامدهاي اجتماعي دشوارتر خواهد شد. طراحي و استفاده از فناوري به انتخابهايي انساني وابسته است؛ انتخابهايي درباره دادههاي مورد استفاده، معيارهاي ارزيابي، گروههاي برخوردار از مزايا و كساني كه ممكن است آسيب ببينند. بنابراين، بحث اخلاق فناوري بايد از توصيههاي كلي درباره استفاده درست فراتر برود و به ساختارهاي نهادي، قواعد نظارت و امكان پاسخگويي توجه كند.
توجه به محيط زيست نيز يكي از راههاي سنجش محدوديتهاي نگاه صرف فناورانه است. جهان طبيعي شبكهاي از روابط پيچيده و وابسته به يكديگر را در بر ميگيرد كه نميتوان آن را بهآساني در قالب يك مدل محاسباتي كامل بازسازي كرد. فناوريهاي ديجيتال ميتوانند به شناخت و مديريت مسائل محيطي كمك كنند، اما خود نيز به منابع، انرژي و زيرساختهاي مادي وابستهاند. فاصله ميان جهان مجازي و شرايط مادي زندگي، يادآور اين نكته است كه توسعه فناوري همواره پيامدهايي فراتر از صفحه نمايش و فضاي شبكهاي دارد.
«فلسفه رسانه» با پيوند زدن تاريخ انديشه به تحولات فناوري، امكان ميدهد پرسشهاي امروز را در افقي وسيعتر بررسي كنيم. اهميت چنين رويكردي در دورهاي كه ابزارهاي ارتباطي با سرعت زيادي تغيير ميكنند، بيش از پيش آشكار است. شناخت رسانهها به آگاهي از قابليتهاي فني آنها محدود نميشود؛ فهم تاريخ شكلگيري، زمينه اقتصادي، آثار فرهنگي و پيامدهاي سياسي آنها نيز ضرورت دارد. اين كتاب با كنار هم قرار دادن ريشههاي فلسفي رسانه و مسائل جهان ديجيتال، چارچوبي براي چنين تاملي فراهم ميآورد.
براي من، به عنوان يكي از مترجمان كتاب، اهميت اين بحث در فرصتي است كه براي بازنگري در عادتهاي روزمره و پيشفرضهاي ما درباره فناوري ايجاد ميكند. ابزارهايي كه هر روز به كار ميگيريم، در كنار امكانات فراواني كه در اختيارمان ميگذارند، در شكلگيري توجه، حافظه، روابط اجتماعي و تصور ما از آينده نيز سهم دارند. پرسش اصلي اين است كه چگونه ميتوان از ظرفيتهاي فناوري بهره گرفت و همزمان امكان نقد و تصميمگيري آگاهانه درباره مسير توسعه آن را حفظ كرد؟ پاسخ به اين پرسش به گفتوگويي عمومي، پژوهشي مستمر و توجه جدي به مسووليت نهادها و كاربران نياز دارد؛ گفتوگويي كه كتاب «فلسفه رسانه» نوشته رابرت حسن و توماس ساترلند، با ترجمه مسعود تقيآبادي و مريم عسگراني و انتشار از سوي نشر ثانيه، ميتواند يكي از زمينههاي شكلگيري آن باشد.
پژوهشگر ارتباطات