گروه گزارش
جنگ، با شليك نخستين گلوله آغاز ميشود، اما پايان آن هميشه با آخرين شليك رقم نميخورد. گاهي ارتشها در ميدان نبرد به نقطهاي ميرسند كه ادامه جنگ هزينهاي بيش از دستاوردهاي احتمالي آن دارد؛ گاهي موازنه قوا تغيير ميكند و طرفين ميخواهند درباره شرايط توقف درگيري يا پايان تخاصم گفتوگو كنند و گاهي نيز سالها پس از فروكش كردن آتش جنگ، مذاكرات همچنان ادامه مييابد تا اختلافهايي حلنشده تعيين تكليف شود. به همين دليل، در تاريخ روابط بينالملل، ميان پيروزي نظامي، آتشبس و توافق صلح تفاوت وجود دارد؛ سه مفهومي كه ممكن است در يك روز محقق نشوند و حتي فاصله ميان آنها به اندازه چندين سال باشد.
موافقان مذاكره و چهرههاي مختلف در دولت مسعود پزشكيان با طرح اين ديدگاه كه پايان جنگها با مذاكره پيوند دارد، در واقع بحثي را پيش كشيده كه سابقهاي طولاني در تجربههاي نظامي و ديپلماتيك جهان دارد. اين گزاره اما ازسوي بخشي از مخالفان مذاكره با ترديد و تمسخر روبهرو شده است. يكي از نمايندگان تهران در مجلس نيز در اظهاراتي انتقادي اين پرسش را مطرح كرده كه چه كسي گفته است پايان هر جنگي با مذاكره همراه است.
او در گفتوگو با مجري صداوسيما و در برنامه « به وقت ايران» گفت اين گزاره كه «همه جنگها با مذاكره تمام ميشوند» غلط است. وقتي مجري پايان جنگ ويتنام را نتيجه مذاكره دانست، دوباره مثال جنگ ۳۳روزه حزبالله پيش كشيده شد؛ اما مجري يادآوري كرد كه آن جنگ هم با قطعنامه پايان يافت.
بررسي اسناد تاريخي نشان ميدهد هر دو مثال او، دستكم بخشي از واقعيت را ناديده ميگيرد و مجري صداوسيما نيز به درستي اشتباه او در استناد به موارد تاريخي را يادآوري كرده است. جنگ ويتنام با موافقتنامههاي پاريس (۲۷ ژانويه ۱۹۷۳) وارد مرحله آتشبس و خروج امريكا شد. هرچند اين توافق، صلح پايدار نياورد و جنگ در ۱۹۷۵ با پيروزي نظامي شمال تمام شد، اما مذاكره نقش تعيينكنندهاي در خروج نيروي خارجي داشت.
جنگ ۳۳روزه ۲۰۰۶ نيز با قطعنامه ۱۷۰۱ شوراي امنيت سازمان ملل به پايان رسيد. هر دوطرف اين قطعنامه را پذيرفتند و آتشبس از ۱۴ آگوست اجرايي شد. اين يك پايان ديپلماتيك بود نه ادامه درگيري تا پيروزي كامل ميدان.
ادعاي مطلق «هيچ جنگي با مذاكره تمام نميشود» با واقعيت تاريخي سازگار نيست. حتي در جنگهايي كه درنهايت با قدرت نظامي خاتمه يافتهاند، مذاكره يا قطعنامههاي بينالمللي اغلب نقطه عطف خروج از جنگ يا كاهش شدت آن بودهاند.
اين موضوع البته دو نكته ديگر را در دل خود دارد كه پيش از بررسي رد يا تاييد گزاره «پايان هر جنگ با مذاكره است» بايد به آن توجه كرد.
نخست اينكه لحن گوينده اين جمله در صداوسيما خطاب به عباس عراقچي است و مشخصا سعي دارد ديدگاههاي وزير امور خارجه دولت چهاردهم را به چالش بكشد. اين نكته بايد مشخص باشد كه عبارت «پايان هر جنگ با مذاكره است» هرگز بهطور مستقيم در گفتههاي عباس عراقچي قيد نشده است، البته محتواي برخي سخنان او اين منظور را ميرساند كه بايد در زمان مقتضي جنگيد و ابزار مذاكره را نيز براي داشتن دست برتر در جنگ پيگيري كرد اما هرگز عراقچي گوينده مستقيم جمله «همه جنگها با مذاكره تمام ميشوند» نبوده است. عبارتي كه حالا دستاويز منتقدان مذاكره قرار گرفته، ميتواند گفته عراقچي در 28 تير 1405 باشد«جنگها يا با پيروزي مطلق نظامي خاتمه مييابد يا با مذاكره. اگر توان پيروزي مطلق نظامي را نداريم بايد مذاكره كنيم.»
اين جمله با عبارت «همه جنگها با مذاكره تمام ميشوند» تفاوت دارد، چون عراقچي صريحا دو مسير براي پايان جنگ مطرح كرده است، نه فقط مذاكره.
از طرف ديگر پزشكيان نيز جملهاي با اين مضمون دارد. او در گفتوگو با فاكسنيوز در ۳ مهر ۱۴۰۵ گفته است: «وقتي ميشود مسالهاي را با گفتوگو حل كرد، نبايد آن را با خون و خونريزي حل كرد.» اين جمله درباره حل اختلاف از طريق گفتوگوست، نه اينكه همه جنگها الزاما با مذاكره پايان مييابند.
در بررسي اظهارات مسوولان ديگر البته بعضا برخي نمايندگان مجلس در دفاع از تيم مذاكرهكننده يا رويه دولت در پيگيري همزمان ابزارهاي جنگ نظامي و مذاكره ديپلماسي چنين محتوايي مبني بر اينكه «پايان هر جنگ با مذاكره است» را به كار بردهاند؛ فداحسين مالكي و احمد بخشايش اردستاني و علاءالدين بروجردي در مصاحبههاي خود در ماههاي اخير چنين ايدهاي را طرح كردند اما در همان گفتوگوها هر سه چهره بر لزوم آمادگي نظامي و پاسخهاي جنگي به رفتارهاي نظامي طرف ديگر جنگ يعني امريكا و اسراييل نيز تاكيد داشتند.
نكته دوم در اين باره بررسي اصل ديدگاه «پايان هر جنگ با مذاكره است» است، فارغ از اينكه چقدر اين جمله به صورت مستقيم با اين واژگان توسط چهرههاي دولتي يا غيردولتي بيان شده، پرسش اينجاست كه آيا تجربه روابط بينالملل، چنين برداشتي را تاييد ميكند يا ميتوان بدون هيچگونه گفتوگو و توافقي، جنگ را به پاياني قابل اتكا رساند؟
در گام نخست بررسي اين موضوع و پيش از هر چيز بايد ميان مذاكره و تسليم تفاوت قائل شد؛ تمايزي كه در بخشي از جدالهاي سياسي داخلي گاه ناديده گرفته ميشود. مذاكره لزوما به معناي عقبنشيني از مواضع يا پذيرفتن خواستههاي طرف مقابل نيست. همانطور كه ادامه جنگ نيز بهخوديخود تضميني براي تحقق تمام اهداف نظامي و سياسي يك كشور به شمار نميرود. مذاكره ميتواند ابزاري براي تثبيت دستاوردهاي ميدان، تحميل هزينه به طرف مقابل، گرفتن تضمينهاي لازم يا جلوگيري از بازگشت درگيري باشد. به بيان ديگر، بحث بر سر انتخاب ميان قدرت نظامي و ديپلماسي نيست؛ مساله اين است كه چگونه ميتوان از ظرفيت هر دو براي تامين منافع ملي استفاده كرد. ازسوي ديگر، مخالفان مذاكره معمولا بر اين نكته تاكيد ميكنند كه در شرايط جنگي، اعتماد به طرف مقابل دشوار است و گفتوگو ممكن است به دشمن فرصت تجديد قوا بدهد يا از فشار نظامي بر او بكاهد. اين نگراني را نميتوان صرفا با دعوت به مذاكره ناديده گرفت. مذاكره زماني معنا پيدا ميكند كه طرفين درباره هزينه ادامه جنگ، اهداف قابل دستيابي و شرايط توقف درگيري محاسبهاي واقعبينانه داشته باشند. از همين رو، مذاكره نه الزاما نشانه ضعف است و نه بهتنهايي تضمينكننده موفقيت؛ نتيجه آن به توازن قدرت، شروط توافق، ضمانتهاي اجرايي و توانايي طرف مذاكرهكننده براي دفاع از منافع خود بستگي دارد. بنابراين، براي ارزيابي سخن «پايان هر جنگ با مذاكره است» بايد از جدال بر سر يك عبارت فراتر رفت و پرسيد در عمل، دولتها چگونه از وضعيت جنگي به توقف درگيري و سپس توافق سياسي رسيدهاند. آيا قدرت نظامي بهتنهايي ميتواند نتيجه جنگ را براي سالهاي آينده تضمين كند؟ آيا هر آتشبسي به معناي پايان اختلافهاست؟ و مهمتر از همه، اگر هدف از جنگ تامين امنيت و منافع ملي باشد، چرا بايد امكان استفاده از مذاكره براي تثبيت آن دستاوردها را از پيش كنار گذاشت؟ پاسخ به اين پرسشها را بايد در كارنامه جنگها جستوجو كرد؛ جايي كه تفاوت ميان پيروزي در ميدان و ساختن صلحي ماندگار، روشنتر از هر جدال لفظي خود را نشان ميدهد.
۱۰ جنگ مهم تاريخ كه با مذاكره يا توافق سياسي پايان يافتند
مرور تاريخ جنگهاي جهان نشان ميدهد كه پايان درگيريهاي نظامي هميشه با شكست كامل يكي از طرفين يا پيروزي مطلق در ميدان نبرد رقم نخورده است. در بسياري از موارد، مذاكره و توافق سياسي به ابزاري براي توقف جنگ، تعيين شرايط آتشبس و تنظيم مناسبات پس از درگيري تبديل شدهاند. با وجود تفاوت در ماهيت و نتيجه موارد پيش رو اما عموم آنها نشان ميدهند كه توافق سياسي ميتواند حلقه اتصال پايان عمليات نظامي و تعيين تكليف اختلافها باشد.
1- جنگ كره؛ آتشبس پس از دو سال مذاكره
جنگ كره در ۲۵ ژوئن ۱۹۵۰ آغاز شد؛ زماني كه نيروهاي كرهشمالي از مرز تعيينشده در مدار ۳۸ درجه عبور كردند و به كرهجنوبي حمله بردند. ورود نيروهاي تحت فرمان سازمان ملل به رهبري امريكا و سپس مداخله نيروهاي چيني، جنگ را به يكي از مهمترين روياروييهاي نظامي دوران جنگ سرد تبديل كرد. درگيريها پس از سه سال، بدون پيروزي قاطع هيچيك از طرفين، به مرحلهاي رسيد كه توقف جنگ به موضوع اصلي مذاكرات تبديل شد.
مذاكرات آتشبس در جولاي ۱۹۵۱ آغاز شد و بيش از دو سال ادامه يافت. نمايندگان فرماندهي سازمان ملل، ارتش كرهشمالي و نيروهاي داوطلب چين در مجموع ۱۵۸ نشست برگزار كردند. يكي از مهمترين موانع توافق، اختلاف بر سر سرنوشت اسيران جنگي و نحوه بازگرداندن آنان بود؛ اختلافي كه روند مذاكرات را بارها متوقف كرد. همزمان، درگيريهاي نظامي نيز ادامه داشت و طرفين تلاش ميكردند با تقويت موقعيت خود در ميدان، شرايط مطلوبتري در مذاكرات بهدست آورند.
سرانجام در ۲۷ جولاي ۱۹۵۳، توافق آتشبس در پانمونجوم امضا شد و همان روز به اجرا درآمد. براساس توافق، درگيريهاي گسترده متوقف شد، منطقه غيرنظامي ميان دوطرف شكل گرفت و سازوكارهايي براي نظارت بر اجراي آتشبس پيشبيني شد. با اين حال، توافق مذكور پيمان صلح نبود و دو كره تاكنون نيز پيمان صلح نهايي امضا نكردهاند.
تجربه كره نشان ميدهد مذاكره الزاما به معناي حلوفصل همه اختلافها نيست. گاهي طرفين، حتي بدون توافق بر سر آينده سياسي و مرزهاي نهايي،
بر سر توقف عمليات نظامي به تفاهم ميرسند. در اين نمونه، مذاكرات به توقف جنگي انجاميد كه ادامه آن هزينههاي سنگيني براي همه طرفها داشت.
2- جنگ ويتنام و تجربه تاريخي «امريكا در باتلاق ويتنام»
جنگ ويتنام يكي از نمونههاي مهم پاياندادن به درگيري از مسير مذاكره است؛ هرچند توافق ديپلماتيك به معناي پايان فوري همه ابعاد جنگ نبود. مذاكرات صلح پاريس پس از سالها درگيري و گفتوگوهاي دشوار، سرانجام در ۲۷ ژانويه ۱۹۷۳ به امضاي توافقي ميان ايالاتمتحده، ويتنام شمالي، ويتنام جنوبي و دولت موقت انقلابي ويتنام جنوبي انجاميد. براساس اين توافق، خروج نيروهاي رزمي امريكا از ويتنام پيشبيني شد و براي آزادي اسيران جنگي نيز ترتيباتي درنظر گرفته شد.
واشنگتن پس از سالها حضور نظامي و صرف هزينههاي سنگين، به اين نتيجه رسيد كه ادامه جنگ نميتواند به پيروزي مورد انتظار منجر شود، بنابراين مذاكرات پاريس در سال ۱۹۷۳ به پايان حضور نظامي مستقيم امريكا در جنگ ويتنام انجاميد، اما به جنگ ميان ويتنام شمالي و ويتنام جنوبي پايان نداد.
ويتنام شمالي نيز با وجود هزينههاي انساني گسترده، توانسته بود مقاومت خود را ادامه دهد و امريكا را به پذيرش مذاكره وادار كند، بنابراين توافق پاريس به معناي برقراري صلح پايدار در ويتنام نبود و اگرچه درگيري ميان نيروهاي ويتنام شمالي و جنوبي ادامه يافت و در سال ۱۹۷۵ با سقوط سايگون و پيروزي ويتنام شمالي پايان گرفت اما درگيري بين امريكا و ويتنام به شكلي پايان داد كه از آن در تاريخ به عنوان شكست امريكا در جنگ ياد ميشود و اصطلاح «امريكا در باتلاق ويتنام» را وارد ادبيات سياسي كرد.
3- جنگهاي مصر و اسراييل؛ از كمپديويد تا پيمان صلح
رويارويي مصر و اسراييل، به ويژه پس از جنگ اكتبر ۱۹۷۳، نمونهاي از تبديل تقابل نظامي به توافق سياسي است. دو كشور پيش از آن چندينبار وارد جنگ شده بودند و اختلاف بر سر سرزمينهاي اشغالي، امنيت مرزها و آينده روابطشان همچنان پابرجا بود. با وجود اين سابقه، مسير ديپلماسي درنهايت به توافقي انجاميد كه مناسبات منطقه را تغيير داد. در سپتامبر ۱۹۷۸، انور سادات، رييسجمهور مصر و مناخيم بگين، نخستوزير اسراييل با ميانجيگري جيمي كارتر، رييسجمهور وقت امريكا در كمپديويد به چارچوبي براي توافق دست يافتند. اين مذاكرات در ۲۶ مارس ۱۹۷۹ به امضاي پيمان صلح مصر و اسراييل انجاميد. براساس اين پيمان، اسراييل متعهد شد نيروهاي خود را از شبهجزيره سينا خارج كند و مصر نيز اسراييل را به رسميت شناخت و روابط رسمي ميان دو كشور برقرار شد. خروج اسراييل از سينا در سال ۱۹۸۲ تكميل شد.
صلح مصر و اسراييل به معناي حل همه مناقشات منطقهاي، ازجمله مساله فلسطين، نبود و در داخل جهان عرب نيز با واكنشهاي منفي روبهرو شد. با اين همه، پيمان صلح نشان داد كه حتي پس از جنگهاي مكرر، مذاكره ميتواند به توافقي پايدار ميان دو دولت رقيب منجر شود.
4- جنگ ايران و عراق؛ آتشبس با تكيه بر قطعنامه ۵۹۸
جنگ ايران و عراق كه در شهريور ۱۳۵۹ آغاز شد، پس از نزديك به هشت سال درگيري، با پذيرش قطعنامه ۵۹۸ شوراي امنيت سازمان ملل متحد و برقراري آتشبس در ۲۰ آگوست ۱۹۸۸، برابر با ۲۹ مرداد ۱۳۶۷، به مرحله پايان نظامي رسيد. اين جنگ ازجمله طولانيترين درگيريهاي متعارف قرن بيستم بود و تلفات انساني و خسارتهاي اقتصادي گستردهاي بر هر دو كشور تحميل كرد.
قطعنامه ۵۹۸ در سال ۱۹۸۷ تصويب شده بود، اما رسيدن به آتشبس فوري نبود. ايران در تير ۱۳۶۷ پذيرش قطعنامه را اعلام كرد و آتشبس از مرداد همان سال برقرار شد.
آتشبس بهتنهايي به معناي حل فوري همه اختلافات نبود. روابط دو كشور براي سالها با بياعتمادي و مسائل حلنشده همراه ماند و روند بازگشت اسيران و تعيينتكليف برخي موضوعات نيز زمان برد. با اين وجود مذاكره و پذيرش قطعنامه، در شرايطي كه جنگ فرسايشي شده بود، امكان توقف عمليات گسترده نظامي را فراهم كرد.
5- جنگ چاكو؛ صلح بوليوي و پاراگوئه پس از سه سال نبرد
جنگ چاكو، ميان بوليوي و پاراگوئه از سال ۱۹۳۲ تا ۱۹۳۵ بر سر منطقه مورد مناقشهگران چاكو ادامه يافت. اين درگيري با تلفات انساني سنگين و هزينههاي اقتصادي گسترده براي هر دو كشور همراه شد، اما هيچيك نتوانست به پيروزي قاطعي دست يابد كه همه اختلافات را به نفع خود حل كند.
در ۱۲ ژوئن ۱۹۳۵، دو كشور با ميانجيگري بينالمللي پروتكل توقف مخاصمات را امضا كردند و آتشبس از ۱۴ ژوئن به اجرا درآمد. با اين حال، توقف جنگ به معناي حل نهايي اختلافات مرزي نبود. مذاكرات براي تعيين مرزها ادامه يافت و سرانجام در ۲۱ جولاي ۱۹۳۸، پيمان صلح، دوستي و مرزها در بوئنوسآيرس امضا شد. اين توافق، سازوكاري براي تعيين مرز با داوري كشورهاي ميانجي پيشبيني كرد و روابط دو كشور را وارد مرحله تازهاي ساخت. تجربه جنگ چاكو نشان ميدهد كه پايان درگيري و حل اختلافات سرزميني ممكن است دو مرحله جداگانه داشته باشند. آتشبس به نبردها پايان داد، اما اين مذاكرات بعدي بود كه چارچوب صلح و تعيين مرزها را فراهم كرد.
6- جنگ كلمبيا و پرو؛ توافق ريودوژانيرو
و پايان مناقشه
درگيري كلمبيا و پرو در سال ۱۹۳۲، پس از تصرف شهر مرزي لتيسيا به دست گروهي مسلح، به رويارويي ميان دو كشور بر سر قلمرو آمازون انجاميد. اين بحران به قطع روابط ديپلماتيك و درگيريهاي نظامي در منطقه انجاميد و نگراني از گسترش جنگ را افزايش داد.
با ميانجيگري جامعه ملل و نقشآفريني برزيل، مسير مذاكره براي حل اختلاف باز شد. در مه ۱۹۳۳، دو كشور بر سر ترتيباتي براي توقف درگيري و ادامه مذاكرات توافق كردند. سپس در ۲۴ مه ۱۹۳۴، پروتكل صلح، دوستي و همكاري در ريودوژانيرو امضا شد. اين توافق بر احياي روابط ديپلماتيك، احترام به چارچوب حقوقي مرزها و حل اختلافات از راه مذاكره يا سازوكارهاي حقوقي تاكيد داشت. شهر لتيسيا نيز به اداره كلمبيا بازگشت.
اين تجربه نمونهاي است از اينكه مذاكره ميتواند به اختلافي سرزميني پايان دهد كه به درگيري نظامي ميان دو كشور كشيده شده است. توافق نهايي صرفا توقف شليكها نبود؛ دوطرف سازوكارهايي براي جلوگيري از بازگشت به جنگ و مديريت اختلافات آينده تعريف كردند.
7- جنگ امريكا و اسپانيا و جنگ امريكا و بريتانيا
جنگ امريكا و اسپانيا در سال ۱۸۹۸ رخ داد و پس از شكستهاي نظامي اسپانيا، مذاكرات صلح با ميانجيگري فرانسه آغاز شد. در ۱۲ آگوست ۱۸۹۸، دوطرف بر سر توقف مخاصمات توافق كردند و سرانجام در ۱۰ دسامبر همان سال، پيمان پاريس را امضا كردند كه رسما به جنگ پايان داد. براساس اين پيمان، اسپانيا از ادعاي حاكميت بر كوبا صرفنظر و گوام و پورتوريكو را به امريكا واگذار كرد.
نمونه ديگر در همان حدود بازه زماني جنگ ۱۸۱۲ ميان ايالاتمتحده و بريتانياست كه پس از حدود دو سالونيم درگيري، به مذاكرات صلح در شهر خنتِ بلژيك رسيد. نمايندگان دوطرف در ۲۴ دسامبر ۱۸۱۴ پيمان خنت را امضا كردند. پس از تصويب و مبادله اسناد پيمان در فوريه ۱۸۱۵، جنگ رسما پايان يافت. توافق، بازگشت به وضعيت سرزميني پيش از جنگ را مبنا قرار داد و مقرر كرد سرزمينهايي كه در جريان جنگ تصرف شده بودند، بازگردانده شوند.
8- جنگ فوتبال؛ آتشبس ميان هندوراس
و السالوادور؟ نه، صلح پس از شش روز جنگ
جنگ هندوراس و السالوادور در جولاي ۱۹۶۹، كه به «جنگ فوتبال» معروف شد، در پي تشديد تنشهاي ديرينه بر سر مهاجرت، زمين و اختلافات سياسي ميان دو كشور آغاز شد. مسابقات مقدماتي جام جهاني و خشونتهاي پيرامون آنها به تشديد فضاي خصومت كمك كرد، اما علت اصلي جنگ، مجموعهاي از اختلافات عميقتر ميان دو همسايه بود.
نيروهاي السالوادور در ۱۴ جولاي به هندوراس حمله كردند و درگيري نظامي چند روز ادامه يافت. سازمان كشورهاي امريكايي براي برقراري آتشبس ميانجيگري كرد و توقف درگيري از ۲۰ جولاي ۱۹۶۹ به اجرا درآمد. خروج نيروهاي السالوادور از خاك هندوراس نيز با فشارهاي ديپلماتيك پيگيري شد. با وجود آتشبس، اختلافات مرزي و سياسي فورا حل نشد و دو كشور سرانجام در ۳۰ اكتبر ۱۹۸۰ پيمان صلحي امضا كردند كه تعيين بخشهايي از مرز مورداختلاف را به سازوكار حقوقي بينالمللي سپرد. در اين پرونده، توقف عمليات نظامي در سال ۱۹۶۹ و پيمان صلح سال ۱۹۸۰ دو مرحله متفاوت از مسير پايان مناقشه بودند.
9- جنگ اريتره و اتيوپي؛ توافق الجزاير پس از دو سال نبرد
جنگ اريتره و اتيوپي از مه ۱۹۹۸ تا ژوئن ۲۰۰۰ ادامه يافت و بر سر اختلافات مرزي، بهويژه منطقه بادمه، شكل گرفت. اين جنگ با وجود ريشههاي مشترك دوطرف در مبارزه با حكومت پيشين اتيوپي، به درگيري نظامي گستردهاي تبديل شد و تلفات انساني و هزينههاي اقتصادي سنگيني بر هر دو كشور تحميل كرد. پس از دو سال نبرد، با ميانجيگري سازمان وحدت آفريقا و مشاركت بازيگران بينالمللي، مسير توافق ديپلماتيك هموار شد. دو كشور در ۱۸ ژوئن ۲۰۰۰ توافق آتشبس امضا كردند و در ۱۲ دسامبر همان سال، توافقنامه صلح الجزاير را به امضا رساندند. اين توافق پايان رسمي جنگ را رقم زد و سازوكارهايي براي حل اختلافات مرزي و بررسي دعاوي مربوط به جنگ پيشبيني كرد.
براساس توافق، كميسيون مرزي اريتره و اتيوپي براي تعيين مرزها تشكيل شد و كميسيوني ديگر مسوول بررسي ادعاهاي خسارت و مسووليتهاي مرتبط با جنگ شد. با اين حال، اجراي توافق به سرعت به حل اختلافات منجر نشد و تنش ميان دو كشور سالها ادامه يافت. در سال ۲۰۱۸، رهبران دو كشور توافق صلح تازهاي امضا كردند كه به دوره طولاني خصومت رسمي پايان داد. اين تجربه نشان ميدهد كه مذاكره ميتواند راه خروج از جنگ را باز كند، ولي دوام صلح به اجراي توافقها، حل اختلافات اصلي و اراده سياسي طرفين نيز بستگي دارد.
10- جنگ اكوادور و پرو؛ صلحي كه به مناقشه مرزي پايان داد
اكوادور و پرو در ژانويه و فوريه ۱۹۹۵ بر سر اختلافات مرزي در منطقهاي از رشتهكوه آند و حوزه آمازون وارد درگيري نظامي شدند. اختلاف دو كشور بر سر مرزهاي مشترك سابقهاي طولاني داشت و پيشتر نيز به جنگ انجاميده بود. درگيري سال ۱۹۹۵ كه به «جنگ سنپا» معروف شد، با وجود كوتاهبودن، خطر گسترش رويارويي ميان دو همسايه را افزايش داد. با ميانجيگري آرژانتين، برزيل، شيلي و ايالاتمتحده، آتشبس برقرار شد و تلاشهاي ديپلماتيك براي حل اختلاف مرزي ادامه يافت. نقطه عطف اين روند، امضاي توافق نهايي در ۲۶ اكتبر ۱۹۹۸ در برازيليا بود. روساي جمهور دو كشور با اين توافق، چارچوبي براي حل اختلافات مرزي و عاديسازي روابط پذيرفتند. اجراي توافق با تعيين ترتيبات مرزي و همكاري ميان دو كشور همراه شد و به مناقشهاي پايان داد كه دههها روابط آنها را تحتتاثير قرار داده بود. اهميت اين تجربه تنها در توقف درگيري سال ۱۹۹۵ نبود؛ دو كشور توانستند از آتشبسي موقت به توافقي سياسي براي مديريت اختلافي ديرپا برسند. پس از آن، دو كشور وارد جنگ ديگري با يكديگر نشدند. پرونده اكوادور و پرو نشان ميدهد كه مذاكره ميتواند فراتر از متوقفكردن شليكها عمل كند: اگر طرفين درباره ريشه اصلي اختلاف نيز به سازوكاري قابل اجرا برسند، امكان تبديل آتشبس به صلحي پايدارتر وجود دارد.
مذاكره و تجربه موفق در پايان جنگهاي داخلي
تجربه تاريخي نشان ميدهد مذاكره و توافق سياسي، نهفقط در پايان جنگهاي ميان دو كشور، بلكه در خاتمهدادن به جنگهاي داخلي نيز نقش مهمي داشته است. در بسياري از منازعات داخلي، زماني كه ادامه نبرد به راهحلي قطعي منجر نشده، گفتوگو ميان دولتها و گروههاي مسلح به مسيري براي توقف خشونت و دستيابي به توافق تبديل شده است.
يكي از نمونههاي مهم، جنگ داخلي موزامبيك است كه با امضاي توافق صلح رم در سال ۱۹۹۲، پس از حدود ۱۵ سال درگيري، به پايان رسيد. در كلمبيا نيز دولت و نيروهاي مسلح انقلابي اين كشور، فارك، پس از دههها نبرد، در سال ۲۰۱۶ توافق صلح امضا كردند؛ توافقي كه هدف آن پاياندادن به يكي از طولانيترين منازعات مسلحانه امريكاي لاتين بود. توافق جمعه نيك در ايرلند شمالي در سال ۱۹۹۸ نيز نمونهاي ديگر از تلاش سياسي براي مهار خشونتهاي طولانيمدت و ايجاد چارچوبي براي همزيستي طرفهاي درگير
به شمار ميرود. تجربه اين كشورها نشان ميدهد كه امضاي توافق، لزوما به معناي رفع فوري همه اختلافها يا برقراري صلحي بيدردسر نيست. گاهي اجراي مفاد توافق، خلع سلاح گروهها، بازگشت آوارگان و بازسازي اعتماد ميان طرفين، سالها زمان ميبرد و حتي ممكن است بخشي از خشونتها ادامه پيدا كند. با اين حال، اين نمونهها نشان ميدهند كه مذاكره ميتواند راهي براي خروج از بنبست نظامي باشد؛ چه در جنگي ميان دو كشور و چه در منازعهاي داخلي كه طرفهاي آن براي سالها يكديگر را در ميدان نبرد آزمودهاند.
حلقه اتصال «ميدان جنگ» به «نقطه پايان جنگ»
مرور تجربههاي تاريخي نشان ميدهد كه ميان پيروزي نظامي و پايان پايدار جنگ، فاصلهاي وجود دارد كه معمولا بدون تصميمهاي سياسي و توافقهاي ديپلماتيك پر نميشود. ممكن است يك طرف در ميدان نبرد دست بالا را پيدا كند، نيروهاي طرف مقابل را عقب براند يا حتي او را به تسليم وادار كند؛ اما اينكه مرزها كجا تثبيت شوند، اسيران چه سرنوشتي پيدا كنند، تضمينهاي امنيتي چگونه شكل بگيرند و اختلافات باقيمانده از چه مسيري پيگيري شوند، پرسشهايي هستند كه پاسخ آنها را نميتوان صرفا با قدرت آتش تعيين كرد. موارد مرور شده يك پيام روشن دارد؛ عمليات نظامي الزاما به معناي پايان منازعه نيست. در برخي موارد، مانند جنگ ايران و عراق، آتشبس با پذيرش قطعنامهاي بينالمللي امكانپذير شد؛ در مواردي ديگر، مانند صلح مصر و اسراييل، مذاكرات به توافقي گستردهتر و برقراري روابط رسمي انجاميد. در نمونه اكوادور و پرو نيز گفتوگوهاي سياسي توانست اختلاف مرزي ديرپايي را كه به درگيري نظامي منجر شده بود، وارد مسير حلوفصل كند. از اين منظر، مذاكره را نبايد نقطه مقابل قدرت نظامي به معني عقبنشيني دانست. قدرت ميتواند موقعيت طرفها را در ميز مذاكره تغيير و هزينه ادامه جنگ را افزايش دهد؛ مذاكره نيز ميتواند دستاوردهاي حاصلشده را در قالب توافق، تعهد و سازوكار اجرايي تثبيت كند. البته هيچ تضميني وجود ندارد كه هر مذاكرهاي به صلحي پايدار برسد؛ همانطور كه آتشبس بدون حل اختلافات اساسي ممكن است موقت بماند. جنگ ممكن است در ميدان نبرد متوقف شود، اما توقف درگيري و بازگشت به وضعيت قبل از جنگ -نه لزوما دستيابي به صلح با طرف جنگ- در بسياري از موارد به توافق سياسي نياز دارد؛ همان نقطهاي كه بحث درباره مذاكره را از يك ابزار ديپلماتيك به مسالهاي راهبردي در پايان جنگ تبديل ميكند.