تابآوری در کسبوکارهای کوچک
این دیگر تابآوری نیست. بیشتر شبیه ادامه دادن با ذخیرههای باقیمانده است. برای یک کسبوکار کوچک، اولین کار شاید این باشد که صادقانه بفهمد کجای کارش آسیبپذیر است، نه با فرمهای پیچیده و جلسات عجیب. گاهی چند سوال ساده کافی است. اگر فردا بزرگترین مشتری ما خرید نکند، چه میشود؟ اگر تامینکننده اصلی قیمت یا شرایط پرداختش را تغییر دهد، گزینه دیگری داریم؟ اگر آن کارمندی که تقریبا همه جزيیات یک بخش را میداند از شرکت برود، کار متوقف میشود یا نفر دیگری هم بلد است؟ اگر دو ماه فروش ۳۰درصد کمتر شود، شرکت چقدر میتواند بدون ایجاد یک قرض جدید ادامه دهد؟ جواب همین چند سوال، خیلی وقتها وضعیت واقعی یک کسبوکار را بهتر از دهها گزارش نشان میدهد. به نظرم هر کسبوکار کوچک باید حداقل چهار چیز را مرتب ببیند؛ پول، مشتری، تامین و آدمها. پول از این جهت مهم است که بسیاری از شرکتها نه به خاطر زیان، بلکه به خاطر کمبود نقدینگی زمین میخورند. ممکن است شرکت فروش خوبی داشته باشد، حتی روی کاغذ سود هم کرده باشد، اما پول فروشش سه ماه دیگر برسد. در همین سه ماه حقوق باید پرداخت شود، بیمه و مالیات سررسید دارند، اجاره باید داده شود و تامینکننده هم پول خودش را میخواهد. گاهی خود رشد فروش هم میتواند مشکل ایجاد کند. فرض کنید یک شرکت مواد اولیه را نقد میخرد، اما محصولش را چهار ماهه میفروشد. اگر فروشش ناگهان دوبرابر شود، روی کاغذ اتفاق خوبی افتاده، ولی ممکن است پول بیشتری در مطالبات گیر کند و فشار نقدینگی شدیدتر شود. برای همین مدیر کسبوکار کوچک فقط نباید بپرسد: «چقدر فروختیم؟» باید بپرسد: «از این فروش، چه زمانی پول وارد حساب میشود؟» نکته بعدی، بالای سر کار بودن است. منظورم اصلا این نیست که مدیر باید همه کارها را خودش انجام دهد. اگر قرار باشد صاحب یک شرکت هم فروشنده باشد، هم حسابدار، هم مسوول خرید، هم انباردار و هم پیگیر وصول، خودش خیلی زود تبدیل به یکی از نقاط آسیبپذیر مجموعه میشود. کار باید واگذار شود، اما کنترل نباید رها شود. مدیر لازم نیست خودش فاکتور صادر کند، ولی باید بداند مطالبات چقدر شده است. لازم نیست خودش در انبار جنس بشمارد، ولی باید بفهمد چه کالایی بیش از حد مانده و چه چیزی در حال کم شدن است. لازم نیست شخصا با همه مشتریها صحبت کند، اما باید بداند کدام مشتری مهم دارد آرامآرام فاصله میگیرد. خیلی از بحرانها ناگهانی نیستند. قبل از رسیدن، علامت میدهند، مثلا فروش کمی پایین میآید. وصولها دیرتر میشود. تخفیفهایی که مشتری میخواهد، بیشتر میشود. هزینه تعمیرات بالا میرود. یک نیروی خوب چند بار درباره رفتن حرف میزند. تامینکننده دیگر مثل قبل اعتبار نمیدهد.
اگر مدیر این علامتها را زود ببیند، هنوز امکان انتخاب دارد و شاید اصل تابآوری همین باشد؛ داشتن انتخاب قبل از اینکه مجبور شویم. گاهی لازم است هزینه کم کنیم، اما نباید هر چیزی را که مربوط به آینده است، حذف کنیم. اگر آموزش، بازاریابی، نگهداری تجهیزات، توسعه محصول و نیروی خوب را یکییکی کنار بگذاریم، ممکن است هزینه امروز کمتر شود، ولی شرکت فردا ضعیفتر خواهد بود.
به نظرم کسبوکار کوچک در دوره سخت باید سه برنامه خیلی ساده داشته باشد؛ اگر اوضاع بهتر شد چه میکنیم، اگر همینطور ماند چه میکنیم و اگر بدتر شد، اولین چیزی که باید تغییر دهیم، چیست؟ این یعنی تصمیم سخت را روز بحران از صفر شروع نکنیم. تابآوری درنهایت چیز عجیب و پیچیدهای نیست. یعنی بدانیم کجای کارمان شکننده است، پولمان را چند ماه جلوتر ببینیم، وابستگیهایمان را کمتر کنیم، نیروهای کلیدی را حفظ کنیم و همه توان آینده را برای حل مشکل امروز خرج نکنیم.
و شاید تفاوت بقا و تابآوری همین باشد؛ بقا یعنی فعلا این ماه را سپری کنیم و هر چه شد بشود، اما تابآوری یعنی وقتی این ماه تمام شد، هنوز توانایی برای انجام کار یا رقابت در ماه بعد را داشته باشیم.