ايران و امريكا؛ بازتعريف قدرت در منطقه (9)
عدم مداخله در امور داخلي يكديگر، حلوفصل مسالمتآميز اختلافات و شناسايي منافع مشترك.در چنين رويكردي، تفاوت نظامهاي سياسي، تنوع مذهبي و فرهنگي يا مناسبات متفاوت كشورها با قدرتهاي جهاني، نبايد مانع همكاري منطقهاي شود. ايران ميتواند با عربستان، تركيه، عراق، پاكستان و ديگر همسايگان، باوجود اختلافنظر درباره برخي مسائل، در حوزههاي تجارت، انرژي، ترانزيت، گردشگري، محيطزيست و امنيت مرزها همكاري كند. همگرايي منطقهاي نه مستلزم يكسانانديشي است و نه به معناي چشمپوشي از اختلافات؛ بلكه هنر مديريت اختلافات در كنار گسترش منافع مشترك است.يكي از آسيبهاي سياست منطقهاي در دهههاي گذشته، غلبه نگاه امنيتي و تأثيرپذيري آن از منازعه ايران و امريكا بوده است. در اين چارچوب، گاه روابط كشورهاي منطقه با واشنگتن به معياري براي سنجش دوستي يا دشمني آنان با تهران تبديل شده است. در مقابل، امريكا نيز در مقاطع مختلف، از نگرانيهاي امنيتي برخي همسايگان ايران براي گسترش نفوذ و تقويت ترتيبات بازدارنده عليه تهران بهره گرفته است. استمرار اين وضعيت ميتواند به بازتوليد بياعتمادي و افزايش هزينههاي امنيتي براي همه طرفها بينجامد.راه برونرفت، نه ناديدهگرفتن تهديدهاست و نه چشمپوشي از توان دفاعي؛ بلكه بازتعريف كاركرد قدرت ملي است. توان بازدارندگي بايد پشتوانه ديپلماسي باشد، نه جايگزين آن. عمق راهبردي ايران نيز هنگامي ارزشمندتر خواهد بود كه علاوه بر مولفههاي دفاعي، بر پيوندهاي اقتصادي، فرهنگي، تاريخي و اعتماد متقابل با ملتها و دولتهاي منطقه استوار شود.در اين ميان، اصل برد–برد اهميتي تعيينكننده دارد. سياست خارجي موفق نميتواند بر اين فرض بنا شود كه افزايش امنيت يا رفاه ايران الزاما به معناي كاهش امنيت و منافع همسايگان است. برعكس، توسعه مسيرهاي ترانزيتي، اتصال شبكههاي انرژي، گسترش تجارت و همكاري در حفاظت از محيطزيست ميتواند منافعي ايجاد كند كه حفظ آنها براي همه طرفها ارزشمند باشد. چنين وابستگي متقابلي، هزينه منازعه را افزايش و انگيزه همكاري را تقويت ميكند. اين تغيير رويكرد، پيام مهمي نيز براي قدرتهاي جهاني دارد. ايران براي تثبيت جايگاه منطقهاي خود نيازي ندارد كه قدرت ملياش را با ارسال دايمي پيام تهديد، مخاطره يا ستيز به جهان معرفي كند. اقتدار ملي زماني به سرمايهاي ديپلماتيك تبديل ميشود كه ديگران در كنار توانايي دفاعي ايران، ظرفيت همكاري و مسووليتپذيري آن را نيز ببينند.استقلال در سياست خارجي به معناي دشمني دايمي با امريكا يا وابستگي به چين و روسيه نيست. استقلال، قدرت تصميمگيري بر پايه منافع ملي و برخورداري از امكان همكاري متوازن با بازيگران گوناگون است. روابط با قدرتهاي جهاني بايد بر اساس احترام متقابل، شناسايي اختلافات واقعي و اولويتدادن به منافع مشترك تنظيم شود؛ بيآنكه ايران از حقوق و امنيت خود چشم بپوشد يا ديگران را ناگزير از انتخاب ميان تهران و واشنگتن كند.در چنين چشماندازي، بهبود روابط با همسايگان ميتواند يكي از زمينههاي كاهش تقابل ايران و امريكا نيز باشد. هر اندازه ايران در منطقه از اعتماد، همكاري اقتصادي و روابط پايدار بيشتري برخوردار شود، امكان بهرهبرداري از نگرانيهاي همسايگان براي تشديد فشار عليه تهران كاهش مييابد. البته اختلافات دو كشور همچنان نيازمند گفتوگو و راهحلهاي مستقل است؛ اما محيط منطقهاي كمتنش ميتواند فرصتهاي تازهاي براي ديپلماسي فراهم آورد.جمهوري سوم در عرصه سياست خارجي، با چنين بازنگرياي معنا مييابد: گذار از سياست خارجي عمدتا معطوف به مديريت تهديد، به سياست خارجي متكي بر منافع ملي، توليد فرصت و توسعه همكاري. ايران قدرتمند، ايراني نيست كه همسايگان از آن بيم داشته باشند؛ ايراني است كه اقتدارش پشتوانه امنيت ملي و حضورش فرصتي براي ثبات و توسعه مشترك منطقه باشد.بازتعريف قدرت در منطقه، از همين نقطه آغاز ميشود: تبديل توان ملي به اعتماد منطقهاي و تبديل اعتماد منطقهاي به قدرت پايدار ايران.