با نگاهي به اثري از مارك وِرنون
احساسِ شگفتي و ارزشِ زندگي
محمد صادقي
مارك وِرنون در كتابِ «زندگي خوب: 30 گامِ فلسفي براي كمال بخشيدن به هنرِ زيستن» ترجمه پژمان طهرانيان (فرهنگ نشر نو) پرسشي طرح ميكند كه چگونه واقعيتي كه در نظرِ يك شخص عادي جلوه ميكند در نظرِ شخصِ ديگري ميتواند فوقالعاده باشد؟ «چرا يك دانه شن به چشم من تنها ذرهاي سيليسيمي است در حالي كه در نظر ويليام بليك شاعر بازتاب بلورينش تصوري از جهان را در خود دارد؟» وِرنون ميگويد كه به باورِ ويليام جيمز (فيلسوفِ امريكايي) چنين تفاوتي «محصولِ محدوديتهاي فردي ماست.» و براي نمونه ميگويد به اين دقت كنيم كه گاهي كه عاشق ميشويم همه جهان در مقابلِ چشمانِ ما روشنايي ميگيرد. به تعبيرِ جيمز: «اين بصيرت والاتر در مورد ارزش دروني آنچه پيشتر آن را تنها در شكل بيروح بيرونياش درمييافتيم اغلب ناگهان در شخص پديدار ميشود و هنگامي كه چنين ميشود نقطه عطفي در تاريخ زندگي فرد رقم ميخورد.» بينشي بدونِ مقدمه كه عشق در يك نگاه رقم ميزند؛ شگفتي نيز چنين است.
وِرنون ميگويد: اينكه شخصي به سوي درختي ميدود تا آن را در آغوش بگيرد و شخصي ديگر، به بررسي تنه درخت ميپردازد تا ببيند چگونه ميتواند آن را قطع كند «از تفاوت اندوخته بيپايان خاطرهها، نيازها و هدفهاي آن افراد ناشي ميشود.» جيمز باور داشت بيش از آنكه به داوري ديگران بپردازيم بايد به آنچه شگفتي آنها را برميانگيزد، احترام بگذاريم و ناتواني ما را در احترام گذاشتن به احساسهاي ديگران «نابينايي نوع بشر» ميخواند. آفتي كه از ميان بُردنِ آن دشوار نيست. كافي است سگي را تماشا كنيم كه از پيدا كردنِ يك استخوان دچارِ شور و شعف ميشود تا دريابيم كه «ويژگي همگاني موجودات ذيشعور را نميتوان در آن چيزي يافت كه مهم و ارزشمند مييابند، بلكه ميتوان در اين واقعيت يافت كه آن چيز مهم و ارزشمند را در همين دنياي اطرافشان مييابند.» به باورِ جيمز، شگفتي حسي نيست كه فقط در انحصارِ عارفها و خيالپردازها باشد و به والت ويتمن (شاعر مشهورِ امريكايي) اشاره ميكند كه اتوبوس و قايقِ مسافري را جاهايي شورانگيز مييافت، به همان اندازه كه ويليام وردزورث (شاعرِ رمانتيك انگليسي) قلههاي كوهها را شورانگيز ميديد و مشعوف ميشد. پس آنچه به آن نياز داريم، يكي توجه است و ديگري، تعمق. «هنگامي كه ويتمن سوار بر قايق مسافري از بروكلين به منهتن ميرفت، در نظر ميآورد امواجي كه افتان و خيزان از زيرش عبور ميكنند از هزاران سال پيش از قايقسواري او همانگونه دارند بالا و پايين ميروند و تا هزاران هزار سال پس از عبور قايقِ او هم در افتوخيز خواهند بود.»
چنين است كه فضيلتِ شگفتي و در پي آن توانايي حوصله به خرج دادن رخ ميدهد. بنا به نظرِ جيمز، شخصي كه فرصتِ نگاه كردن را از خود دريغ ميكند و مدام حواسش از جايي به جاي ديگر ميرود، «ارزشِ هيچ ساعتي» را درنمييابد. شخصي مانندِ ويتمن در زندگي روزمره و در جريانِ عملي زندگي به خودش فرصت ميداد تا خوب نگاه كند و عميق بينديشد. وِرنون مينويسد كه «شگفتي يعني توانايي تجربه كردن يك كيفيت زماني مشخص، گرچه دستيابي به آن هم نيازمند زمان است. شگفتي يعني آنكه بتوانيم اجازه دهيم مزاحمتهاي ملالتبار جهان از سر راهمان برداشته شوند يا آنكه زماني را صرف انتظار براي از راه رسيدن لحظاتي كنيم كه در آنها احساس شگفتي آشكار ميشود.» جيمز باور داشت كه احساسِ شگفتي پيوند نزديكي با ارزش زندگي دارد.