نگاه خيره روسو به امروز فرانسه
سعيد وهابي
بيش از يك هفته است كه كشور فرانسه درگير شورشهاي اجتماعي گستردهاي است كه اينبار دانشآموزان آن كشور سببساز آن شدهاند. طبق نظر خبرنگاران و خبرگزاريها دانشآموزان به خاطر كمبود معلم، كلاسهاي شلوغ و ساختمانهاي فرسوده سر به شورش برداشتهاند و خشم خود را از اين بابت در خيابانهاي پايتخت و ديگر شهرهاي مهم كشور ابراز ميدارند.
اين خبر براي ناظري بيروني در كشوري جهان سومي نه تنها حيرتآور، بلكه شوكآور است، چراكه انتظار ميرود چنين ايراداتي به نظام آموزشي در كشوري جهان سومي رخ دهد و نه در كشوري جهان اولي مثل فرانسه. وقتي اكثر دانشآموزان فرانسوي در خيابانهاي كشورشان فغان برميآورند كه در كلاس جاي نشستن ندارند و ساختمان مدارس كهنه و فرسوده است، پس ميتوان تصور كرد اقليتي وابسته به طبقه ممتاز وجود دارد كه به مدارس شيك و پيك ميروند و همه نوع امكاناتي هم دارند و اين يعني فقدان عدالت آموزشي، اما همانطور كه اشاره شد اين وقايع در كشوري در حال وقوع است كه تجاربي مانند انقلاب كبير فرانسه را از سر گذرانده كه يكي از شعارهاي اصلي آن برابري در همه زمينهها بوده است كه در زمان خود جهاني را تحت تاثير قرار داد و آتش به همه عالم زد. حالا چه پيش آمده كه گرفتار چنين وضعيت اسفناكي شده است؟
از سوي ديگر دايم در خبرها ميخوانيم و ميشنويم كه فرانسه يكي از تامينكنندگان اصلي اسلحه براي اوكراين در جنگ چهارسالهاش با روسيه است و چون براي انجام اين مهم بايد بودجه خاصي را درنظر گرفت و از بودجه عمومي كاست، مسلما هيچ ديواري كوتاهتر از بودجه آموزش و پرورش همگاني و كاستن از بودجه آن پيدا نميشود. نتيجه ملموس چنين سياستي را هم اكنون در خيابانهاي كشور فرانسه و اعتراض بحق دانشآموزان شاهد هستيم. آنها به درستي متوجه عملكرد غلط دولت خود در اين زمينه و تبعيض آشكار آموزشي شده و حالا دست به اعتراض زدهاند كه جاي بسي تاسف است، چراكه اين وقايع در حال حاضر در كشوري در حال وقوع است كه يكي از بزرگترين متفكرين تعليم و تربيت يعني ژاك ژان روسو در آن ظهور كرده و در اثر معروف و تاريخساز خود، اميل، ضمن زير سوال بردن آموزش سنتي و عقبمانده راهكارهاي عملي تاملبرانگيزي براي تعليم و تربيت پيشنهاد داده است. همو كه با شعار معروف «بازگشت به طبيعت» به شدت با روشهاي آموزشي عصر خود كه مبتني بر حفظ كردن، تنبيه و بزرگسالمحوري بود، مخالفت كرد. فلسفه او بر اين باور استوار بود كه انسان ذاتا خوب و پاك به دنيا ميآيد، اما جامعه و نهادهاي اجتماعي او را فاسد ميكنند. بنابراين هدف آموزش بايد صيانت از اين طبيعت خوب و هدايت رشد كودك بر اساس مسير طبيعي و ذاتي او باشد، نه تحميل عقايد و دانش بزرگسالان.
هدف نهايي آموزش از نظر روسو پرورش انسان طبيعي است نه انساني مطيع براي جامعهاي خاص. او ميخواست در آموزش و پرورش فردي آزاد، خودمختار و داراي قضاوت صحيح تربيت شود كه بتواند در هر شرايطي انسان باقي بماند. روسو ميگفت: «او نه يك قاضي است، نه يك سرباز و نه يك كشيش؛ او اول از همه يك انسان است.» انسانگرايي او الهامبخش انقلابيون فرانسه در به ثمر رساندن آن در 1789 شد. حال در زادگاه او شاهد آن هستيم كه نه تنها چنين بينشها و حساسيتهايي در آموزش و پرورش فرانسه وجود ندارد، بلكه برعكس به گواهي خود دانشآموزان ساختمان مدرسه هر روز احتمال دارد بر سرشان آوار شود.
از منظري ديگر به نظر ميرسد حوادث فرانسه نشاندهنده بحران ساختاري در سرمايهداري جهاني است. بحراني كه پس از فرانسه دامنگير ديگر كشور اروپايي يعني اسپانيا هم شده و خود را در وضعيت بد مسكن آنجا و مرگ يك پيرزن به خاطر ناتواني در پرداخت كرايه و اخراج از منزل نشان داده است.
بيش از دويست سال از عصر روسو ميگذرد و اگر تجسم كنيم كه روح او براي سركشي به زادگاه خود بازگشته است تا وضعيت آموزش و پرورش همگاني كشور و نيز انطباق يا عدم انطباق آن با نظرات خود را مشاهده كند، مسلما با مشاهده صحنههاي خشونتبار فعلي در فرانسه و زد و خورد بين دانشآموزان و پليس نگاه خيره و بهتزده خود را به آن خواهد دوخت و بر باد رفتن آمال خود در حوزه تعليم و تربيت خواهد گريست.