درباره پنجمين آرتفير تهران، گروه نگارا و مسووليت اجتماعي بازار هنر
اقتصاد هنر بدون صداقت با مخاطب اعتبار ندارد
هنر برای ادامه حیات به اقتصادی نیاز دارد که بر فریب مخاطب بنا نشود
سعيد فلاحفر
«پنجمين آرتفير تهران» را نميتوان صرفا رويدادي دانست كه گروهي از آثار كممايه يا نامتعارف در آن به نمايش درآمدهاند و عدهاي هم از تماشاي آن لذت بردهاند يا براي خريدشان پول پرداختهاند. مساله، فراتر از پسنديدن يا نپسنديدن چند اثر و اختلاف سليقه ميان هنرمندان و مخاطبان است. آنچه اين رويداد را در معرض نقدي جدي قرار ميدهد، نسبت ميان ادعاهاي مطرحشده، كيفيت و ماهيت آثار عرضهشده، زبان تبليغات، اعتبار حرفهاي برگزاركنندگان و تصويري است كه از هنر به جامعه ارايه ميشود. اينجا ديگر فقط با مساله سليقه روبهرو نيستيم. با مساله مسووليت در برابر مفهوم هنر، اعتماد عمومي و آينده فرهنگي جامعه مواجهيم.
مديريت برگزاري اين رويداد با «گروه نگارا» بوده است. بنابراين، نقد شيوه معرفي، سازماندهي و اعتباربخشي به آن، نقد عملكرد برگزاركننده در حوزهاي عمومي است. حوزهاي كه واژههايش بيمعنا نيستند و عناوينش نبايد به ابزارهاي بيهزينه تبليغاتي تبديل شوند. اگر قرار است رويدادي با نام «آرتفير تهران» و عنوانهايي چون «سطح بينالمللي» در فضاي هنر فعاليت كند، بايد بتوان درباره ماهيت، معيارها، كيفيت حرفهاي و ادعاهاي آن پرسش كرد. هيچ نام تجاري، مجوز رسمي يا حجم تبليغات نميتواند برگزاركنندهاي را از پاسخگويي در برابر اين پرسشها معاف كند. يكي از تاسفبارترين واكنشها به نقد اين رويداد، نه دفاع مستدل از كيفيت آثار يا توضيح درباره سازوكار حرفهاي برگزاري آن، بلكه زير سوال بردن اصل ضرورت نقد است. به اين بهانه كه با پديدهاي چنان بياهميت يا بياعتبار روبه رو هستيم كه حتي ارزش نقد كردن ندارد يا منتقدي كه به آن ميپردازد، با همين پرداختن، شأن خود را پايين ميآورد. اين استدلال، در ظاهر ژستي روشنفكرانه دارد، اما در عمل ميتواند به يكي از راحتترين راههاي فرار از مسووليت تبديل شود؛ وقتي نميتوان از يك رويداد دفاع كرد، اهميت نقد آن را انكار كنيم. البته هر اتفاقي در جهان هنر ارزش يك مقاله مفصل را ندارد. اما اين داوري درباره ضرورت نقد نيز بايد براساس اهميت اجتماعي پديده صورت بگيرد نه براساس تمايل منتقد به حفظ فاصلهاي اشرافي از آن. وقتي رويدادي با ادعاهاي بزرگ، تبليغات گسترده و استفاده از عناوين معتبر، در پي تثبيت تصويري خاص از هنر است، سكوت در برابر آن لزوما نشانه فرهيختگي نيست. گاهي فقط واگذار كردن ميدان به كساني است كه صداي بلندتري دارند. منتقد قرار نيست به هر پديدهاي اعتبار ببخشد. همانطور كه قرار نيست با سكوت خود، ميدان عمومي را از پرسش خالي كند. اگر جرياني در حال جابهجايي معيارهاي شناخت هنر است، اتفاقا بايد آن را بررسي كرد. حتي اگر نتيجه بررسي اين باشد كه ادعاهايش پشتوانه كافي ندارند. نقد كردن يك پديده، الزاما به معناي همسطح دانستن آن با آثار و رويدادهاي معتبر نيست. گاه دقيقا تلاشي است براي جلوگيري از چنين همسطحسازياي.
در دفاع از اين آرتفير، گاهي چنين استدلال ميشود كه خريداران و مخاطبان آن، الزاما براساس نقد كارشناسي، شناخت تاريخ هنر يا استدلالهاي زيباييشناختي به سراغ آثار نميروند. بنابراين، عرضه و فروش اين آثار آسيبي به اقتصاد هنر وارد نميكند. اين استدلال، حتي اگر درباره رفتار بخشي از خريداران درست باشد، از يك خطاي اساسي رنج ميبرد؛ تقليل هنر به معامله و اقتصاد هنر به گردش پول. دفاع از كيفيت هنري نبايد بهانهاي براي انكار حق معيشت هنرمندان باشد. هيچ سبك و گروهي نيز مالك انحصاري بازار نيست و نميتوان با استناد به سليقه شخصي، ديگران را از امكان عرضه آثارشان محروم كرد، اما آيا هر معاملهاي، صرفا به دليل وقوع معامله، نشانه سلامت اقتصاد هنر است؟ آيا هرچه فروش بيشتري داشته باشد، لزوما به اعتبار بازار كمك ميكند؟ آيا ميتوان كيفيت اطلاعاتي را كه به خريدار داده ميشود، بياهميت دانست، به اين دليل كه خريدار خودش تصميم گرفته است؟
بازار هنر فقط محل مبادله كالا نيست. محل توليد اعتبار هم هست. عنوان يك رويداد، سابقه برگزاركننده، نحوه معرفي هنرمند، اطلاعات ارايهشده درباره اثر و بازتاب رسانهاي آن، در شكلگيري تصور خريدار از ارزش اثر و بر قيمت، تقاضا و حتي مسير حرفهاي هنرمند اثر ميگذارد. اگر فروش با اطلاعات گمراهكننده، عناوين بيپشتوانه يا وعدههاي غيرمستند همراه شود، نميتوان آن را صرفا موفقيتي اقتصادي به حساب آورد. گردش مالي ممكن است در كوتاهمدت افزايش پيدا كند، اما اعتماد به بازار، اعتبار نام هنرمند و امكان تشخيص كيفيت در بلندمدت آسيب ببيند. بازاري كه براي فروش بيشتر، معيارهاي شناخت خود را تضعيف ميكند، درنهايت ممكن است همان سرمايهاي را مصرف كند كه بقايش به آن وابسته است.
نام محصول، انتظار خريدار و اطلاعاتي كه مبناي انتخاب او قرار ميگيرد، در اين بحث بسيار اهميت دارد. عرضه اثري كه از نظر منتقد ضعيف، ابتدايي يا فاقد پيچيدگيهاي هنري است، بهخوديخود تخلف فرهنگي محسوب نميشود. ممكن است مخاطبي آن را دوست داشته باشد. ممكن است خريدنش براي او تجربهاي خوشايند باشد. حتي ممكن است در آينده، هنرمند آن اثر مسير متفاوتي پيدا كند. هيچيك از اين احتمالات را نميتوان از پيش منتفي دانست، اما از اين حق نميتوان نتيجه گرفت كه هر توصيفي از اثر، هر عنواني براي هنرمند و هر ادعايي درباره جايگاه رويداد نيز مجاز و بيضرر است. تفاوت ميان آزادي عرضه و جعل اعتبار، تفاوتي اساسي است. برگزاركننده رويداد هنري نيز نميتواند صرفا با استفاده از واژههاي پرطمطراق، كيفيتي را كه نيازمند شواهد و ارزيابي است، به آثار نسبت دهد.
نخستين پرسش درباره «پنجمين آرتفير تهران» به خود عنوان آن بازميگردد. آرتفير در معناي حرفهاي خود صرفا نمايشگاهي بزرگ با تعداد زيادي اثر و شركتكننده نيست. اين نوع رويداد معمولا بستري براي عرضه و معامله آثار هنري است كه در آن گالريها، هنرمندان، مجموعهداران، خريداران و ديگر فعالان بازار، با نقشهايي نسبتا روشن و در چارچوبي حرفهاي حضور دارند. طبيعي است كه همه آرتفيرها ساختار يكساني ندارند و نميتوان يك الگوي ثابت را به تمام رويدادهاي جهان تحميل كرد. همچنين حضور آثار با كيفيتهاي متفاوت، بهخوديخود نشانه ضعف يك نمايشگاه نيست، اما وقتي عنوان يك رويداد مدعي جايگاهي حرفهاي است، بايد بتوان درباره معيارهاي انتخاب آثار، اعتبار عرضهكنندگان، اطلاعات مربوط به هنرمندان، سازوكار فروش و نسبت آن با شبكه واقعي بازار پرسيد. «سطح بينالمللي» رويداد نيز صرفا با تكرار اين واژه در پوستر و تبليغات اثبات نميشود. بينالمللي بودن، بسته به ادعاي مطرحشده، به شواهدي مانند مشاركت موثر بازيگران حرفهاي از كشورهاي مختلف، ارتباطات فرامرزي، اعتبار شبكه عرضه و ظرفيت واقعي تعامل حرفهاي نياز دارد. وسعت جغرافيايي، تعداد غرفهها و شمار آثار ميتوانند ويژگيهاي قابلاندازهگيري يك رويداد باشند، اما هيچيك بهتنهايي جايگزين اعتبار هنري و حرفهاي نيستند. همين مساله درباره ادعاهايي مثل «بزرگترين رويداد هنري در تاريخ چهارهزارساله ايران» نيز مطرح است. بزرگترين از چه نظر؟ تعداد آثار، تعداد شركتكنندگان، وسعت فضاي نمايشگاه، ميزان فروش، شمار بازديدكنندگان يا اهميت هنري؟ دامنه مقايسه كجاست و اطلاعات آن چگونه سنجيده شده است؟ وقتي يك ادعا چنين گسترده است، انتظار ارايه معيار روشن و شواهد معتبر، توقعي غيرمنطقي نيست.
مشكل تنها به عنوان رويداد محدود نميشود. زبان تبليغاتي آن نيز نيازمند بررسي است. در ارزيابي هنر، نه سليقه شخصي را ميتوان بهكلي حذف كرد و نه ميتوان همهچيز را به سليقه تقليل داد. ميتوان درباره ساختار اثر، نسبت اجزاي آن، كيفيت اجرا، انتخابهاي فرمي، زمينه تاريخي، ظرفيت بياني، تجربه زيباييشناختي و ميزان استقلال يا تكراري بودن زبان هنرمند بحث كرد. اين معيارها همواره ثابت و بيمناقشه نيستند، اما همين اختلافهاست كه گفتوگوي انتقادي را ضروري ميكند. وقتي همهچيز با واژههاي ستايشآميز معرفي ميشود، ديگر تفاوتي ميان اثري معمولي، اثري قابلتوجه و اثري واقعا ممتاز باقي نميماند. در چنين وضعي، زبان تبليغاتي نه فقط ارزش را توضيح نميدهد، بلكه امكان تمايزگذاري را از مخاطب ميگيرد. اگر هر اثر شاهكار باشد، ديگر شاهكار معنايي ندارد. اگر هر شركتكننده استاد باشد، عنوان استادي از هر معناي حرفهاي تهي ميشود. همانطور كه معرفي يك اثر به عنوان شاهكار، آن را از ضرورت نقد بينياز نميكند.
گاهي گفته ميشود كساني كه در چنين رويدادهايي خريد ميكنند، لزوما به دنبال آثار موزهاي يا معيارهاي موردقبول منتقدان نيستند. اين حرف ميتواند درست باشد. مخاطبان هنر متنوعاند و انگيزههاي خريدشان نيز يكسان نيست، اما آيا همه خريداران از اطلاعات كافي براي تشخيص تفاوت ميان يك ادعاي تبليغاتي و ارزيابي حرفهاي برخوردارند؟ آيا همه ميدانند عنوان يك نمايشگاه، مجوز برگزاري يا شمار شركتكنندگان چه چيزهايي را اثبات ميكند و چه چيزهايي را نه؟ آيا ميتوان انتظار داشت مخاطبي كه فرصت آشنايي با تاريخ هنر، تكنيكها، جريانها و شيوههاي نقد را نداشته، در برابر هر ادعاي پرزرقوبرقي مصون باشد؟ اتفاقا همينجا مسووليت برگزاركننده و رسانه و شايد نهادهاي فرهنگي آشكار ميشود. مخاطب ناآگاه، مجوز فريب دادن نيست. نشانه ضرورت ارايه اطلاعات روشنتر است. اگر قرار است مردم بيشتري وارد بازار هنر شوند، بايد امكان شناخت و انتخاب آگاهانه برايشان فراهم شود، نه اينكه كمبود دانش آنان به فرصتي براي تثبيت اعتبارهاي ساختگي تبديل شود. آشفتگي و رضايت دادن به ناآگاهي تنها به نفع فريبكاران سودجو تمام ميشود.
چرا بايد درباره چنين رويدادي نگران بود؟ مگر جامعه با مشكلات مهمتري مواجه نيست؟ مگر هر نمايشگاه ضعيفي به بحراني اجتماعي تبديل ميشود؟ طبيعي است كه نبايد هر اتفاق هنري را به فاجعهاي ملي بدل كرد. اما از اين نكته نميتوان نتيجه گرفت كه كيفيت فضاي فرهنگي بياهميت است. فرهنگ عمومي از تكرار شكل ميگيرد. از آنچه ديده ميشود، تبليغ ميشود، تاييد ميشود و بهتدريج عادي جلوه ميكند. يك رويداد بهتنهايي لزوما تعيينكننده نيست، اما تكرار بيوقفه ادعاهاي بيپشتوانه ميتواند در طول زمان، درك عمومي از هنر و هنرمند را تغيير دهد. وقتي مخاطب در فضاي مجازي بارها با آثاري مواجه ميشود كه بدون توضيح مستند، شاهكار معرفي شدهاند، وقتي هر شركتكنندهاي استاد ناميده ميشود، وقتي هر كپيكار ناواردي نقاش محسوب ميشود، وقتي تعداد غرفهها و حجم تبليغات جاي معيارهاي حرفهاي را ميگيرد، تشخيص تفاوت ميان مهارت، خلاقيت، تجربه، ابتذال، نوآوري و تقليد دشوارتر ميشود. اين فرآيند ممكن است به بياعتمادي عمومي نيز بينجامد. مخاطبي كه بارها با ادعاهاي اغراقآميز مواجه شده است، درنهايت ممكن است نهتنها به برگزاركنندگان خاص، بلكه به كل فضاي هنر بدبين شود. در اين ميان، بيش از همه كساني آسيب ميبينند كه بهتازگي ميخواهند هنر را بشناسند. آنها به جاي مواجهه با اطلاعات روشن و فرصت پرسشگري، با بازاري روبهرو ميشوند كه هر محصول را در پوشش معتبرترين واژهها عرضه ميكند. اگر معيارها فروبريزند، انتخاب آزاد نيز به انتخابي كماطلاع تبديل ميشود. نميتوان از يكسو درباره ضرورت توسعه مخاطب هنر سخن گفت و ازسوي ديگر، هر شيوهاي از معرفي و فروش را به دليل جذب مخاطب بيشتر، بيضرر دانست. افزايش شمار بازديدكنندگان يا خريداران، زماني دستاورد فرهنگي است كه به گسترش تجربه، شناخت و امكان انتخاب كمك كند نه آنكه فقط شمار بيشتري از مردم را در معرض ادعاهايي قرار دهد كه امكان بررسيشان فراهم نيست.
منتقدان هنري قرار نيست دروازهباناني باشند كه ورود هر فرد تازهاي را به عرصه هنر ممنوع ميكنند. تاريخ هنر خود گواه آن است كه معيارهاي رسمي بارها تغيير كردهاند. جريانهاي تازه ازسوي نهادهاي معتبر طرد شدهاند و آثاري كه روزگاري جدي گرفته نميشدند، بعدها اهميت پيدا كردهاند.
هيچ فهرست بستهاي از سبكها و شيوهها وجود ندارد كه بتوان با تكيه بر آن، همه آثار را براي هميشه ارزشگذاري كرد، اما باز بودن مرزهاي هنر به معناي حذف هرگونه تمايز و معيار نيست. اگر هر چيزي بدون امكان گفتوگو و ارزيابي، به صرف عرضه شدن هنر محسوب شود و هر ادعايي درباره كيفيت، به دليل نسبي بودن سليقه از پرسش مصون بماند، ديگر نقد هنري چه معنايي خواهد داشت؟ نسبي بودن بخشي از داوريهاي هنري، مساوي با بيمعنا بودن همه داوريها نيست. ميتوان از تجربههاي تازه استقبال كرد و همزمان پرسيد اين تجربهها چه چيزي به زبان هنر افزودهاند. ميتوان با آثار نامتعارف مواجه شد و درباره منطق و كيفيت آنها بحث كرد. ميتوان به هنرمندي كه خارج از جريان رسمي كار ميكند فرصت داد و در عين حال، از برگزاركننده خواست درباره ادعاهاي خود شفاف باشد. اينها نه تناقض، بلكه اجزاي يك فضاي هنري سالماند. مساله اين نيست كه هنر بايد دراختيار گروه كوچكي از متخصصان بماند. مساله اين است كه هنر به نام آزادي، از مسووليت معرفي و نقد تهي نشود. آزادي توليد، آزادي عرضه و آزادي انتخاب، هيچكدام مستلزم آن نيستند كه تبليغات را با ارزيابي حرفهاي اشتباه بگيريم. قبول نسبي بودن هنر و آزادي عرضه به معني آزادي تكثير توهم، ارايه آثار كپي، كاردستيهاي سرگرمكننده، مبتذل و تمرينهاي كلاسي تحت نام هنر نيست.
سالهاست كه منتقدان، آموزگاران و پژوهشگران بسياري ميكوشند امكان شناخت جديتر هنر را در جامعه گسترش دهند. كوششي كه نه هميشه ديده ميشود نه الزاما درآمدي دارد و نه در فضاي پرسرعت تبليغات، بهآساني مجال بروز پيدا ميكند. در مقابل، گاه كافي است يك عنوان پرطمطراق، چند تصوير پرزرقوبرق و مجموعهاي از صفتهاي اغراقآميز كنار هم قرار بگيرند تا ادعايي بزرگ ساخته شود. اين نابرابري در قدرت تبليغاتي، بهخوديخود جرم نيست، اما وقتي قدرت تبليغ جاي شناخت را ميگيرد، نميتوان از منتقد انتظار داشت تماشاگر خاموش باشد. نقد «پنجمين آرتفير تهران» و شيوه معرفي آن ازسوي «گروه نگارا»، مطالبه انحصار بازار هنر يا تحميل سليقهاي خاص نيست. نه قرار است كسي از فروش آثارش محروم شود و نه قرار است مخاطب به خريد آثار مورد تاييد منتقدان مجبور شود. حرف سادهتر و در عين حال بنياديتر است؛ حق فروش، حق جعل اعتبار نيست. حق تبليغ، حق تحريف معيارها نيست. استقبال مخاطب، گواه قطعي كيفيت نيست و مجوز رسمي، جاي ارزيابي حرفهاي را نميگيرد.
هنر براي ادامه حيات به اقتصاد نياز دارد، اما به اقتصادي كه اعتبار خود را با فريب مخاطب نسازد. به بازار نياز دارد، اما بازاري كه در آن تفاوت ميان فروشنده، منتقد، هنرمند، كارشناس و برگزاركننده از ميان نرود. به مخاطب تازه نياز دارد، اما نه مخاطبي كه با عناوين ساختگي و صفتهاي بيپشتوانه، امكان تشخيصاش دشوارتر و گيجكنندهتر شود. اگر هر سرگرمي را شاهكار بناميم، هر شركتكننده را استاد معرفي كنيم و هر نمايشگاه پرجمعيتي را رويدادي تاريخي بخوانيم، شايد بتوانيم براي مدتي توجه بخريم، اما نميتوانيم به اين شيوه اعتبار پايدار توليد كنيم. اعتبار هنري با تكرار تبليغات ساخته نميشود، همانطور كه كيفيت يك اثر با صداي بلندتر بلندگو افزايش نمييابد.
دريغ كه در چنين آشفتهبازاري، آنچه بهآساني فروخته ميشود گاهي نه اثر هنري، بلكه توهم اعتبار است و آنچه بهآساني آسيب ميبيند، نه فقط جايگاه چند هنرمند يا يك رويداد، بلكه امكان تشخيص، اعتماد عمومي و شأن مفهومي است كه نامش هنر است.
هنر را نميتوان با تبليغات از نقد معاف كرد، همانطور كه نميتوان به نام اقتصاد، مسووليت فرهنگي را تعطيل كرد. اگر قرار است بازار هنر گسترش يابد، بايد همزمان بر شفافيت، شناخت و مسووليت حرفهاي آن نيز افزود وگرنه ممكن است در شمار غرفهها، فيلمهاي تبليغاتي و ادعاهاي بزرگ ركورد بزنيم، اما در چيزي اساسي شكست بخوريم؛ در توانايي تشخيص هنر از ادعاي هنر.
در اين ميان، مديران فرهنگي و نهادهاي مرتبط نيز بايد نسبت خود را با چنين رويدادهايي روشن كنند. اگر مجوزهاي رسمي، حمايتهاي نهادي يا عناوين اداري به اعتبار يك رويداد كمك ميكنند، انتظار ميرود حدود و معناي اين حمايتها شفاف باشد. مجوز برگزاري يك رويداد، لزوما تاييد كيفيت هنري همه آثار آن نيست. اما اگر برگزاركننده از همين مجوزها و سوابق نامعلوم و ارزيابي نشده در دورههاي پيشين، براي القاي اعتبار كارشناسي استفاده كند، لازم است مرز ميان اجازه فعاليت و تاييد حرفهاي روشن شود. شفافيت در معرفي رويدادها، صحت ادعاهاي تبليغاتي، رعايت مقررات و جلوگيري از سوءبرداشتهايي كه از عناوين و مجوزها ناشي ميشوند، موضوعاتي كاملا قابل طرحاند.